آخر اسفند و سالی که قرار است نکو باشد

1- شب چهارشنبه سوری است...پشت سر هم و بی وقفه صدای نارنجک ها و ترقه ها از هر سو به گوش می رسد. سال هاست که چهارشنبه سوری هایمان بی شباهت به میدان جنگ نیست ... سال هاست که برگزاری مراسمات این شب تبدیل به عذاب آورترین و البته دلهره آورترین کارهای خانواده های ایرانی گشته است...و من هیچ گاه لذت ناشی از این سر و صدای غیرمعمول را درک نکرده ام ... شاید بخاطر همین است که هیچگاه در چنین مراسمی شرکت نجسته ام و هیچ ترقه ای را به صدا در نیاورده ام...با این وجود چهارشنبه سوری که می شود به یاد روزهایی می افتم که در حیاط کوچک خانه مادربزرگ، روزنامه هارا داخل ظرفی آتش می زدیم و مشتاقانه از رویش می پریدیم و زیر لب زمزمه می کردیم زردی من از تو،سرخی تو از من... در دوران ما نه از "بوته" خبری بود و نه ترقه یا نارنجکی به معنای امروزی اش وجود خارجی داشت... ما نسلی بودیم که انگار در میانه ی دو نسل پرهیاهو گیر افتاده بودیم ... نه انگیزه و اشتیاق نسل پیشین را داشتیم و نه سرکشی و یاغی گری نسل بعدی را... اینچنین بود که جشنمان را در خفا برگزار می کردیم، در روزگاری که همه سعی در انکار این سنت دیرینه ی ایرانی داشتند...چند سال بعد اما زمانه تغییر کرده بود... رفته رفته شب چهارشنبه سوری (به ناچار) به رسمیت شناخته شد ،گیرم با عنوان جعلی چهارشنبه پایان سال... و دلیل این رسمیت چیزی نبود جز افسارگسیختگی بخش بزرگی از جامعه و عدم کنترل کامل نیروهای انتظامی بر آنان...و حالا با جامعه ای رو به رو هستیم که انگار خلاهای درونی خویش را در مناسبات عجیب و غریب و من درآوردی این شب جستجو می کند تا به نوعی خودش را تخلیه کند و اعتراضش را به نحوی نمایان سازد...کار به جایی رسیده است که از رسانه ملی بازگشت به همان سنت دیرینه از بوته آتش پریدن ترویج می شود،بی آنکه کسی بپرسد آن انکار اولیه از چه رو بود و این اصرار ثانویه از کجا آمده است؟

 2 – چیزی به تحویل سال باقی نمانده است. به روزهای پایانی سال که نزدیک می شوی ناخوداگاه یک سال گذشته را در ذهنت مرور می کنی و برای سال در پیش رو برنامه ریزی و نقشه چینی می کنی...امسال از آن سال هایی است که دلم می خواهد چشمانم را بر وقایع و رخدادهایش ببندم و به هیچ رویدادش نیندیشم. سال 86 از آن سال های بی خاصیتی بود که دوست دارم هیچگاه در شمار سال های زندگی من به شمار نیاید و هیچگاه خاطرات اعصاب خردکنش در ذهنم تداعی نگردد. و البته امیدوارم خیال نکنید که سالی سرشار از ناکامی را پشت سر نهاده ام که اصلا و ابداً اینچنین نیست. اتفاقاً شادکامی هایی به وقوع پیوسته در این سال از جنس شادکامی هایی است که دوامشان تا سال ها پایدار بوده و میوه شان در سال های آتی به بهترین شکل ممکن به بار خواهد نشست. با این وجود کفه ناکامی های مقطعی یقینا سنگین تر از شادکامی های دائمی بوده است ... ناکامی ها و فرصت سوزی هایی که البته بیشتر آن ها ناشی از جبر زمانه است تا خطاها و اشتباهات آدمی...در عین حال چیزی درونم زمزمه می کند که بدون شک 87 یکی از بهترین سال های عمرت خواهد بود... نمی دانم این حس از کجا می آید و تا چه حد می تواند درست باشد،فقط این را می دانم که این حس ناشی از امیدواری و خوش بینی افراطی صاحب این قلم نیست که آنهایی که مرا می شناسند خوب می دانند که اصلاً بلندپرواز و چندان اهل خیال پردازی  نیستم... امیدوارم که این بار نیز احساسم قصد فریب دادن مرا نداشته باشد!

3- دنیای تصویر،هفت و شوکا نیز به دلیل بی دلیلی توقیف شدند... جواد طوسی در اعتماد این تیتر را برای یادداشتش برگزیده بود: سالی که نکوست از آخر اسفندش پیداست! ... به قول آن دوست بزرگوار،خدا آخر و عاقبت مان را به خیر کند!


ملالی نیست …

۱٧ اسفند ۱۳۸٦

ملالی نیست …

مدتی است که در ستاد ائتلاف اصلاح طلبان مشغول به کارهستید،در راستای انجام فعالیتی که البته هیچ ربطی به سیاست ندارد و تنها نوعی کار پژوهشی، تحقیقاتی و البته نظارتی است در زمینه ای که تطابقی کامل با رشته تحصیلی تان دارد. کاری که حتی اگر سود و منفعت مالی قابل توجهی در برنداشته باشد، تجربه ای ناب و بی نظیر در محیطی خاص و کمیاب به حساب می آید که در آینده می تواند بسیارراهگشا باشد و به کارتان آید. با این وجود مگر می شود هر روز دقایق بسیاری را در محیطی کاملاً سیاسی بگذرانی و به اوضاع و احوال ویژه و حواشی پرشمار پیرامونت دقیق نگردی؟

در این میان اگرچه حضور گسترده بزرگان دوره اصلاحات (از وزرای عالی رتبه دوره اصلاحات گرفته تا معاونین ارشد رئیس جمهور سابق) حس نوستالژیکی غریب در انسان پدیدار می سازد اما مشاهده کاندیداهای غالباً ناشناخته دوره کنونی حاوی هیچ حس به وجد آورنده ای نیست و هیچ احساسی را در تو بر نمی انگیزد. شاید به همین خاطر است که سردی و رخوت حاکم بر فضای ستاد،پایدار و همیشگی به نظر می رسد. ستادی که روزگاری پر شر و شورترین ستادهای انتخاباتی قلمداد می گشت اینک بسان قبرستانی می ماند که مردگانش در زیر خروارها خاک انباشته شده،ناامیدانه تقلا می کنند و به دنبال مفری برای نجات می گردند.

در چنین شرایطی رد پای دانشجویانی را می توان دید که آدمی را از فرط حیرت مبهوت می کنند. از خودت می پرسی چطور دانشجویی که می بایست مظهر شعور و آگاهی سیاسی جامعه اش باشد،حتی با واژگانی چون اصلاح طلب و اصول گرا بیگانه است و با شنیدن این کلمات انگار که با پیچیده ترین معادلات ریاضی رو در رو باشد گیج می شود و اظهار بی اطلاعی می کند.

از خودت می پرسی جامعه ای که تا این حد منفعل با مسائل برخورد کرده و با بی تفاوتی محض با شاخص ترین رویدادهای کشور مواجه می شود،چگونه می تواند انتخابی صحیح و از روی عقل و منطق داشته باشد؟ آیا می توان به مردمی که آنقدر اسیر نان گشته اند که دیگر حوصله ی توجه به مهمترین مسائل سیاسی کشورشان را ندارند،امید بست و کارهایی عظیم تر را از ایشان توقع داشت.

به گمانم ادامه این روند نمی تواند چندان خوشایند باشد.تا به کی یک جامعه می تواند این چنین بی انگیزه و بی تفاوت و خنثی باشد؟ نمی دانم!

......

 پ ن : در هنگام نگارش این یادداشت،دائماً خودم را کنترل می کردم که مبادا از کلمه ملال آور "ملال" استفاده نمایم.در طول این مدت چه در یادداشت های شخصی، سینمایی و حتی مطالب ورزشی آنقدر از این کلمه ی کذائی استفاده نموده ام که استفاده مجدد از آن،بیش از آنچه که هست ملال آور جلوه می کند!


ریسمان بسته

۱۱ اسفند ۱۳۸٦

ریسمان بسته

دوباره ما هستیم و اسفندماه ... ماهی که نامش بدجوری با ملال و دلزدگی گره خورده است ... اگر فروردین ماه نوید بخش فرارسیدن دوران طراوت و شادابی طبیعت و آدمی است، اسفندماه انگار پیامی جزء رکود و رخوت به همراه ندارد ... روزها از پی هم می آیند و می روند بی آنکه چیزی بیافرینند و طرحی نو در اندازند...

در این جور مواقع  غالباً تماشای یک فیلم خوب می تواند به مثابه ی یک مسکن عمل کند ... یک فیلم خوب می تواند به طور موقت تو را از دنیای پیرامونت جدا سازد و درهای دیگری را به رویت بگشاید... اتفاقی که چهار سال پیش،با  تماشای "بوتیک" برای نگارنده رخ داد و خاطره شیرینش همچنان به یادماندنی جلوه می کند...

اما این روزها انگار از فیلم ها نیز کاری بر نمی آید ... تماشای چندباره سنتوری هم افاقه نمی کند و مشاهده دی وی دی شاهکارهای سینمای جهان نیز گره گشا نمی نماید... اینچنین است که فاصه ی طولانی منزل تا خانه سینما را می پیمایی تا شاید مشاهده "ریسمان باز" بر پرده نقره ای،حالت را جا بیاورد ... فیلمی خوب و قابل تامل که نامهربانانه در جشنواره فجر قدر نادید و مورد بی مهری قرار گرفت ... اما از دست این فیلم نیز کاری ساخته نیست... انگار بدنت  نسبت به قرص سینما مقاوم گشته و این مسکن دیگر هیچ تاثیری در بهبود حال عمومی ات نخواهد داشت...

اینک ما هستیم و یک امید و آرزو ... که این روزهای ملال آور به زودی زود می گذرند و سرانجام بهاری سرشار از شکوه و زیبایی فراخواهد رسید و ...

راست گفته اند که انسان به امید زنده است!


Blog Skin