۳٠ بهمن ۱۳۸٦

به بهانه ی عرضه غیرمجاز فیلم سنتوری

ساز شکسته؛ دل شکسته

عاقبت اتفاقی که از آن واهمه داشتیم به وقوع پیوست و نسخه نسبتاً با کیفیت و البته غیرمجاز فیلم سنتوری همراه با زیرنویس انگلیسی وارد بازار گشت.فیلمی که می توانست رونق بخش بازار کساد سینماها باشد و با آمار فروشی خیره کننده ، یکی از پرفروش ترین فیلم های تاریخ سینمای ایران لقب گیرد،اکنون اسیر دست قاچاقیان محصولات فرهنگی گشته و به عنوان مهمترین و محبوب ترین کالای تحت عرضه ی ایشان شناخته می شود.نمی دانم در طول روزهای گذشته،چند بار به دیدن فیلم نشسته ام،اما این را خوب می دانم که هر بار نوعی احساس نفرت توام با خیانت همراهم بوده و لحظه ای رهایم نساخته است و البته هیچ گاه آن لذت معرکه و لحظات به یادماندنی که در جشنواره سال گذشته، پس از تماشای فیلم بر روی پرده نقره ای لمس کرده بودم را تجربه نکرده ام. هفته گذشته پس از تهیه سی دی سنتوری، تمام طول راه بازگشت تا خانه را با این دعا و آرزو که این بار نیز همچون دفعات گذشته،فیلم تقلبی از آب در بیاید گذراندم. اما وقتی سی دی را داخل دستگاه قرار دادم،به قول علی سنتوری واقعیت تالاپ خورد تو کله م! این بار سی دی سنتوری،اصل بود!ماه ها بود که از قاچاق فیلم های روی پرده خبری نبود و رفته رفته می رفت تا خیال دست اندرکاران سینمای ایران از ریشه کن شدن این معضل خانمان برانداز تا حدی آسوده گردد،که این اتفاق بار دیگر یادآور شد که حکایت همچنان باقی است. اگر قاچاقچیان عرصه فرهنگ روزگاری به فیلم های روی پرده  دسترسی داشتند این بار نشان دادند که می توانند به فیلم هایی که هیچگاه رنگ پرده را ندیده اند نیز دست یابند.این جریان می تواند تهدید کننده سایر فیلم های به نمایش در نیامده سینمای ایران نیز باشد. فیلم هایی نظیر دایره زنگی،خاک آشنا،سه زن،صد سال به این سال ها و ... که حتی در جشنواره فجر نیز مجال اکران را پیدا نکردند و بعید است به این زودی ها روانه اکران عمومی گردند یقیناً از هم اکنون در تیررس مزدوران فرهنگی قرار دارند.به نظر می رسد در چنین شرایطی این مدیران و تصمیم گیرندگان فرهنگی هستند که می بایست دست حمایت خویش را به سمت دست اندرکاران سینمای ایران دراز کرده و آنان را در مبارزه سختی که در پیش رو دارند تنها نگذاشته و یاری رسان ایشان باشند چرا که بر هیچ کس پوشیده نیست که سینمای ایران در شرایط خاصی بسر می برد و بیش از هر زمان دیگری نیازمند توجه و مراقبت جدی همه ی نهادها و جریان ها است.در عین حال مشخص نیست با وجود چنین شرایطی چه چیزی قرار است مرهم دل شکسته داریوش مهرجویی، کارگردان شاخص سینمای ایران باشد. مردی که در تمام این سال ها بی هیچ چشم داشتی در ارتقای سینمای ملی کوشیده و مجموعه ای متنوع از بهترین محصولات سینمای ایران را کارگردانی نموده است. انزوا و گوشه گیری فیلمسازی که هر اثرش اتفاقی خوشایند و جالب توجه  در سینمای ایران قلمداد می گردد، می تواند دردناک ترین خبر برای اهالی سینما باشد. کاش قدر مهرجویی و مهرجویی ها را بیش از این بدانیم،پیش از آن که افسوس بخوریم که همه عمر دیر می رسیم!

.......

پ ن : دومین همکاری مشترک من و حامد درهفته نامه "مینو" انعکاس یافت ... خواندنش خالی از لطف نیست...

 

پایان ماه عسل

٢٧ بهمن ۱۳۸٦

پایان ماه عسل

بالاخره ماه عسل به یادماندنی ما و سینما به پایان رسید.به یادماندنی نه از جهت تماشای فیلم های ممتاز،که حضور تنها دو،سه فیلم خوب از بین بیش از 30 فیلم مشاهده شده،بیش از آن که امیدبخش باشد، مایوس کننده است. جشنواره امسال به یادماندنی و خاطره انگیز بود بخاطر لمس اتمسفر معرکه و بی نظیری که در سینمای متعلق به رسانه ها حکمفرماست. بازهم نه به خاطر اطعمه و اشربه سرد و گرمی که را به راه ،بادلیل یا بی دلیل در دستانت جای می گرفت،بلکه بخاطر حضور آدم هایی که چشمانشان خود یک دوربین کامل است و کلامشان در وسعت یک قلم جای می گیرد.

در شب پایانی،هنگام ورود به مراسم اختتامیه،ازدحام جمعیت و اشتیاق زائد الوصف آنان برای ورود به تالار بزرگ کشور،نشان از این داشت که هنوز عشق به سینما زنده است و هنوز می توان امیدی هرچند اندک را در دل جستجو کرد. هرچند که این عشق همواره یک طرفه بوده  و تا به حال مشاهده نشده است که سینما عاشق کسی شود،با این حال این نیز خود غنیمتی ارزشمند به حساب می آید. به امید آن روز که مدیران و تصمیم گیرندگان فرهنگی نیز این عشق را دریابند و بیش از این ها هوایش را داشته باشند...

۸۶/۱۱/۲۳

 


 

۱٧ بهمن ۱۳۸٦

به همين سادگي

قضيه مار و نفرت ديرينه اش از پونه و روئيدن هميشگي اين گياه بر درب لانه اش را كه حتما شنيده ايد.حالا حكايت ما و آن مجري مغضوب تلويزيون، نيز دست كمي از آن مار كذايي ندارد. در گوشه اي از سالن ايستاده اي و بولتن جشنواره را از نظر مي گذراني. سرت را كه بلند مي كني و به سمت چپت كه مي نگري خود را رخ به رخ با آن مجري،بازيگر،صداپيشه،،طناز،ترانه سرا،مهندس و ... مي يابي. به سرعت نور، 180 درجه سرت را مي چرخاني تا مبادا اعصابت مختل گردد. اين اتفاق دو بار ديگر در دو نقطه مختلف از سالن سينما به وقوع مي پيوند و هنرمند مربوطه با آن سر و زبان و لحن صحبت خاصشان به خوش و بش با دوستان و آشنايانشان مي پردازند و روي اعصابت بدجوري رژه مي روند. بخصوص آن كه سيماي ظاهري شان نيز به واسطه موهاي يكي در ميان رنگ شده (بخوانيد مش شده)، توجه همگان را به خود جلب كرده و حرف و حديث هاي بسياري را موجب مي شود. اين چنين است كه سيماي تازه ي ايشان، اعتراض يكي از خبرنگاران زن را موجب مي شود كه مسئولان جشنواره كه در مورد آرايش صورت يكي ديگر از خبرنگاران زن حساسيت مضاعفي به خرج داده و وي را از حضور در سينما محروم ساخته و زمينه ي ايجاد آن جنجال شب نخست را فراهم كرده اند، چرا به آرايش جناب مجري ايرادي وارد ندانسته و ايشان را مورد مواخذه قرار نمي دهند؟ مگر نه اين است كه رعايت عفاف و  احترام نهادن به هنجارهاي جامعه بر مردان نيز همچون زنان الزامي است؟

از خودت مي پرسي چطور ممكن است كسي به همين سادگي استعداد، هنر و البته شخصيت خويش را زير سوال برده و به به و چه چه دختركان دبيرستاني را به سقوطي اين چنين هولناك ارجحيت دهد؟

...

پ ن: يادداشت هاي پنجمين روز جشنواره را در سي نت بخوانيد.


 

۱٤ بهمن ۱۳۸٦

سينما حقيقت

1.نشست پرسش و پاسخ فيلم "باد در علفزار مي پيچد" در حال برگزاري است. عوامل فيلم از تهيه كننده گرفته تا كارگردان و بازيگران،در محل مخصوص حضور يافته و پاسخگوي سوالات مجري برنامه و حاضران هستند. عكاسان نيز به شدت مشغول كارند.مدام فلاش مي زنند و سوژه هاي مورد نظر را از زواياي مختلف به تصوير مي كشند. در اين ميان بيشترين توجهات متوجه بازيگر زن فيلم،الناز شاكردوست است. خانم بازيگر فيگورهاي مختلفي مي گيرد و مدام حالتش را تغيير مي دهد تا توجه بيشتري را به خود جلب كند.شكي نيست كه روز بعد عكس هاي گوناگون ايشان بر صفحات نشريات و سايت ها نقش خواهد بست و شهرت ايشان پررنگ تر از قبل خواهد گشت.

درست در كنارش،كورش جويباري(پسرك عقب مانده ذهني فيلم) نشسته است. هيچ عجيب نيست كه حضور او چندان توجهي را برنينگيزد و مورد توجه واقع نگردد. لابد عكس خورش خوب نيست و چهره اش هيچ جاذبه اي براي جلب مخاطب ندارد.حتي شايد به زعم عده اي،سيمايش دافعه نيز داشته باشد و گروهي از مخاطبان را پس بزند.

در اينجا همه چيز در ظواهر خلاصه مي شود ... از مجري نشست با آن مزه پراني هاي بي نمكش گرفته تا فلان هنرپيشه معروف،همه و همه به نوعي سعي درمطرح ساختن و بيشتر نماياندن خويش دارند و جالب اينجاست كه در اين بازار مكاره ي "نمايش"،بيش از هرچيز صداي نامفهوم پسركي در گوش طنين انداز است كه معصومانه از دوست داشتن فيلم و عالم بازيگري مي گويد و متواضعانه همگان را به تشويق كارگردان فرامي خواند... پسرك كاش مي دانست براي بقاء در اين "نمايش" گاه خيلي چيزها كم دارد ...

 2. بر يكي از صندلي هاي قديمي سينما صحرا تكيه مي زني و به تماشاي يكي از فيلم هاي بخش بين الملل جشنواره مي نشيني. كمي كه از فيلم مي گذرد توجهت به صدايي كه از پشت سر به گوش مي رسد جلب مي شود. مردي براي فرد نابيناي كنار دستش ، جزء جزء صحنه هاي فيلم را شرح مي دهد. توصيفات مرد از وقايع فيلم آنقدر موشكافانه و ريزبينانه است كه ناخوداگاه فيلم كسالت آور روي پرده را رها مي سازي و به سخنان مرد گوش مي سپاري. مرد نابينا مشتاقانه از وقايع و ديالوگ هاي فيلم سوال مي كند و خيلي زود جواب هايي كامل و دقيق دريافت مي كند.

لحظه اي بعد چشمانت را مي بندي و در اين انديشه غوطه ور مي گردي كه ما انسان ها چه راحت از كنار نعمت هايي كه با سخاوتمندي تمام نصيبمان شده مي گذريم و چه گستاخانه ناديده شان مي گيريم. 

3. عده اي مي آيند فيلم ببينند تا چيزي ديده باشند ... تا شايد چندي بعد پزش را بدهند كه ما هم فلان فيلم را ديده ايم ... عده اي مي آيند تا دمي خوش باشند ... تا دلشان را خوش كنند كه در زندگيشان لحظه اي خوش آسوده اند ... اما عده اي مي آيند فيلم ببينند تا زندگي را درست تر ببينند و با تماشاي حقايق،بهتر و ژرف تر بينديشند ... آنها مي آيند تا حقيقت زندگي را دريابند ... مگر نه اين است كه ژان لوك گدار گفته است:فيلم حقيقت است،24 بار در ثانيه!

...................

پ ن: بالاخره اولين همكاري مشترك من و حامد به نتيجه رسيد:پرونده فيلم "فرزندان انسان"،ماهنامه فرهنگ و سينما، شماره بهمن ماه.

 

 


يادداشت هاي جشنواره (روز اول)

برنامه اولين روز سينماي مطبوعات با يك جابجايي ناخوشايند همراه بود . زماني كه اعلام گرديد زمان نمايش فيلم هاي فيلم هاي " 1408" و "آتش سبز با يكديگر جابه جا گشته، نارضايتي بسياري از اهالي رسانه به وضوح به چشم مي آمد. با اين وجود تماشاي مجدد "1408" (ميكائيل هافشتروم) با آن افكت هاي صوتي قابل توجه و فضاي دلهره آور و مرموزانه اش تجربه اي بكر و دوست داشتني تلقي مي گشت و يادآور اين نكته ظريف بود كه صفحات نمايش خانگي با آن قاب هاي كوچك و كم عرض،به هيچ عنوان ابزار مناسبي براي به تماشا نشستن چنين فيلم هايي به حساب نمي آيند.تنها در پرده عريض سينماست كه روح اثر به درستي و درحد كمال به مخاطب انتقال يافته و مي تواند تاثير جاودان خويش را برجاي نهد.

"تخم مرغ" فيلمي از "سميح كاپلان اوغلو" محصول مشتركي از تركيه و يونان،دومين فيلمي بود كه در روز نخست به نمايش درآمد. فيلمي كه شباهتي غريب با آثار جشنواره اي سينماي ايران داشت و ريتم بسيار كند و داستان بدون اوج و فرودش كسالت بار و ملال آور جلوه مي كرد.

و اما "به همين سادگي ... تازه ترين ساخته رضا ميركريمي اثري قابل تامل و تا حدي جسورانه است، چه اين كه ميركريمي يك روز از زندگي يكنواخت و روتين زني را به تصوير كشيده است كه آشفتگي و نگراني در چهره و درونش موج مي زند. فيلم با آنكه از لوكيشن محدودي بهره برده و از قصه پر پيچ و خمي نيز برخوردار نيست با اين حال تماشاگر را دلزده نمي سازد و او را تا پايان با خويش همراه مي سازد.شايد نگاه تيزبين ميركريمي به جزئيات و فيلمبرداري جالب توجه محمد آلادپوش و بازي خوب هنگامه قاضياني را بتوان از دلايل موفقيت اين فيلم ذكر كرد.

 "آتش سبز" خيلي زود اسباب نااميدي همگان را فراهم كرد. حضور دوباره فيلمساز قديمي سينماي ايران محمدرضا اصلاني آن هم پس از 31 سال، منجر به ساخت اثري شده است كه به طرز غريبي از آشفتگي در نحوه  روايت قصه رنج مي برد. فيلم از طراحي صحنه و لباس قابل توجهي برخوردار و از موسيقي متن  حساب شده اي نيز سود جسته است. با اين وجود آتش سبز نه مطلوب نظر مخاطبان خاص سينماي ايران است و نه مي تواند گيشه اي پر رونق را آرزو كند!


موندي و راه چاره نيست...

از سالن سينما كه خارج مي شوي ناخوداگاه دكمه هاي پالتويت را مي گشايي،چه هوا دماي هواي بيرون گرمتر از دماي سالن به نظر مي رسد، نه بخاطر قطع گاز و كمبود وسايل گرمايشي سالن هاي سينما بلكه به دليل سردي و يخ زدگي آزاردهنده ي فيلم روي پرده!

كارگردان محترم قصه نه چندان پرپيچ و خم مانكني خوش سيما را به تصوير كشيده است و لابد انتظار داشته است با بهره جستن از جذابيت ظاهري بازيگران آشنا و ناآشناي فيلم،موجي عظيم از مخاطبان را به سينماها بكشاند. در نهايت فيلمش به معجوني عجيب و غريب تبديل گشته است كه در صحنه هاي غمبارش،خنده تماشاگر را بر مي انگيزد و در پرهيجان ترين سكانس ها، اشكت را در مي آورد!

از خودت مي پرسي اين است معناي سينماي فاخر؟ اين است آن سينماي مطلوبي كه مدام از آن دم زده مي شود و به عنوان هدف غايي سينماي ايران از آن ياد مي شود؟ چند درصد از جوانان ايراني دغدغه مانكن شدن دارند و اصلاً پديده مانكنيسم در كجاي اين فرهنگ چند هزار ساله ريشه دارد؟

نزديك به يك سال از تجربه معركه ي تماشاي "سنتوري" مي گذرد. هنوز كه هنوز است نواي سنتور علي در گوشت طنين انداز است و صداي گرفته و غم آلودش، ديوانه كننده جلوه مي كند:

صداي سازم همه جا پر شده

هركي شنيده از خودش بي خوده

اما خودم پر شدم از گلايه

هيچي ازم نمونده جز يه سايه

سايه اي كه خالي از عشق و اميد

هميشه محتاجِ به نور خورشيد ...

ياد آن روز به يادماندني بخير. هنگام تماشاي فيلم دوست داشتي عقربه هاي ساعتت را از حركت بازداري تا اين حظ بي نظير همچنان تداوم داشته باشد. اما ديري نگذشت كه فيلم به پايان رسيد . از سينما كه بيرون آمدي ديگر به خودت تعلق نداشتي. آدم ها را از دريچه فيلم مي ديدي و در عوالم ديگر سير مي كردي. حتي دو،سه بار نزديك بود با ماشين هاي رام نشدني خيابان هاي تهران تصادف كني.با خودت عهد بستي كه هنگام اكران عمومي فيلم،بارها به تماشاي فيلم بنشيني و  از اين حظ مدام بهره ها ببري. اما افسوس ... سنتوري هيچگاه به اكران عمومي پاي نگذاشت تا پرده هاي سينما جولانگاه اين فيلم هاي بي بو و خاصيت شود.

آيا فاجعه آميز نيست كه در طول يك سال گذشته هيچ فيلمي نباشد كه پس از خروج از سالن سينما رهايت نكند و حتي براي دقايقي اندك تو را درگير خودش ساخته باشد؟ سينماها در اشغال فيلم هايي است كه نه با حال ما مطابقتي دارند و نه از گذشته يادي مي كنند و نه آينده تابناكي را نويد مي بخشند. فيلم هايي كه فرسنگ ها با دنياي ذهني ما فاصله دارند و گويي براي خالي نبودن عريضه به نمايش در مي آيند.

جشنواره بيست و ششم در راه است . جشنواره اي كه بوي متاثركننده ورشكستگي و پريشان احوالي اش از هم اكنون به مشام مي رسد.با وجود آن كه به لحاظ آماري فيلم هاي بسياري در جشنواره حضور خواهند داشت بعيد است جشنواره امسال از لحاظ كيفي  و البته محتوايي بتوانند توقعات اهالي سينما را برآورده سازند.

"دايره زنگي" و "صد سال به اين سال ها" دو فيلمي كه از مهمترين محصولات سينماي ايران به حساب مي آيند بنا به دلايل فرامتني  از حضور در بخش مسابقه سينماي ايران محروم و لابد قرار است با توجه به نزديك بودن به انتخابات و براي كاستن از اعتراض ها و جنجال هاي منفي قابل پيش بيني در بخش هاي جنبي جشنواره به نمايش در مي آيند.البته ترديدي نيست كه هيچ تضميني براي اكران عمومي اين فيلم ها وجود نخواهند داشت و هيچ عجيب نيست كه تهيه كننده و كارگردان از خير نمايش فيلمشان در بخش هاي جنبي جشنواره نيز بگذرند تا آسيب بيشتري متوجه فيلم نگردد. در اين ميان فيلم هايي نظير ديوار،آتشكار، سه زن و ... كه حتي مجالي براي حضور در بخش هاي جنبي جشنواره نيز پيدا نكردند را بايد از هم اكنون در رديف آثار توقيفي سينماي ايران قرار دارد.

در چنين شرايطي به هيچ وجه نمي توان به روزهاي پيش رو با اميدواري نگريست . بايد هرجور كه هست به گذر اين ايام كسالت بار دلخوش بود و آرزو كرد كاش هرچه زودتر يك اتفاق خوشايند به وقوع بپيوندد و ... بگذريم!

تنهاي بي سنگ صبور

خونه سرد و سوت و كور

توي شبات ستاره نيست

موندي و راه چاره نيست

اگرچه هيچ كس نيومد

سري به تنهائيت نزد

اما تو كوه درد باش

طاقت بيار و مرد باش!


Blog Skin