زندگی در پيش رو

۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

نگاهي به فيلم ((درياي درون)) به بهانه ي پخش از برنامه ي سينما 4

زندگي در پيش رو *

درياي درون؛((the sea inside )) ساخته ي تحسين برانگيز آلخاندرو آمنابار، از جهات مختلف با ديگر فيلم ستايش شده ي وي، ((ديگران)) the others، متفاوت است. اگر در ((ديگران)) متافيزيك و ارتباط بين دنياي ارواح و آدمها و رابطه ي علت و معلولي ميان آنها، خط اصلي قصه را تشكيل مي داد، درياي درون تصويرگر يك قصه ي كاملاً انساني و ملموس و خالي از پيچ و خم هاي مرسوم است.

فيلم روزهاي پاياني زندگي ((رامون سام پدرو)) را به تصوير مي كشد. مردي كه در سنين جواني بر اثر شيرجه زدن در قسمت كم عمق دريا و برخورد سرش با سطح زمين دچار عارضه ي قطع نخاع شده، بطوريكه عملاً از انجام كوچكترين حركتي عاجز است و همچون تكه اي گوشت،گوشه ي خانه ي برادرش افتاده است و به سختي عمر مي گذراند.رامون پس از 28 سال مبارزه با زندگي، سراغ مرگ را مي گيرد و از مراجع قضايي تقاضا دارد كه عمل خودكشي وي را به رسميت بشناسند.

هنگامي كه واژه ي خودكشي به ميان مي آيد ذهنمان به سرعت سراغ آدمهايي مي رود كه دچار ياس فلسفي گشته اند و از سر بي حوصله گي و خستگي،دنيا و آدمهايش را پوچ مي بينند و مرگ را كعبه ي آمال خود قرار مي دهند. و در اين راه يكي از كساني كه ذهنمان را درگير مي كند،بزرگمرد ادبيات كشورمان، ((صادق هدايت)) است.

كسي كه در كلامش با مرگ عشق بازي مي كرد:((تو از غم و اندوه زندگي كاسته، بار سنگين آن را از دوش بر ميداري!...با تو عشق كامل مي شود!...اي مرگ!  )) و مرگ را تنها راه دستيابي به سعادت مي پنداشت: ((مرگ،سيه روز تيره بخت سرگردان را سر و سامان مي دهد)) و لحظه به لحظه مرگ را مي طلبيد و معتقد بود كه : ((مرگ يك خوشبختي و نعمتي است كه به آساني به كسي نمي دهند))

اما طبيعتاً پوچ گرايي تنها عامل خودكشي نيست و نبوده است. فقر اقتصادي، اختلاف خانوادگي، ورشكستگي، حسادت و حتي حماقت از جمله عوامل ديگر مسبب خودكشي يا انتحار هستند كه هركدام در جاي خود قابل بحث هستند.

اما هيچكدام از اين عوامل، دليل خودكشي رامون نيستند. مصايب و مشكلاتي كه در نتيجه ي ابتلا به بيماري لاعلاج نصيبش گشته او را به سوي مرگ مي خواند. اين در حالي است كه هيچ نشانه اي از افسردگي در سيما و كلام وي پديدار نيست.

او همچنان بذله گوست، با زنان شوخي مي كند و برادر زاده اش را دست مي اندازد.او حتي در خيالش از انسانهاي شاد نيز شادتر و اميدوارتر به نظر مي آيد.  پرواز او در عالم خيال بر فراز جنگل ها، مزارع، دشتها، تپه ها و عاقبت آرام گرفتن او در كنار دريايي كه به قول خودش هم به او زندگي بخشيده و هم او را از زندگي محروم كرده، نشان مي دهد كه او نه تنها از عامل بدبختي خويش،دريا هيچ كينه اي به دل ندارد بلكه در شعرهايش با اين واژه ها، دريا را تقديس نيز مي كند: ((عشق فريبنده ي من، اي دريا، درياي دوست داشتني!))

و شايد به خاطر همين ويژگي او باشد كه ((رزا))،يكي از زناني كه شيفته ي شخصيت او مي شود ،در جايي اشاره مي كند كه ((چشمان او سرشار از زندگي است،چطور چنين شخصي مي خواهد بميرد؟))

او حتي به صندلي چرخدار نيز كم محلي مي كند چرا كه آن را به معناي قبول معلوليت به جاي هر چيزي كه روزي آزادي او بوده، مي داند.

آمنابار تلويحاً سعي مي كند اين موضوع را القا كند كه خواسته ي رامون نمي تواند چندان به ناحق باشد. در صحنه ي گفتگوي پدر فرانسيسكو با رامون كه به واسطه ي شخصي ديگر برقرار مي شود رامون به راحتي پيروز ماجرا قلمداد مي شود .جايي كه پدر روحاني كه نماينده كليسا و نماد معنويت مي باشد جمله ي ((آزادي كه به زندگي پايان بدهد، كه آزادي نيست)) را بيان مي كند و وقتي در جواب جمله ي كوبنده ي رامون را مي شنود به نظر مي رسد ديگر چندان حرفي براي گفتن ندارد:(( زندگي كه به آزادي پايان بدهد، هم زندگي نيست!))

با اندكي تامل در شرح احوال افرادي كه به عمل انتحار اقدام مي ورزند در مي يابيم  كه اكثر قريب به اتفاق آنها اساساً يا به زندگي پس از مرگ اعتقاد ندارند و يا در لحظه ي اقدام به اين عمل،به كل از معنويات جدا مي شوند.

همانطور كه در بررسي احوالات صادق هدايت، از زبان راوي بوف كور مي خوانيم: ((تنها چيزي كه از من دلجويي مي كرد، اميد نيستي پس از مرگ بود . فكر زندگي دوباره مرا مي ترسانيد و خسته مي كرد.))

و يا در يكي از نامه ها به يكي از دوستانش اينگونه مي نويسد: ((ما هم در انتظار مرگ روزها را به شب مي آوريم و توي اين كثافت غوطه وريم.بي آنكه اميدي به روزهاي آينده داشته باشيم و يا اعتقادي به زندگي پس از مرگ!))

رامون نيز تلويحاً اشاره مي كند كه ((زندگي پس از مرگ تنها براي كساني كه متافيزيك اعتقاد دارند (اهل اعتقاد) معنا دارد)) و حتي در ديالوگي كه بين او و رزا، زني كه عاقبت زمينه ي خودكشي او را فراهم كرد، رد و بدل مي شود به صراحت سخن مي گويد كه: ((بعد از اين كه مرديم هيچي نيست...هيچي... درست مثل قبل از به دنيا اومدنمون!))

يقيناً اين مساله با آموزه هاي ديني ما مغايرت دارد و در تضاد كامل است . چه در قرآن كريم مي خوانيم: ((خودتان را نكشيد كه خداوند نسبت به شما مهربان است همانا هركسي از روي تجاوز و ظلم چنين كند به زودي او را وارد آتش مي كنيم و اين براي خداوند آسان است.))

بديهي است كسي كه خدايي را باور دارد و معتقد به حياتي فراتر از حيات دنيوي است حتي لحظه اي فكر خودكشي نيز به مغزش خطور نخواهد كرد. چرا كه نيك مي داند كه ضايع كردن بزرگترين نعمت خدا كه همانا حق حيات است، مستوجب سخت ترين عقاب هاست. اين همان خصوصيتي است كه بسياري از جانبازان و ايثارگران ما (كه آنها نيز شرايطي مشابه رامون و چه بسا بدتر را تجربه مي كنند) از آن بهره مي برند و به طرق گوناگون خودشان را با زندگي پيوند مي زنند.

در انتهاي فيلم رامون موفق مي شود خواسته ي قلبي خود را جامه ي عمل بپوشاند و به كمك يكي از دوستانش محلول حاوي سيانور را بنوشد و بسادگي با دنيا وداع گويد...وداعي تاثر بر انگيز!

رامون سام پدرو بر اين باور بود كه ((زندگي كردن يك حق است و نه اجبار!)) و اينك سوال اين است كه آيا انساني كه در ((آمدن))ش هيچ نقشي نداشته ، آيا مختار است چگونگي ((رفتن))ش را برگزيند؟

* نام كتابي از رومن گاري ، ترجمه ي ليلي گلستان


مربع طلايي

٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

مربع طلايي

با رفع توقيف دو روزنامه ي ((شرق)) و ((هم ميهن)) و آغاز به كار مجدد آنها، پس از سالها زردي و پريشاني از جامعه ي مطبوعاتي ايران رخت بر بسته و بهاري دل انگيز فرا رسيده است.

پس از كوچ ((محمد عطريانفر)) و ((محمد قوچاني)) از شرق به هم ميهن، هم اينك شاهد انتشار دو روزنامه ي برجسته هستيم. دو روزنامه اي كه بيشتر از آنكه به روزنامه شبيه باشند بسان دائره المعارفي مي مانند كه روزانه خوراك گسترده اي را براي مخاطبانشان فراهم مي آورند. مساله اي كه البته از ديدگاه خيلي ها يك ايراد است و نه حسن.

به گمان عده اي بيان مطالب عميق و تحليل هاي طويل،بيشتر مناسب ماهنامه ها و نشريات تخصصي است تا روزنامه اي كه هر روز از سر عادت تهيه مي شود و روز بعد دور ريخته مي شود. با اين وجود چه اشكالي دارد روز به روز از اين درياي اطلاعات سيراب شويم و بهره اي گيريم، البته اگر در ميان اين همه جنجال و هياهو مجالي يابيم.

با وجود ((شرق)) و ((هم ميهن)) و نيز تداوم انتشار ((اعتماد)) كه در تمام اين مدت جاي خالي شرق را بخوبي پر كرد، مثلث رويايي اين روزهاي مطبوعات ايران شكل گرفته است. مثلثي كه با كمي اغماض مي توان ((اعتماد ملي)) را نيز به آن افزود و آن را ((مربع طلايي)) تعبير كرد.

هر چند كه معلوم نيست كي و چه وقت اضلاع اين مربع برچيده و مربع به مثلث و شايد هم يك نقطه تبديل شود، با اين وجود دم را غنيمت مي شماريم و اين رباعي مشهور از حكيم عمر خيام ( كه امروز روز بزرگداشت اوست) را زير لب زمزمه مي كنيم:

از دي كه گذشت هيچ از او ياد مكن

فردا كه نيامده ست فرياد مكن

برنامده و گذشته بنياد مكن

حالي خوش باش و عمر بر باد نكن!

 


بفرمائيد بميريد، فرهنگ عزيز!

1- مقابل غرفه اي ايستاده اي. كتابهاي شعرش جالب توجه است. كارت انتشارات را مي طلبي. مسئول غرفه كمي معطل مي كند. اطرافش را نگاهي مي اندازد. چندكاغذ كوچك را به سرعت تا مي كند و مخفيانه به تو مي دهد و تقاضا مي كند كه به سرعت لاي كتابت قرار دهي يا در جيبت پنهان كني. و تو غرق اين فكر مي شوي كه چه تحفه ي غيرمجازي را دريافت كرده اي. كمي كه از غرفه دور مي شوي، كاغذهاي تاخورده را با احتياط خارج مي كني و مشاهده مي كني كه چند عكس از  ((چه گوارا)) است كه با جملاتي از او مزين شده است و در پائين شماره  تلفن انتشارات حك شده است... پوستر چه گوارا ؛ ميوه ي ممنوعه!

2- به دنبال نشر قطره مي گردي. تابلوي اعلانات بزرگ محل غرفه ها را به سختي مي يابي. كد 609 در مقابل نام نشر قطره نقش بسته است. جستجو را آغاز مي كني. يك به يك طبق شماره ها جلو مي روي. به شماره 608 مي رسي و متوقف مي شوي. 610 و 611 را مي يابي ولي 609 حلقه ي مفقوده است. دوباره سالن را بالا پائين مي كني. عاقبت پس از مشقات بسيار،نشر قطره را در ميان شماره هاي 619 و 651 مي يابي و بر نظم منحصر بفرد نمايشگاه آفرين مي گويي!

3- انتشارات توفيق آفرين از معدود ناشريني بود كه با چاپ پي در پي فيلمنامه هاي روز، قدم بزرگي در جا افتادن فرهنگ فيلمنامه خواني ايفا مي كرد. فيلمنامه هايي كه با كيفيتي مناسب همراه با عكس و مصاحبه هاي مفصل با عوامل فيلم به چاپ مي رسيد و اغلب با استقبال گسترده ي مخاطبين مواجه مي شد. و حالا غرفه ي توفيق آفرين سوت و كور ترين نقطه ي نمايشگاه است. خانم متصدي غرفه از عدم صدور مجوز در طول اين دو سال اخير مي نالد و نويد مي دهد كه پس از مدتها فيلمنامه اي در دست چاپ است. حدس مي زنيد كدام فيلمنامه؟... اخراجي ها!!!... يكي از ضعيف ترين فيلمنامه هاي اين روزهاي سينماي ايران مجوز چاپ مي گيرد، و انبوه فيلمنامه هاي قابل قبول تا اطلاع ثانوي خاك مي خورند!

...

بيستمين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران به پايان خط رسيد. يكي از فاجعه آميزترين نمايشگاههاي تمام تاريخ بالاخره تمام شد و به تاريخ پيوست. نمايشگاهي كه گويي تنها در انحصار قشر خاصي بود.

در سالن انتشارات عمومي كه قدم ميزدي يك لحظه ترديد مي كردي كه اينجا نمايشگاه كتاب تهران است يا فلان نمايشگاه كتب ديني و اسلامي.  البته معماري خاص مصلي و شبستان و گلدسته ها و صداي حزين قرآني كه بگوش مي رسيد در ايجاد چنين فضايي بي تاثير نبود، اما نيك ميداني كه به واقع حضور غرفه هاي متعددي از كتابهاي مذهبي است كه شكلي خاص به نمايشگاه بخشيده است. بديهي است كه فرهنگ قرآني بهرحال بخشي از فرهنگ محسوب مي شود اما يقيناً تمام فرهنگ نيست و نمي توان به بهانه ي رشد اين بخش از ساير بخشهاي فرهنگ غافل ماند.

جاي خالي كتب ادبي و سينمايي بدجور توي ذوق مي زد. يافتن يك غرفه ي نشر رمان و داستان بسان يافتن سوزني در انبار كاه مي مانست و تازه اگر هم ميافتي چيزي دستت را نمي گرفت. با گروهي افسرده مواجه مي شدي كه بحث عدم صدور مجوز را مطرح مي كنند و اينكه از عرضه ي كتابهاي منتشر شده ي پيش از سال 83 منع شده اند!

و اين حاصل سياستهاي وزارتخانه اي است كه نامش با ((فرهنگ)) آميخته است و اينك تنها جامه ي ((ارشاد)) به تن كرده است و به جاي فرهنگ سازي، فرهنگ سوزي مي كند. بسوزد پدر سياست كه فرهنگمان را هم اسير ساخته است... بيچاره فرهنگ!

 

و اما سوغاتي نمايشگاه بيستم ؛دو قطعه شعر فرانو از ((اكبر اكسير)):

 

هدايت

بفرمائيد بنشينيد

             صندلي عزيز!

لطفاً ورق بزنيد، بخوانيد

              كتاب محترم!

صادق باشيد تا بگويم

تنها، اين عينك

ابن عصا

بوف كور را هدايت نكرده است!

 

اعترافات

از دو كلمه بيزارم:

عشق و سياست

مادر به عشق رسيد،كور شد

پدر به صندلي رسيد، لال شد

يك روز

        صندلي را از زير پاش پراندند

                                 زبان در آورد

و مادر

        پرفروش ترين كتاب سال شد!


 

۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦

... به چه قيمتي؟

با سلام و عرض خسته نباشيد خدمت دست اندركاران مجله وزين ((فرهنگ و سينما))

فرهاد ... هستم، فارغ التحصيل رشته ي مهندسي صنايع و از علاقمندان پيگير عالم سينما.

از كودكي به دليل شرايط خاص خانوادگي،به نوعي با مجلات سينمايي بزرگ شدم و عشق به سينما و نوشتن درباره ي سينما روز به روز در من تقويت شد. در طول يك سال گذشته مطالب و ياداشتهاي سينمايي ام را براي سايت سينمايي ((سي نت)) و مجله ي سينمايي ((فيلم و سينما)) ارسال كرده ام كه به تناوب از آنها در سايت استفاده شده است و يا در مجله به چاپ رسيده است.

در بهمن ماه سال گذشته، در كوران جشنواره ي فيلم فجر، شماره 31 ماهنامه ي ((سينماي روز)) را ابتياع كردم.در صفحه ي 29 آن شماره ، در نقد فيلم سينمايي ((بي وفا)) با مساله اي عجيب رو به رو شدم. در حدود دو، سه پاراگراف از نقد كوتاه من بر اين فيلم (كه چند روز بعد در فيلم و سينما هم به چاپ رسيد) در اين مطلب مورد استفاده قرار گرفته بود. آن روز اين كار را يك شگرد ژورناليستي يا شيطنت مطبوعاتي قلمداد كردم و به قول معروف صدايش را در نياوردم.

اما روز گذشته در شماره ي ارديبهشت ماه ((فرهنگ و سينما)) با اتفاقي مشابه مواجه شدم و ديگر سكوت را جايز ندانستم.

در صفحه ي 49 از شماره 183 آن مجله، نقد و بررسي فيلم مهمان با عنوان ((سرگرمي به چه قيمتي؟)) با قلم خانم نرگس خرقاني به چاپ رسيده است.

سه پاراگراف اول مطلب تا حدودي!به قلم ايشان است و از پاراگراف سوم تا پاراگراف آخر از مطلب بنده با عنوان ((بدون فيلمفارسي هرگز!)) كه در سايت ((سي نت)) قرار گرفته است و قرار بود در ((فيلم و سينما)) چاپ شود استفاده شده است.

اين در حالي است كه اينجانب تنها دو شماره ي ذكر شده را  خوانده ام و هيچ بعيد نيست كه در شماره هاي ديگر كه بنده به آنها دسترسي نداشته ام نيز مطالبي از اينجانب با عناوين ديگري به چاپ رسيده باشد.

شخصاً دليل و منطق اين كار را درك نمي كنم. اين كه نويسنده اي بيايد و دستنوشته ي شخص ديگري را بردارد و كمي شاخ و برگ به آن اضافه كند و خودش را صاحب اثر بداند با هيچ منطقي جور در نمي آيد. شايد ايشان تصور كرده اند كه دنياي اينترنت بي در و پيكر است و خيلي راحت مي توان از اين خوان گسترده، رايگان بهره برد و به نام خود ثبت كرد.

با توجه به موارد بالا خواهشمند است مورد مذكور را پيگيري نمائيد و حداقل علت و چرايي اين قضيه را روشن بفرمائيد.

                                                                                با تشكر

                                                                                 فرهاد ...


خودشيفته!

۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦

خودشيفته!

چند شبي است كه برنامه ي ((شب شيشه اي)) كه از شبكه ي تلوزيوني پايتخت به روي آنتن مي رود، شبهايمان را رنگي ديگر بخشيده است. برنامه اي كه در ادامه برنامه ي موفق ((عبور شيشه اي))،اين بار بسيار شكيل تر و دقيق تر مي نمايد. حضور مهماناني كه پيش از اين يا با تلوزيون قهر بودند، يا سيما آنها را به هيچ مي انگاشت اتفاق خوشايندي است كه جاي تقدير دارد.

شب شيشه اي صاحب دو ويژگي اساسي است. 1) بهره بردن از مجري كاربلد و باهوشي كه نبض تماشاگر را به خوبي در دست مي گيرد و مسير برنامه را طبق انتظار مردم و مسئولين سيما و حتي مهمانان برنامه پيش مي برد.بزرگترين ويژگي ((رضا رشيدپور)) اين است كه با اعصاب بيننده بازي نمي كند و اهل خودنمايي هم نيست. مشخصه اي كه همتاي او در شبكه 3 ، ((فرزاد حسني)) بالكل  از آن بي بهره است.

2 ) فراهم آوردن فرصتي براي بروز كامل ويژگي هاي شخصيتي مهمانان مدعو.به مدد كلوزآپ ها و نماهاي متعدد و تسلط كامل مجري برنامه، هرگونه نقش بازي كردن به سرعت لو مي رود و مهمان برنامه به ناچار درونش را بيرون مي ريزد. از اين روست كه باران كوثري در عين آماتور بودن، سياستمدار جلوه مي كند و گلشيفته فراهاني ساده و بي آلايش. و يا بهروز صفاريان عاصي نمايش داده مي شود و رضا صادقي محافظه كار.

شب گذشته شاهد حضور يكي از ستاره هاي افول كرده سينماي ايران در اين برنامه بوديم. بازيگري كه يكي از محبوب هاي من در ميان مردان سينماي ايران قلمداد مي شود و هميشه حسرت به هرز رفتنش را خورده ام.

((فريبرز عرب نيا)) روزگاري بهروز وثوقي تازه ي سينماي ايران ناميده مي شد. كسي كه پيش از ((ضيافت)) فيلمهاي متعددي در كارنامه داشت، اما با اين فيلم چهره شد و مسير بازيگريش رنگي ديگر به خود گرفت. پس از آن در ((سلطان)) اوج قدرت او به معرض نمايش گذاشته شد و ((شوكران)) گوشه اي ديگر از هنرش را به تصوير كشيد. اما بدون شك خاطره انگيز ترين حضور عرب نيا در ((شيفته)) اتفاق افتاد كه او در نقش جوان الكن ضعيف، نشان داد كه حرفهاي زيادي براي گفتن خواهد داشت. اما درست در موقعي كه تصور مي شد او در آغاز يك دوره ي باشكوه باشد،عرب نيا با انتخاب هاي غلط و كم كاري سوال برانگيز اندك اندك از متن سينماي ايران جدا شد و به حاشيه رفت .

عرب نيا با حضورش در ((شب شيشه اي)) علت اين امر را به خوبي آشكار ساخت. او كه غرور و خودبزرگ بيني در جزء جزء سيما و كلماتش موج مي زد، اغلب منتقدان را (( بي مايه)) و ((كم مايه)) خواند و ماهنامه ي((فيلم))،مهمترين و قديمي ترين مجله ي سينمايي كشورمان را در حد نشريات زرد تنزل داد.

در جايي قضيه معروف ((زرافه)) هاي منصور ضابطيان را مطرح كرد و او را هم منتقد كم مايه اي كه اين روزها بي دليل اعتبار يافته است خطاب كرد. نظرسنجي برنامه را كاري بيهوده ديد و با اين سخن، تماشاگران عام را نيز نادان و كم خرد فرض كرد.

به واقع او نشان داد كه نه براي مردم كوچه و بازار ارزشي قائل است و نه منتقدان و سينمايي نويسان را وقعي مي نهد و نه حتي حرمت پيشكسوت را نگه ميدارد.

و شايد اين مساله بزرگترين دليل براي كم فروغ شدن ستاره اي باشد كه ذره اي براي مخاطبانش ارزش قائل نيست، آن هم در حرفه اي كه در ارتباط مستقيم با مخاطب دارد و بازخورد آنان است كه نقشي تعيين كننده ايفا مي كند.

بهرحال عرب نيا اين حق را دارد كه با توجه به ديدگاه هاي خاص خودش مسير حرفه اي اش را طي كند، اما او نيز مي بايست به ما حق دهد كه افسوس از دست دادن يكي از استعدادهاي ناب خود را بخوريم!

 


 

۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

فرهنگ؛ توهم بزرگ!

در داخل مترو ايستاده اي و به محيط بيرون چشم دوخته اي. قطار در ايستگاه توقف مي كند و سيل آدميزاد است كه به داخل راهروهاي تنگ، سرازير مي شود.نمايش كاملي از اوج فرهنگ ايراني!

جيغ زني به هوا مي رود و گريه ي گوشخراش بچه اي گوشت را نوازش مي دهد. ملت متمدن به شيوه اي ديدني خودشان را مي چپانند داخل و لحظه اي بعد مجال نفس كشيدن هم نمي يابي.

در گورستان دسته جمعي وحشتناكي اسير گشته اي و راه فراري هم نمي يابي. حال دعواي ميان دو نفر قوز بالا قوز است كه اتفاق مي افتد و قضيه را جالبانكتر از پيش مي كند. ترجيح مي دهي چند ايستگاه مانده به مقصد، پياده شوي و راهي ديگر در پيش گيري.

لحظه اي بعد خود را در خيابان مي يابي و سوار بر ماشيني متعلق به عهد بوق طي طريق مي كني. اينجا نيز دست كمي از آنجا ندارد. راننده ها بسان گلادياتورها، اسب هاي آهني شان را به حركت در مي آورند و در اين راه به خودشان هم رحم نمي كنند. بي محابا از كنار يكديگر سبقت مي گيرند و بي ملاحظه در مقابل هم سبز مي شوند. گويي هيچ قانوني و مقرراتي بر خيابان هاي اين شهر حكومت نمي كند.

و لحظه بعد تو در افكارت غوطه وري كه پس داعيه دار كدام فرهنگيم؟

چند ماهي است كه صداي اعتراضمان گوش دنيا را كرده است. مدعي هستيم كه فيلم 300 فرهنگمان را لگدمال كرده است و تاريخمان را زير سوال برده است. بمب اينترنتي تركانده ايم و چنين و چنان كرده ايم.

خوب،اين ها خيلي هم بد نيست... اما فكري به حال خودمان هم كرده ايم؟.... آيا لحظه اي انديشيده ايم كه چيزي از تتمه ي اين فرهنگ كذايي هنوز باقي مانده است يا نه؟

به گمانم دشمنان (به قول بعضي ها)، نيازي به ساختن 300 و 3000 و بالاتر از اين حرفها ندارند. فقط كافي است دقايقي از زندگي روزمره ي ما را به بصورت مستند فيلمبرداري كنند و به معرض نمايش بگذارند تا از تعجب دو عدد شاخ شكيل بر سر مبارك جهانيان سبز شود.

چند وقت پيش بالاخره سد سيوند آبگيري شد و شد آنچه كه نبايد مي شد. بخش بزرگي از تاريخ اين مرز و بوم به زير آب رفت، اما كك كسي هم نگزيد. ما تاريخ به چه كارمان مي آيد؟ مگر از همين آثار باستاني موجود چه بهره اي برده ايم كه بخواهيم از ديگري ببريم؟

ما را همان بس كه اسم آدم بد هاي سريالهايمان را كورش و داريوش و خشايار و ... بگذاريم و ريشه هاي فرهنگي خودمان را به سخره بگيريم. ما چه نسبتي با فرهنگ داريم؟

تازه پس از سالها موفق به كشف حجاب شده ايم و بايد دنبال زن و دختر مردم بدويم كه روسري را با چند من سيريش به سرشان بچسبانيم و مانتوهايشان را متر كنيم تا از حد مجاز كوتاهتر نباشد... و اسم اين را مي گذاريم فرهنگ سازي، فرهنگ سازي زوركي!

بياييد براي يكبار هم كه شده خودمان را گول نزنيم... ما آدمهاي بي فرهنگي هستيم،در تمام زمينه ها...شايد يك روزي، يك زماني آدمهاي با فرهنگي بوده ايم،شايد!... اما حال هيچ نيستيم... هيچ ... اين را باور كنيم!


Blog Skin