به سلامتي مرگ

۳۱ خرداد ۱۳۸٦

نگاهي به فيلم ((گرداب))

           

به سلامتي مرگ

در اين دنياي پست پر از فقر و مسكنت براي نخستين بار گمان كردم كه در زندگي من يك شعاع آفتاب درخشيد- اما افسوس،اين شعاع آفتاب نبود بلكه...

صادق هدايت با آن عينك دسته كلفت قهوه اي روشن به چشم و سبيل بال مگسي پشت لب، پشت ميز چوبي هميشگي اش نشسته است و جملات آغازين بوف كور را چنين مي نگارد:

نه، نتوانستم اين پرتو گذرنده را براي خودم نگه دارم!

فيلم گرداب ساخته ي حسن هدايت، با نقل اين جملات آغاز و سپس وارد خط اصلي قصه ميگردد. صادق هدايت داستان كوتاه گرداب را در قالب مجموعه داستان ((سه قطره خون)) در سال 1311 در تهران منتشر ساخت. داستاني كه همچون اكثر آثار وي حاوي فضايي تيره و تار و روايتگر ماجرايي بس تاثر برانگيز و دردناك است.

حسن فيلم گرداب در اين است كه كارگردانش تا سر حد امكان به اصل قصه وفادار مي ماند و در مواقعي كه ناگزير است شخصيت ها و موقعيت هاي گوناگون را به قصه بيفزايد، از فضاي داستان هاي هدايت كه در واقع بيانگر احساسات و عقايد شخصي وي مي باشد، جدا نمي شود بطوريكه گويي  روح هدايت در جاي جاي فيلم حضور دارد و اين مساله حتي در انتخاب خود هدايت به عنوان راوي قصه نيز به چشم مي خورد.

راوي كلمه به كلمه داستان جذاب گرداب را روايت مي كند و هر جا كه لازم باشد تصوير به مدد كلام مي آيد،تصويري كه بي كم و كاست فضاي ذهني هدايت را نمايش مي دهد.

همايون (شهاب حسيني) خبر خودكشي نزديكترين رفيقش، بهرام را دريافت مي كند و هم اينك در جستجوي چرايي اين مساله است :((اولين بار بود كه همايون در مسئله ي مرگ غور و تفكر مي كرد،ولي فكرش بجايي نمي رسيد. هيچ عقيده و فرضي نمي توانست او را قانع كند. چطور شد كه بهرام ازين تصميم خودكشي با او مشورت نكرد. چه علتي داشته؟ ديوانه شده يا سر خانوادگي در ميان بوده؟))

و از اينجاست كه جرقه ي نخستين شك بر دل همايون نقش مي بندد تا لحظه اي كه وصيت نامه ي بهرام به دستش مي رسد، متوجه ي شباهت بيش از حد دخترش به بهرام شود و شكش به يقين مبدل گردد.

                                

گرداب فيلم پر ديالوگي نيست. در اغلب سكانس ها، نريشن تصوير را همراهي مي كند و شايد به همين دليل و عادت تماشاگر به اين سبك روايت باشد كه در هنگام ديالوگ مابين همايون (شهاب حسين) و همسرش بدري (لاله اسكندي) لحن گويش حسيني كمي توي ذوق مي زند. ديالوگهاي رد و بدل شده در اين بخش دقيقاً مطابق متن داستان گرداب برگزيده شده است.

از آنجا كه داستان كوتاه صادق هدايت مصالح لازم براي تبديل به يك فيلم بلند را نداشته است، حسن هدايت به ناچار شخصيت ها و موضوعات فرعي را وارد ماجرا مي كند. شخصيت مفتش يكي از همين شخصيتها است كه حسن هدايت آن را به درستي به قصه افزوده است و جالب اينجاست كه مفتش نيز گويي خود صادق هدايت است و عيناً گفته هاي هدايت در ((زنده بگور)) را بازگو مي كند: ((كسي تصميم خودكشي را نمي گيرد، خودكشي در بعضي ها هست،در خميره و در نهاد آنهاست!))

در داستان گرداب، با وجود اشاره ي مختصري كه به شغل همايون مي شود، به هنر بهرام كوچكترين اشاره اي نشده است. ولي در فيلم شاهد هستيم كه فريدون در اداره اي كار مي كند و بهرام ويولونيستي زبردست است. كار اداري همايون مي تواند اشاره اي باشد به زندگي شخصي خود صادق. هدايت نويسنده نيز مدتي را در ادارات مختلف به كارمندي گذراند كه طبيعتاً با خلق و خوي لطيفش سازگار نبود و هربار به دليلي استعفايش را تقديم صاحب كار كرد، و اشاره به ويولونيست بودن بهرام در واقع وام گرفتن از شخصيت هاي ديگر آثار هدايت (از جمله قصه ي تجلي) قلمداد مي شود.

حسن هدايت بخش مهم ديگري را به داستان هدايت مي افزايد و آن كافه نشيني همايون است. در اينجا نيز تلويحاً اشاره اي به كافه نشيني هاي هدايت مي شود كه از عادات هر روزه ي وي بشمار مي رفت و آن سالها در ميان روشنفكران امري مرسوم بشمار مي آمده است.آشنايي همايون با مرد ناشناس(شاهرخ فروتنيان) در يكي از همين كافه نشيني ها ، نيز گرچه در اصل قصه وجود ندارد وليكن حضورش نه تنها بار اضافي به نظر نمي رسد،بلكه بار دراماتيكي جذابي به فيلم بخشيده است.

ولي جذابترين بخش اضافات فيلم نسبت به داستان، شخصيت همسايه ي عجيب و آدمكش با بازي فوق العاده ي احمد نجفي است. شخصيتي كه گويي از دل داستان ((تاريكخانه)) از مجموعه داستان ((سگ ولگرد)) به درون گرداب پرتاب شده است. در اينجا نيز حسن هدايت كلمات نقل شده در داستان تاريكخانه را مو به مو در دهان شخصيت مرد همسايه مي نهد: ((من هيچوقت در كيف هاي ديگرون شريك نبوده ام. هميشه يه احساس سختي يه احساس بدبختي جلوي منو گرفته- درد زندگي اشكال زندگي!))

در ادامه حسن هدايت بخش هايي از داستان زنده بگور را وارد ماجرا مي كند. نوشيدن محلول ترياك توسط مرد همسايه در حالي كه جمله ي ((به سلامتي مرگ)) را زير لب زمزمه مي كند و چندي بعد تلاش همايون براي خودكشي توسط زدن رگ دستش، يادآور بخش هايي از داستان زنده بگور هدايت است. هر چند كه لحظه اي بعد باز هم مجدد به داستان تاريكخانه باز مي گرديم و با جنازه ي مرد آدمكش رو به رو مي شويم.

اشارات گوناگون از داستان هاي مختلف صادق هدايت، نشان دهنده ي شناخت و آگاهي دقيق حسن هدايت نسبت به داستان ها و شرح احوال اين نويسنده بزرگ كشورمان مي باشد. فضاي داستان هاي هدايت غالباً آنقدر تيره و تار و وهم آلود هست كه بتوان در گوشه و كنار آنها تشابهاتي يافت و به هم مربوط ساخت و حسن هدايت در اين راه موفق نشان مي دهد.

تنها تغييري كه حسن هدايت در داستان گرداب ايجاد مي كند به قضيه مرگ دختر همايون ، هما مربوط مي شود. چه كه در داستان گرداب،هما بر اثر ابتلا به سينه پهلو مي ميرد و در فيلم بر اثر تصادف. كه البته مساله ي تصادف حتي مي تواند توجيه مناسبتري براي مرگ دختر باشد.

حسن هدايت پيش از اين ثابت كرده بود كه مي توان با نگاهي دقيق تر به تاريخ، آثاري درخور و قابل دفاع  ارائه داد تا بدين ترتيب بخش بزرگي از جامعه ي مطالعه گريز، از تاريخ كشورشان آگاه گردند.

در اينجا علاوه بر اين نكته، حسن هدايت اين حقيقت را نيز آشكار مي كند كه ما صاحب و وارث چه ادبيات غني و پويايي هستيم و متاسفانه چقدر نسبت به آن كم توجهيم. در شرايطي كه همگان از ضعف سناريوها و نبود موضوعات بكر در فيلمنامه ها مي نالند مي توان با تكيه بر ادبيات غني ايران زمين و كمي ريزبين تر، ادبيات جهان، با ساخت اقتباس هاي ادبي مناسب و تطابق آنها با شرايط زماني و مكاني ، فيلمهايي ماندگار خلق كرد و اين يقيناً يك معامله ي دو سر سود بين ادبيات و سينما قلمداد خواهد شد، بازي برنده- برنده !


قهرمانی رویایی

٢۸ خرداد ۱۳۸٦

قهرمانی رویایی

در شبي كه چيزي نمانده بود روياهايمان به كابوس مبدل شود به يكباره خداي فوتبال به مددمان آمد و ورق را به سود ما برگرداند و شد آنچه كه بايد مي شد. آنچه ماهها بي صبرانه و البته ناباورانه انتظار مي كشيديم و آن را دست نيافتني تلقي مي نموديم بالاخره تحقق پيدا كرد و رئال دوست داشتني يكبار ديگر بر بام فوتبال اسپانيا ايستاد.

رئال محبوب پس از 4 سال كابوس وار، لاليگا را فتح كرد تا بار ديگر شكوه بي بديلش را به رخ كشد. در شبي كه گويي همه چيز دست به دست هم داده بود تا بارساي مغرور با رندي به جام نزديك شود، در شرايطي كه مصدوميت نابهنگام، دو ستاره ي رئال، نيستلروي و بكام را از دور خارج كرد و دقايق آتي چندان اميدواركننده به نظر نمي رسيدند،سفيد پوشان براي چندمين بار به خود آمدند و حق خود را باز پس گرفتند تا باز هم ثابت شود كه رئال مدل 2007 تيمي ستاره محور نبود و با بازيكنان سختكوش و  پرتلاشش قهرماني را جستجو مي كرد.

 و اين كار تنها از عهده ي كاپلوي بزرگ بر مي امد. مردي كه در تمام روزهاي شكست، چشم انتظارش بوديم و از اعماق وجود باور داشتيم كه تنها اوست كه عاقبت گره كور رئال را خواهد گشود.

 و عاقبت آن مرد  آمد. با ناملايمات ساخت و آرام آرام حاشيه ها را خنثي كرد و در كمترين زمان ممكن تيم مطلوب خود را روانه ي مستطيل سبز ساخت. تيمي كه خالي از نام هاي كاغذي شده بود و كهكشاني هاي واقعي  را در قامت ((تيم)) پديدار مي ساخت.

دون فابيو، با آن چهره كاريزماتيك به شدت سينمايي اش، يكبار ديگر ثابت كرد كه بهترين مربي جهان فوتبال است و اينك چشم انتظار بقاي او و دستيابي مجدد رئال بزرگ در سال آينده بر مهمترين جام اروپايي، ليگ قهرمانان اروپا، خواهيم بود.

پ ن 1: كاش در اين جشن به يادماندني،روني هم بود. كاش رونالدوي دوست داشتني كه در تمام اين سالها با پيراهن رئال عرق ريخت و هنرنمايي كرد  نيز در اين جشن حاضر بود تا خوشبختي هايمان تكميل شود. ولي كسي چه مي داند شايد اگر او بود قهرماني نيز يك روياي مضحك به شمار مي آمد!

پ ن 2: با قهرماني رئال در لاليگا و ميلان در جام باشگاه هاي اروپا باشكوه ترين فصل ممكن براي صاحب اين قلم رقم خورد . شايد اگر آبي پوشان محبوب پايتخت هم به حقشان مي رسيدند و جام را در آغوش مي كشيدند، زمينه ي كامل براي بال در آوردن و پرواز در ميان ابرها فراهم بود!  

 


 

۸ خرداد ۱۳۸٦
 
نگاهي به فيلم ((صحنه جرم؛ورود ممنوع))
 
راز بقاء
ابراهيم شيباني را پيش از آنكه با ساخته هايش بشناسيم ،با بازي هايش به ياد مي آوريم و شايد اين به دليل  غلبه ي هميشگي (و البته ظاهري) صحنه بر پشت صحنه باشد. دو ساخته ي درخشان رخشان بني اعتماد، ((زير پوست شهر)) و ((باران وبومي)) ، شيباني را به ما شناساند و  زين پس بود كه دريافتيم او دستياري بني اعتماد و مهرجويي و شماري ديگر از بزرگان سينماي ايران را نيز در كارنامه دارد.
هنگامي كه از اكران نخستين ساخته ي وي، ((زهر عسل)) اطلاع حاصل كرديم ناخودآگاه خودمان را مهياي تماشاي اثري قابل قبول كرديم، اما زهر عسل با تصورات ذهني ما بسيار فاصله داشت. زهر عسل در نهايت در رديف همان فيلم هاي تين ايجري مرسوم آن سالها قرار گرفت كه تنها از فيزيك ظاهري بازيگرانش براي بيان داستان معمايي اش بهره مي برد و دور از ذهن نبود كه فيلم نه توجه منتقدان را جلب كند و نه در گيشه به موفقيتي آنچناني دست يابد.
اما دومين فيلم او حديث ديگري است. ((صحنه جرم؛ ورود ممنوع)) گرچه از بازيگران طراز اول سينماي ايران سود مي برد، ولي فيلمي ستاره محور نيست. حميد فرخ نژاد ،پولاد كيميايي، حميدرضا پگاه، مرجان شيرمحمدي و حتي شقايق فراهاني در معادلات سينماي ايران يك ستاره ي پولساز به حساب نمي آيند و اين يك اتفاق مثبت در روند فيلمسازي شيباني قلمداد مي شود.
سينماي معمايي از آن ژانرهاي ويژه اي است كه در سينماي ما بسيار كم به آن پرداخته شده و حال در يك تجربه ي خوشايند، ما با فيلمي رو به رو هستيم كه علاوه بر پرداختن به يك قصه جنايي و خلق فضايي معماگونه، از رگه هاي طنز نيز برخوردار است.
فيلم داستان يك افسر آگاهي شوخ و شنگ و كمي سر به هوايي (با بازي فوق العاده حميد فرخ نژاد) را به تصوير مي كشد كه مامور مي شود قضيه قتل مشكوكي را پيگيري كند و در اين راه از دستيار بازيگوشش (پولاد كيميايي) نيز كمك مي گيرد.
زوجي كه سهل انگاري ذاتي شان براي تماشاگر ايراني كاملا آشناست .در اينجا با آن الگوي كليشه اي كاراگاه باهوش و دستيار زبل سر و كار نداريم. كاراگاه در زندگي شخصي اش هزار و يك مشكل دارد و دستيارش،حضور در كنار فلان فاميل را به تعقيب مجرم پرونده ترجيح مي دهد. چيزي عين همين اتفاقاتي كه هر روز و هر روز در پيرامونمان رخ مي دهد و از فرط تكرار عادي جلوه مي كند.
فيلم گرچه كمدي نيست ولي مايه هاي طنزش آنقدر هست كه در پاره اي صحنه ها از بسياري از فيلم هاي به اصطلاح كمدي اين روزهاي سينماي ايران بيشتر مي خنداند، و اين امر در انتخاب مناسب دو بازيگر اصلي فيلم (فرخ نژاد و كيمبايي) نهفته است.
 شخصيت پردازي مناسب دو افسر آگاهي از ويژگيهاي بارز فيلم به حساب مي آيد،ولي شخصيت هاي ديگر چندان مطلوب از آب در نيامده است. بطور مثال شخصيت آيدا با بازي شقايق فراهاني، تكليفش با خودش مشخص نيست و در شرايط مختلف رفتارهاي متناقض بروز مي دهد.گرچه چند وجهي بودن اين شخصيت در پايان فيلم به كمك آن مي آيد، اما تصور نمي شود اين امر چندان آگاهانه اتفاق افتاده باشد..
شيباني گرچه در صحنه از ستاره ها سود نبرده است ولي در پشت صحنه صاحب ستاره هايي است كه با درخششان فيلم را به پيش مي برند. نخستين ستاره ي بي چون چراي صحنه  جرم؛ورودممنوع، عليرضا زرين دست فيلمبردار كاربلد سينماي ماست كه با دوربينش در لحظاتي، فيلم را ممتاز جلوه مي دهد. علاوه بر اين موسيقي شنيدني آريا عظيمي نژاد، كسي كه در ((ميم مثل مادر)) نيز هنرش را به رخ كشيده بود، به خوبي خودنمايي مي كند و در اكثر صحنه ها بار تعليق فيلم را به تنهايي به دوش مي كشد.
 اساساً فيلم بيشترين ضربه را از فيلمنامه اش مي خورد. فيلمنامه اي كه بنا بر شواهد، پر و پيمان بوده ولي در طول كار بنا بر اقتضائات زماني و مكاني دچار تغيير و تحولاتي گشته كه به فيلم صدمات جبران ناپذيري وارد ساخته است.
به نظر مي آيد گله ي فيلمساز از توقف چهارماهه ي پروژه را نمي توان چندان كم اهميت تلقي كرد. چرا كه سر هم شدن سكانس پاياني فيلم و خلا فرخ نژاد در سكانس آخر (به واسطه ي حضور او در پروژه اي ديگر) بوضوح به چشم مي آيد. علاوه بر اين نبود منطق دراماتيك مناسب در برخي صحنه ها را نيز بايد به اين خلا اضافه كرد.
با اين همه دومين ساخته ي شيباني از بسياري جهات موفق تر از زهر عسل قلمداد مي شود و اين نويد را مي دهد كه سومين ساخته ي او هماني باشد كه همگان انتظار دارد. شايد شيباني در همان مسيري قدم بر مي دارد كه در طول سالهاي گذشته سامان مقدم ( با همان سابقه ي دستياري) طي كرد. مقدم نيز با سياوش،پارتي و مكس خود را در بدنه ي سينماي ايران تثبيت كرد تا با ((كافه ستاره)) هنر خويش را به رخ بكشد. به نظر مي رسد براي كارگردانان جوانان سينماي ايران، ((بقاء)) در اين سينماي بي رحم، مهمتر از يك ورود رويايي باشد.
... راستي از ((حميد نعمت اله))چه خبر؟
 

Blog Skin