بی ادعا

٢٤ آذر ۱۳۸٥

 بي ادعا

((بي وفا)) يك شاهكار نيست،حتي شايد فيلمي هم نباشد كه به دوستانتان توصيه كنيد حتماً آن را ببينند،اما مطمئناً يك فاجعه ي سينمايي نيز محسوب نمي شود و در يك كلام مي توان گفت بي وفا فيلمي ست قابل تحمل!

اصغر نعيمي سينمايي نويس و دستيار كارگردان سابق،اين بار در نخستين تلاش سينمايي اش موفق مي شود  قصه اي نخ نما شده را به بياني ديگر بازگو كند. جواني براي فرار از ازدواجي تحميلي،متوسل به دختري جنوب شهري و از خانواده اي محروم مي گردد. او را به عنوان خانم دكتري متشخص،معرفي مي كند و عاقبت ناخودآگاه احساس مي كند در دام عشق دخترك گرفتار شده است.

همين تعريف دو خطي از قصه ي فيلم به خوبي نشان مي دهد كه در اينجا ما با داستاني مواجهيم كه نمونه اش را بارها و بارها در فيلمهاي ايراني و خارجي و بخصوص هندي مشاهده كرده ايم. اما جالب اينجاست كه نعيمي همين داستان به شدت تكراري را روان و بي دردسر روايت مي كند ، در پاره اي لحظه ها خنده را مهمان لبان تماشاگرمي كند و او را درگير دنياي نه چندان پيچيده ي آدمهاي فيلمش مي كند و البته حرفش را هم مي زند.

بي وفا قصه ي تقابل نسل هاست. نسل گذشته كه ايده آل ها و آرمانهاي مشخصي را باور دارد و نسل حاضر كه دنيايي جديد را جستجو مي كند و اين تقابل در قضيه ازدواج به اوج مي رسد.در يكسو مادري (گوهر خيرانديش) است كه گمان مي كند مساله ازدواج همچون خريد مثلاً يك پيراهن براي تك پسرش مي باشد وهمين كه جنس فلان پيراهن مناسب بود، كافي است و سليقه و نظر پسر كوچكترين اهميتي ندارد و در سويي ديگر پسري (حميد گودرزي)  كه تنها عشق (الناز شاكردوست) را مي بيند و خانواده و پيشينه ي دختر را بالكل ناديده مي گيرد.

مادر قصه ي بي وفا همچون بسياري از مادران اين سرزمين،احساسات فرزندش را به هيچ مي انگارد و خيال   مي كند اگر اكنون عشقي ميان پسرش و دختر تحميل شده  به او (فلامك جنيدي)  در ميان نيست، در آينده اي نه چندان دور عشق سر و كله اش پيدا خواهد شد.او ديگر به اين نمي انديشد كه اگر اين عشق كذايي هيچگاه بوجود نيامد ، آنگاه تكليف چيست؟ چرا بايد دو نفر يك عمر يكديگر را تحمل كنند، فقط و فقط بخاطر اينكه ديگران ازدواج آنها را به صلاح مي دانسته اند؟

او تصور مي كند همچون هميشه مي تواند عقيده اش را بر پسرش تحميل كند و به همين خاطر است كه وقتي با مخالفت فرزند روبرو مي شود با تعجب مي پرسد : )) تو كه بدون اجازه من هيچ كاري نمي كردي)) و جواب پسر مادر را در بهت و حيرت فرومي برد: ((نمي دونستم واسه عاشق شدن هم بايد اجازه گرفت!))

هرچند كه اين عشق در اينجا بيش از اندازه فضايي و خيالي است. عشق دكتري از خانواده اي مرفه به دختري فقير و گستاخ و پيشنهاد ازدواج به او چندان قابل باور نيست، هر چند كه ((حميد گودرزي))  در اينجا تنها نام ((دكتر)) را يدك مي كشد  و در فيلمنامه هيچ سكانسي براي اثبات و نمايش اين موضوع پيش بيني نشده است.

يكي از نقاط قوت بي وفا حضور يك فيلمنامه نويس مجرب به نام ((فرهاد توحيدي)) است. توحيدي بخصوص در سكانس هاي طنز فيلم قدرت قلمش را به رخ مي كشد.البته فيلمنامه ي كمدي در ميان آثار توحيدي بسيار به چشم مي خورد، اما اين بار او در قالب فيلمنامه اي جدي ،سكانس هاي بامزه اي را تدارك ديده است . شوخي با قفل ماشين و حضور پليس و يا سكانس دستشويي كبابي از جمله موارد بامزه ي فيلم هستند كه بزرگترين ويژگيشان تكراري نبودن آنهاست. با اين وجود بي وفا در كارنامه فرهاد توحيدي يك درجازدن محض محسوب مي شود.

و اما بازيهاي فيلم... حميد گودرزي و الناز شاكردوست در دومين همكاري مشتركشان پس از قتل آنلاين، بازيهاي قابل قبولتري را ارائه مي كنند. بخصوص شاكر دوست كه در قالب يك دختر جنوب شهري با گويش خاص و حركاتي خاص تر، نقشي قابل باور را عرضه مي كند و نشان مي دهد كه مي توان به آينده ي او اميدوارتراز گذشته بود.

عليرضا جعفري پسرك بازيگوشي كه با شاهكار داريوش مهرجويي ((مهمان مامان)) چهره شد، در اينجا باز هم استعداد منحصر بفردش را نشان مي دهد و در بسياري از صحنه ها به تنهايي بار طنز فيلم را بر دوش مي كشد. علاوه بر اين حضور دو بازيگر طنزهاي تلوزيوني، محمدرضا هدايتي و فلامك جنيدي، در نقش هايي كاملاً جدي بيانگر اين نكته است كه كارگردان به هيچ عنوان قصد استفاده ابزاري از چهره آنان را نداشته و تنها به روايت مناسب داستاش مي انديشيده است.

بي وفا يك شروع اميدوار كننده براي اصغر نعيمي جوان محسوب مي شود. او نشان مي دهد كه با يك فيلم تجاري خوش ساخت و بدون داشتن كوچكترين ادعايي مي توان  مردم و نيز منتقدان را تا حدودي راضي ساخت. با اين همه در انتظار فيلمهاي آتي او خواهيم ماند. فيلمهايي كه حالا با تثبيت نعيمي در بدنه ي سينماي ايران ، مي توانند فرصتي براي بيان دغدغه هاي شخصي و ارائه دهنده ي توانايي هاي بالقوه ي او باشند!


عجب صبري خدا دارد!

۱٧ آذر ۱۳۸٥

عجب صبري خدا دارد!

...و خداوند ((رضا زاده)) را آفريد... او را خلق كرد تا برايمان افتخار آفريني كند و دل ناشادمان را شاد گرداند...رضازاده را آفريد تا همه مان پشت او پنهان شويم و ضعف هاي بي شمار خودمان را در ميان قدرت بي نظير او پوشش دهيم.

رضا زاده خلق شد تا آن توده ي بيروح آهن را بالاي سرش ببرد و بعد لبخند دوست داشتني اش را نثارمان كند تا فلان مسئول دستگاه ورزش سرش را بالا بگيرد و كم كاري خودش را لاپوشاني كند.

و چه خوشبختند مجريان دستگاه ورزش كه چنين موجودي از آسمان نازل شده تا يكه و تنها تمام افتخارات موجود را درو كند و پرچم دار كشوري گردد كه سالهاست ورزشش رو به موت است.

يك هفته از آغاز بازيهاي آسيايي دوحه گذشت. يك طلا، پنج نقره، يك برنز و ديگر هيچ!

كشوري با اين همه وسعت، با اين تعداد جمعيت و اين ميزان استعداد و عشق به ورزش، در ميان ده كشور برتر آسيا هم قرار ندارد. مسخره است وقتي به نام هاي كشورهاي بالاي جدول نگاه مي اندازي. آن وقت است كه ناخودآگاه عرق شرم بر پيشانيت نقش مي بندد. از خود مي پرسي آنها كجايند و ما كجا؟... آنها به اوج مي روند يا ما به سير قهقرا؟

 جالب اينجاست كه ادعايمان گوش دنيا را كرده است. رئيس سازمان ورزش و معاون او كه پيش از اين قول مدالهاي رنگارنگ داده بودند، اكنون اصلاً به روي مباركشان نمي آورند و از افتضاح موجود اظهار رضايت مي كنند و همگان را به روزهاي آينده ارجاع مي دهند.

آنها مشتاقانه چشم انتظار حضور رويايي تكواندوكاران و نيز كشتي گيران ما هستند تا شايد دري به تخته بخورد و قرعه مناسبي نصيبشان گردد و مدال خوش رنگ طلا را بر گردن آويزند و پرچم ما را به اهتزاز در آورند و كارنامه ي مردودي مديران سازمان را كمي (فقط كمي) بهبود بخشند.

در اين ميان بيچاره ملت قهرمان پرور ايران كه همچون هميشه بايد به وظيفه ملي ميهني خويش عمل كند و با بالا بردن دستها به سوي آْسمان و زير لب زمزمه كردن آيات آسماني و ادعيه ديني،پيروزي غرورآفرين ورزشكاران غيور ما را از درگاه باريتعالي طلب كند.

و تو دلت به حال خدايي مي سوزد كه بايد اين همه بي برنامه گي و جهالت را با معجزه اي رويايي پاسخ گويد تا مردمي شاد گردند و عده اي دو روز بيشتر بر مسند رياست بنشينند.

به راستي كه عجب صبري خدا دارد!

 


الف مثل احساس!

٦ آذر ۱۳۸٥

الف مثل احساس!

...و سرانجام ملاقلي پور شاهكارش را ساخت. آري، ((ميم مثل مادر)) در سينماي ملاقلي پور (و نه سينماي ايران) يك شاهكار محسوب مي شود. ملاقلي پور با اين فيلم به يك نقطه اوج در كارنامه سينمايي اش دست مي يابد، همچون  قله هايي كه مهرجويي با ((هامون)) و سيروس الوند با ((يكبار براي هميشه)) فتح كردند و تا هميشه ساير فيلمهايشان را با مقياس اين دو فيلم مي سنجند.

بي ترديد ملاقلي پور اين موفقيت را مرهون يك چيز است: دور شدن از سينماي موردعلاقه اش و رويكرد به سينماي اجتماعي باورپذير!

ملاقلي پور را سالهاست كه مي شناسيم،شايد از وقتي كه خودمان را شناختيم.فيلم ((افق)) او همچنان از نمونه هاي موفق سينماي جنگ ما قلمداد مي شود و ((سفر به چزابه)) هنوز هم از ياد نرفتني است.

مشكل ما با سينماي ملاقلي پور از جايي شروع شد كه او تصميم گرفت همچون همتايش ((ابراهيم حاتمي كيا)) به دنياي آدمهاي پس از جنگ بپردازد. از اينجا بود كه نوعي آشفتگي و پريشان احوالي به فيلم هاي او تزريق شد.پرداختن به گونه اي از سينماي سورئاليستي به همراه ترسيم فضاهايي خيالي و وهم گونه و نيز نمايش افراطي و آزاردهنده خشونت و عصبيت افراد و جامعه،اندك اندك سبب جدايي تماشاگر از دنياي ملاقلي پور شد به گونه اي كه فيلم هاي واپسينش كمتر كسي را راضي نگه ميداشت.كمكم كن،نسل سوخته، قارچ سمي ،مزرعه پدري و ... محصول اين دورانند، اما ميم مثل مادر حديث ديگري است.

در اينجا ملاقلي پور با روي آوردن به سينماي قصه پرداز و ساخت يك ملودرام اشك انگيز زنانه ، قلب و احساس تماشاگر را هدف قرار مي دهد. قرنهاست كه احساس بر جان و روان مردم اين سامان حكومت مي كند و ملاقلي پور با نشانه رفتن بر اين خصيصه، تماشاگر احساساتي را با خود همراه مي كند، او را در اتفاقات به شدت واقعي فيلم غرق مي كند و در پايان او را وادار مي سازد كه به احترام فيلم ير خيزد و تشويقش را نثار فيلم كند. و اين واقعي بودن ممتازترين ويژگي فيلم است،تماشاگر قصه ي فيلم را باور مي كند چرا كه بارها و بارها ما به ازاي بيروني اش را در دنياي پيرامونش ديده است.

در ميم مثل مادر خشونت هست، عصبيت هم هست اما بار عاطفي فيلم بر اين دو مي چربد. ميم مثل مادر اين پتانسيل را داشته است كه به ورطه ي فيلم هاي سطحي و بي محتواي هندي بغلتد، اما ملاقلي پور با پرداخت درست صحنه ها و حفظ منطق داستان،فيلمش را از اين مساله نجات مي دهد و نشان ميدهد كه نمي خواهد شعور مخاطبش را دست كم بگيرد و قصد دارد خواسته يا ناخواسته وي را به تفكر وادارد.

بدون شك ميم مثل مادر نيمي از موفقيتش را مديون بازي فوق العاده گلشيفته فراهاني است. بازيگري كه در فاصله ي ميان ((ميم)) درخت گلابي و ميم مثل مادر به آنچنان بلوغي رسيده است كه حالا نامش وزنه اي براي فيلم محسوب مي شود. بازي زيرپوستي گلشيفته در نقشي كه چندان با سن و سال او همخواني نداشت و تباه كردنش مي توانست به قيمت نابود كردن فيلم تمام شود، كم نقص و ديدني از آب در آمده است.

بزرگترين ضعف فيلم در پرداخت شخصيت هاي مرد آن نمود پيدا مي كند. شخصيت سهيل با بازي ((حسين ياري)) يكي از علامت سوال هاي بزرگ فيلم است. كسي كه آنقدر عاشق همسرش است كه مسموميت شيميايي او را مدتها مخفي نگه داشته،چطور مي شود كه بناگاه پس از عدم موفقيت در سقط جنين، همسرش را رها مي كند و راهي ديگر در پيش مي گيرد؟ و بعد چه مي شود كه ناگهان فيلش ياد هندوستان مي كند و باز ميگردد؟ هرچند ملاقلي پور سعي مي كند با گماردن ديالوگي اين رها كردن و بازگشت را توجيه كند،اما اين مساله با منطق روايي فيلم چندان سازگار نيست.

روبيك با بازي استثنايي ((جمشيد هاشم پور)) نيز همچون وصله اي ناجور به فيلم سنجاق شده است و به نظر مي آيد كه ملاقلي پور آن را تنها به منظور افزايش بار عاطفي،به فيلم ديكته كرده است. شخصيتي كه حذفش از فيلم هيچ لطمه اي به آن وارد نمي سازد.

بي انصافي است از ((ميم مثل مادر)) نوشت و از فيلمبرداري و موسيقي درخشانش هيچ نگفت. ((شاپور پورامين))  و ((آريا عظيمي نژاد)) به اندازه ي ملاقلي پور و گلشيفته، مي درخشند و با درخشش خود ثابت مي كنند كه تك تك عوامل، در موفقيت يك فيلم نقش دارند.

فروش قابل توجه ميم مثل مادر نشان دهنده اين امر است كه چندان نمي شود روي سليقه مخاطب ايراني حساب باز كرد. همان تماشاگري كه از فلان كمدي مبتذل پيش پا افتاده استقبال مي كند ممكن است از يك ملودرام تلخ و غم انگيز هم خوشش بيايد. شايد آنها مي خواهند اين نكته را به ما يادآوري كنند كه هميشه خنده نيست كه بر هر درد بي درمان دواست، لحظاتي هم هست كه اشك و گريه انسان را تخليه مي كند و او را شفا مي دهد!


Blog Skin