فردا دير است! در خبرها آمده بود كه در صورت عدم كسب مجوز قانوني لازم، صداي محسن چاوشي از فيلم سنتوري حذف مي شود و صداي رادان كه پس از فيلمبرداري تمامي ترانه هاي فيلم را خوانده است، جايگزين صداي چاوشي خواهد شد. با شنيدن اين خبر سوالات متعددي به ذهن خطور مي كند.نخستين سوال اين است كه مگر صداي چاوشي چه ايرادي دارد كه اين همه سنگ اندازي مي شود و از صدور مجوز براي وي خودداري مي شود؟ شايد انتشار زيرزميني آلبوم هاي او دليل اين امر باشد. با توجه به اينكه خوانندگان بسياري همچون چاوشي فعاليتشان را بصورت زيرزميني و غير مجاز آغاز كردند و هم اينك نه تنها مجوزدار شده اند،بلكه مهمان برنامه هاي سيما مي شوند (بنيامين) و صداي آنها زينت بخش تيتراژ سريالهاي گوناگون تلوزيون مي شود (رضا صادقي و محسن نامجو)، به نظر ميرسد اين قضيه چندان صحيح نباشد. بعيد نيست شباهت غريب صداي او با خواننده نام آشناي آن سوي آبها،دليل اصلي عدم صدور مجوز باشد. در شرايطي كه اساساً آغاز موسيقي پاپ در دوره ي جديد با تقليد از صداي خوانندگان مشهور گذشته شكل گرفت و اصلاً هم اينك حداقل دو خواننده را مي توان نام برد كه صاحب مجوز هستند و صدايشان نيز دقيقاً يادآور همان خواننده ي نام آشنا است اين گزينه نيز به راحتي رد مي شود.اين در حالي است كه در طي اين مدت صداي چاوشي صاحب آنچنان شخصيتي شده است كه ديگر به هيچ وجه يادآور هيچ صدايي نيست. خواننده اي كه با انتخاب ترانه هاي مناسب و ساخت آهنگهاي جذاب، توجه ويژه ي بسياري از جوانان را به خود جلب كرده است و در همين مدت اندك طرفداران بسياري يافته است. سوال دوم اين است كه چه كسي راهكار جايگزيني صداي رادان با چاوشي را ارائه كرده است؟ مگر بهرام رادان مجوز خوانندگي دارد ؟ اين چه منطقي است كه خواننده اي كه صدايش مقبوليت عام يافته است و توجه كارگردان بزرگي چون داريوش مهرجويي را جلب كرده است، اجازه ي پخش ندارد و صداي بهرام راداني كه كوچكترين سابقه اي در امر خوانندگي ندارد قابل پخش است؟ به نظر مي آيد تمامي اتفاقات اين چند ماهه در جهت توهين به شعور كارگرداني است كه در تمامي اين سالها بي هيچ گله و شكايت و عذر و بهانه و حتي كوچكترين ادعايي، فيلم خوب ساخته است و از لذت سينما سيرابمان كرده است. بدون شك مهرجويي با آن همه تجربه بهتر از هركس مي داند چه مهره اي را براي درخشان تر شدن فيلمش به كار گيرد و يقيناً بكارگيري چاوشي اتفاقي نبوده است. حال چگونه مي توان يكي از مهمترين عناصر فيلمي را كه موسيقي از اركان اصليش است، را حذف كرد و انتظار داشت كه هيچ آسيبي متوجه ي فيلم نگردد. مگر ما چند كارگردان همچون داريوش مهرجويي داريم كه بخواهيم با چنين برخوردهاي ناشيانه اي آنها را برنجانيم و دلسردشان كنيم؟ به نظر نمي رسد كه با چنين اوضاعي، آينده ي خوبي در انتظار سينماي ايران باشد. وقتي كارگرداني كه سالهاست فيلم مي سازد و به خوبي مي داند كه ضوابط حاكم بر اين سرزمين چيست و چه شرايطي را مي بايست لحاظ كند اينچنين به حاشيه مي رود، تكليف ديگراني كه پيشينه اي سياه دارند و يا هنوز محكي نخورده اند از پيش معلوم است. قدر بزرگانمان را تا هستند بدانيم ... فردا دير است! 
روزگار ناخوش سيما!!!
۱٥ فروردین ۱۳۸٦روزگار ناخوش سيما!!!
در حالي كه پيش از ايام نوروز به نظر مي رسيد تلوزيون با سريالهاي طنز متنوعش يكي از درخشان ترين دوره هاي خود را پيش رو داشته باشد،به واقع چنين نشد و در عمل شاهد بوديم كه يكي از كم فروغ ترين نوروزهاي سيما رقم خورد.
سال 86 در حالي آغاز شد كه شبكه هاي مختلف سيما با تدارك ديدن مجموعه هاي طنز گوناگون به استقبال تعطيلات رفتند.
شبكه يك سيما دو مجموعه ي طنز را تدارك ديده بود . ((قرارگاه مسكوني)) كه با سوژه ي جذابش از مدتها پيش سر و صدا به پا كرده بود، به دلايل نامعلوم هرگز به روي آنتن نرفت تا ((روزگار خوش حبيب آقا)) تنها دستاورد اين شبكه باشد. ((روزگار خوش حبيب آقا)) تكرار ملال آور چندين و چند سريال موفق پيشين شبكه هاي ديگر بود،سريالهايي كه همگي به نوعي موفقيتشان را مديون حضور سيروس گرجستاني بودند. مهدي مظلومي كه در ((زندگي به شرط خنده )) نيز نشان داده بود كه علاقه خاصي به استفاده از لقمه ي حاضر و آماده و بازيگران امتحان پس داده دارد اين بار هم از سيروس گرجستاني با آن تيپ هميشگي بهره برد و البته شكستي ديگر را تجربه كرد.
((روزگار خوش حبيب آقا)) مجموعه ي بي بو و بي خاصيتي از آب در آمد كه هيچ شوقي براي تماشا بر نمي انگيخت.
((بايرام)) به واقع فاجعه تلويزيون در ايام نوروز محسوب مي شود. آش در هم جوشي كه با تجمع انبوه بازيگران و فيلمنامه اي نيم بند، بيننده را سردر گم مي كرد. فتحعلي اويسي ، امير جعفري، رضا فيض نوروزي،فلامك جنيدي و تني چند از بازيگران طنز سينما و تلوزيون گردهم آمده بودند تا فيلمنامه اي نه چندان طنز را بامزه جلوه دهند. مسعود نوابي يكبار ديگر ثابت كرد كه در عالم طنز حرف چنداني براي گفتن ندارد.
در اين ميان تنها رضا عطاران بود كه يكبار ديگر هنر خويش را در عرصه ي طنزهاي تلوزيوني به رخ كشيد و سيما را از ورشكستگي كامل نجات داد.
((ترش و شيرين)) مجموعه اي بود كه براي خنداندن تماشاگر تنها متكي به بازيگرانش نبود. در اينجا قرار نبود كه بازيگران دست به لودگي بزنند و با حركات آنچناني لبخند را مهمان لبان بيننده كنند.ترش و شيرين نيمي از موفقيتش را مديون فيلمنامه پر بارش است،فيلمنامه اي سرشار از طنزهاي موقعيت.گويي فيلمنامه نويسان و كارگردان با دقت در حواشي موقعيت هاي مختلف لوكيشن، نكات بامزه اي را كشف كرده اند. به عنوان مثال مي توان به شوخي با لوله ي داغ بخاري و يا قضيه ي تنفس بيمار در بيمارستان اشاره كرد كه از ميان جزئياتي ظريف منتج مي شد.
عطاران در سريالهاي گذشته اش نشان داده بود كه به خوبي قشر متوسط و طبقه محروم جامعه را مي شناسد و مي داند چگونه روابط و كنش هاي مابين آدمهاي اين قشر را به معرض نمايش گذارد. اكثر شوخي هاي بامزه ي فيلم از دل تناقضات موجود ميان روابط اين قشر با يكديگر و ديگران بر مي آمد.
با اين وجود ترش و شيرين در كارنامه ي عطاران قدمي رو به جلو محسوب نمي شود. چرا كه او در ((خانه به دوش)) و ((متهم گريخت)) نيز همين فضا و روابط را تصوير كرده بود و چه بسا در آنها موفق تر از اينجا بود.
به نظر ميرسد همچون هميشه ((شتاب زدگي)) بزرگترين عامل ناكامي اغلب برنامه هاي نوروزي سيما باشد. تصميماتي كه در آخرين لحظات اتخاذ مي شود تا مجموعه اي كليد بخورد و بعد همه ي عوامل بايد دست به دست هم بدهند تا برنامه در موعد مقرر به روي آنتن برود. مسلماً اگر پيش بيني هاي لازم از چند ماه پيش تر صورت گيرد و با فكر و فرصت بيشتري بر روي عوامل سرمايه گذاري شود،حاصل كار بسيار متفاوت خواهد بود.
به اميد روزي كه چو فردا رسد، فكر فردا نكنيم!
