مظلوميت ابدی
٢٤ دی ۱۳۸٦مظلوميت ابدي
سرماي بي سابقه،همه جا را فرا گرفته است.يكبار ديگر كمبودها و ضعف هاي آنچناني خودنمايي مي كنند.باز هم غيرت و حميت ايراني بايد به كار آيد تا اين شبه بحران! رخت بربندد. مجريان تلويزيوني مردم را به صرفه جويي در مصرف گاز فرا مي خوانند و در برابر سخنان نغز فلان پيشكسوت سينما و تلويزيون كه انگشت اتهام را به سوي مسئولان دولتي دراز مي كند و پرحرفي و كم كاري آن ها را زير سوال مي برد، سكوت پيشه مي كنند.
در همين روزها محرم نيز آغاز مي شود.ماهي كه انگار در فصول سرد سال خواص خويش را از دست مي دهد. ماهي كه به گونه اي غريب با گرما و عطش عجين گشته است. اما محرم امسال هيچ شباهتي با محرم هاي گذشته ندارد. نه فقط بخاطر برودت هوا،كه گرمي دل ها مي تواند يخ هاي اطراف را نيز ذوب كند، بلكه به دليل گزارش ها و پيام هاي مثلا ارشاد كننده اي كه مرتباً بي بهانه يا با بهانه به روي آنتن مي روند. همه از خرافات و رسوم غلطي كه سال هاست بر عزاداريهاي ما سايه افكنده است گله مي كنند و ضمن گوشزد ساختن بايد ها و نبايدها،مردم را به پياده ساختن روش هاي درست عزاداري فرا مي خوانند. مداحي فلان مداح معروف را زير سوال مي برند و مداحي قديمي را به عنوان الگو معرفي مي كنند.
چند سال پيش زماني كه در همين وبلاگ ،به بهانه پرداختن به خاطرات روزهاي محرم،از آن ايام و اعمال نه چندان منطقي به تلخي ياد كرده و همه آن كارها را به يك بازي بچه گانه تشبيه مي نمودم ، احساس مي كردم كه تابوشكني بزرگي را در پيش گرفته ام . گمان مي كردم اين مطالب مي تواند مخالفت بسياري از دوستان را در پي داشته باشد و ممكن است به خيلي چيزهاي ناروا متهم شوم.
اكنون اما آن نوشته در برابر سخناني كه اين روزها از راديو و تلويزيون به گوش مي رسد، ناچيز و كم اهميت و حتي خنده دار جلوه مي كند. كار به جايي رسيده است كه فلان روحاني معروف حتي وجود عزاداري در دين اسلام را منتفي مي شمارد و اشك ريختن براي سالار شهيدان را نيز منوط به كسب فيض و آگاهي بيشتر نسبت به آن امام مي داند كه آن هم در نهايت سبب انبساط خاطر آدمي مي گردد. هرچند كه ظهور و بروز اين مسائل صحيح جاي خوشحالي دارد و مي تواند زمينه اي براي ريشه كن كردن بسياري از عادات ناپسند و بدعت هاي عجيب و غريب ما ايرانيان و پياده ساختن روش هاي صحيح و منطبق با دين اسلام در جامعه فراهم كند ، اما اين سوال ذهن را درگير مي كند كه چرا انقدر دير؟ چرا تازه يادمان افتاده كه كارمان از اساس با مشكل مواجه بوده است؟ در طول تمام اين سال ها كه در خواب غفلت بوديم و گمان مي كرديم فلان شيوه عزاداري ثوابي عظيم را برايمان به ارمغان مي آورد،كجا بودند كساني كه امروز نصحيت گويي پيشه كرده اند؟ چرا آن زمان اين شيوه هاي عزاداري به شدت تبليغ و ترويج مي شد و الان به شدت تحريم؟ جواب اين همه سال غفلت و گمراهي را چه كسي خواهد داد؟ چه روش هاي جايگزيني را براي عزاداري هاي اين ماه تدارك ديده ايم؟ چرا ... ؟؟؟
پاسخ اين چراها هر چه كه باشد هيچ اهميتي ندارد. چرا كه تمامي اين اتفاقات يكبار ديگر مظلوميت كسي را يادآور مي شود كه قرن هاست نامش با كلمه مظلوم پيوند خورده است.ما نيز مقصريم...ما که هيچگاه حسين مظلوم را نشناختيم و نخواستيم كه بشناسيم. ما كه دلمان را به زنجير زدن و بر طبل و سنج كوبيدن و علامت چرخاندن براي حسين و ياران وي خوش كرديم و عربده كشي فلان لات بي سر و پاي محل را اوج عشق و ارادت به حسين مي پنداشتيم . ما كه قرن هاست در غفلتي عظيم غوطه وريم ...
جاني براي مرگ
٥ دی ۱۳۸٦جاني براي مرگ
سرش را خم مي كند و چشمانش را ميان دستانش پنهان مي كند و قطره قطره اشك مي ريزد. كنارش مردي زانوي غم بغل كرده است و به نقطه اي نامعلوم خيره مانده، آنچنانكه گويي در عوالم ديگر سير مي كند. در همين حال مداحي با صدايي حزين و غم آلود تمامي ترفندهايش را بكار مي برد تا اشك را مهمان چشمان داغداران كند. كمي آن طرف تر در آن سوي پرده ي سبزرنگ عريض، اوضاع وخيم تر از اين حرفهاست. گرچه در آنجا احساسات غليظ رهاگشته ي زنانه است كه حكومت مي كند ، اما گاه اين احساسات در خدمت هنر در مي آِيد و بوي "بازيگري" به مشام مي رسد.در انجا اغلب احساسات گاه مصنوعي كساني ظهور و بروز مي يابد كه از توانايي افزونتري براي خودنمايي برخوردارند. دستي كه بر سر نواخته مي شود و ناله اي كه به هوا بلند مي شود و اشكي كه از چشم سرازير مي شود مي تواند مدركي متقن دال بر شدت غم و ناراحتي صاحبان عزا باشد. در اين شرايط آن كس كه درونگرا بوده و از نمايش و بيان غم و اندوه در سيما و گفتارش عاجز باشد،كلاهش پس معركه است . او را چپ چپ نگاه مي كنند و هيچ بعيد نيست كه چندي بعد لقب سنگدل را همرديف نام خويش ببيند. برعكس غالباً كساني كه در درونشان كمتر اثري از نارحتي است و تنها قادرند خود را بيشتر و بهتر اندوهناك نشان دهند،به عنوان دلسوز و غمخوار شناخته مي شوند.
در اين شرايط اين سوال پيش مي آيد كه آن مرحوم،كسي كه پس از سال ها تحمل رنج و بيماري، عاقبت راه نجات حقيقي را يافته و قرار است طعم شيرين آرامش را تجربه كند را چه نياز است به اين نقش آفريني ها؟ آيا بهتر نيست براي رهايي آن تازه در گذشته از شر اين همه پليدي و زشتي و پيوستن وي به دنيايي سراسر نور و زيبايي، مراسم جشني برگزار گردد؟
به نظر مي آيد غالباً در مجالس ختم دو گونه عقيده و تفكر حكمفرماست. اول كساني هستند كه خواسته يا ناخواسته تفكر نيستي انسان پس از مرگ را باور دارند و رفتن از اين جهان را خاموشي و فناي هميشگي مي شمارند. و ديگر كساني هستند كه نه براي از دست دادن عزيزانشان، بلكه بخاطر احساس خلائي كه از نبود آن ها در زندگي شان ايجاد مي شود پريشان و افسرده مي گردند. بديهي است كه تفكر گروه اول نادرست است و گروه دوم بخاطر شيفتگي به خويشتن اظهار تاسف مي نمايند كه چندان ارزشمند نمي نمايد.
با اين وجود بعيد است كه آدمي بتواند در فراق عزيزانش غم و اندوه دروني خويش را به هيچ انگاشته و با نگاهي آرماني و متعالي،از زندگي احتمالاْ راحت و بي دغدغه ي متوفي در سراي باقي اظهار خشنودي و شادماني نمايد. پس چه خوب است كه رفته رفته فراموشكاري هميشگي آدمي دست به كار گشته و زندگي را به روال عادي خويش باز خواهد گردانيد.
تا روزي كه خودمان طعم مرگ را نچشيم و شيريني اش را با تمام وجود احساس نكنيم،زندگي بر همين مدار كليشه اي خواهد گشت. اما كاش باور كنيم كه تمام زندگي مان براي دستيابي به مرگي شيرين و دلپذير در جريان است. مرگي كه مرگ نيست ، تولدي دوباره است براي يك زندگي جاودان!
پ ن : نمي دانم چرا اين روزها اين قدر به ياد حسين پناهي مي افتم. شايد بخاطر تشابه اسمش با آن عزيز تازه درگذشته باشد و يا بخاطر حضور پرشكوه پناهي در سريال جذاب و ديدني كيانوش عياري. بد نيست با قطعه شعري از حسين پناهي سخن را به پايان رسانده و ياد همه ي رفتگان را گرامي بداريم:
ميزي براي کار
کاري براي تخت
تختي براي خواب
خوابي براي جان
جاني براي مرگ
مرگي براي ياد
يادي براي سنگ
اين بود زندگی....
