ترس آفلاین
روي صندلي چرمي سينمايي محقر نشسته اي و به پرده نقره اي چشم دوخته اي. صحنه هاي فيلم يكي پس از ديگري مي آيند و مي روند و تو را به اين فكر مي اندازند كه آيا بايد اين همه بي منطقي را باور كرد؟
هنوز به ميانه هاي يك سوم ابتدايي فيلم هم نرسيده اي كه پسرك هفت،هشت ساله رديف جلو،به شانه هاي نحيف پدرش مي زند و با بياني كودكانه پايان داستان و قاتل ماجرا را پيشگويي مي كند. و ساعتي بعد پيشگويي پسرك بي كم و كاست اتفاق مي افتد!
و اين بزرگترين ضعف ((قتل آنلاين)) نخستين ساخته ي سينمايي مسعود آب پرور است.تماشاگر پيشاپيش نويسنده فيلمنامه و كارگردان حركت مي كند و حوادث آتي را در ذهنش ترسيم مي كند.
آب پرور در نمايش صحنه هاي دلهره آور فيلم تا حد بسيار زيادي موفق عمل مي كند اما آنچه بزرگترين ضربه را به فيلم مي زند فيلمنامه ي ضعيف است. فيلمنامه اي كه بر هيچ منطقي استوار نيست. گويي فيلمنامه نويس در سياره اي ديگر زندگي مي كند. موضوع جذاب و بكر ((اينترنت)) و جوانان چت باز دستمايه فيلمنامه اي قرار مي گيرد كه از چارچوب چندان مستحكمي برخوردار نيست. شخصيت هاي گوناگون فيلم بي هيچ شناسنامه مشخص،تنها و تنها براي رفع تكليف ظاهر مي شوند و بدون اينكه چيزي به بار محتوايي فيلم بيفزايند محو مي شوند.در اينجا همه چيز در سطح برگزار مي شود. گويي فيلمنامه نويس و كارگردان آنچنان غرق در ايده ي اوليه ي فيلم بوده اند كه فراموش كرده اند فكري به حال شخصيت هاي پا در هواي فيلمشان بكنند.
در اين ميان شخصيت سرهنگ آگاهي با بازي ((جمشيد هاشم پور)) از همه جالبتر است. شخصيتي كه با هيچ وصل و پينه اي ايراني محسوب نمي شود و انگار مستقيماً از دل يك فيلم خارجي به داخل ((قتل آنلاين)) پرتاب شده است. شخصيتي كه آنچنان روشنفكر است كه وب كم اختصاصي براي دخترش تهيه مي كند و بعد كه پي به اشتباه بزرگ دخترش مي برد به جاي شماتت ،او را دلداري ميدهد و آينده اي روشن را برايش تصوير مي كند.
و همين سرهنگ در سكانس پاياني فيلم بامزه ترين صحنه ها را خلق مي كند. در جايي كه وي ناگهان بطور غير منتظره سر و كله اش پيدا مي شود تا قاتل بيرحم داستان را به سزاي اعمال ننگينش برساند. صحنه ي اسلوموشن پاياني فيلم و پرتاب شدن كليشه اي قاتل از فراز برجي بلند،همچون فيلم هاي كمدي موجي از خنده و نشاط را در داخل سينما به راه مي اندازد. اگر تماشاگري تا سكانس پاياني تمام رخدادهاي فيلم را باور كرده باشد، فينال فيلم به راحتي تمام اندوخته هاي كارگردان را بر باد مي دهد و تماشاگر را ناراضي از سالن سينما خارج مي كند.
((قتل آنلاين)) صاحب سكانس هايي هست كه سبب مي شود آدم تخيل قدرتمند فيلمنامه نويس را تحسين كند.نمايش تصاوير وب كم با سرعتي كه حالا حالا در كشور ما بعيد است و صحنه ي چت كردن صوتي و تصويري در حين رانندگي،از آن مواردي است كه بيش از اينكه سبب حيرت تماشاگر آگاه شود او را به خنده وا ميدارد.
همين موارد است كه سبب فاصله اي عميق ميان تماشاگر و فيلم مي شود و تو لحظه اي به خود مي آيي و متوجه مي شوي كه فيلم و آدمهايش كيلومترها از تو فاصله گرفته اند.
با اين وجود يايد ساخت فيلم هايي همچون قتل آنلاين را به فال نيك گرفت. نمايش فيلم هايي در ژانرهاي مختلف سبب مي شود كه دست تماشاگر براي انتخاب فيلم هاي مورد علاقه اش باز باشد. بهرحال نمي توان منكر اين مساله شد كه سينماي وحشت علاقمندان خاص خودش را دارد و بايد دوستداران اين سينما را نير به نوعي تغذيه كرد.
جيمز كامرون در جايي مي گويد: ((ترس يك واكنش خيلي قويه.مردم را وادار مي كند كه بفهمند زنده اند. قلبشان سريعتر مي زند)). به اميد روزي كه فيلم هاي ترسناكمان تپش قلبمان را به اوج برسانند و تنمان را بلرزانند و حس زندگي را در ما تقويت كنند!
لالايي هاي بي ثمر
۱٠ مهر ۱۳۸٥لالايي هاي بي ثمر
شماره 352 مجله ي ((فيلم)) در مقابل توست. همچون هميشه از صفحه اول شروع مي كني به خواندن . صفحه ي ((فلاش بك)) را كه مي خواني، به ((خشت و آينه)) ميرسي و نخستين يادداشت اين صفحه توجهت را جلب مي كند. يادداشت ((عزت و داريوش هر دو دوستان قديمند...)) به قلم ((جواد طوسي)). ياداشت را تا به آخر ميخواني و با نويسنده همذات پنداري مي كني. جواد طوسي در قالب يك مرشد و راهنما فرو رفته و قصد كرده با ريش سفيدي رابطه ي شكرآب شده ي دو بزرگمرد سينماي ايران را بهبود بخشد. چه كار زيبايي و چه حرفهاي قشنگي : ((نمي دانم چرا تحمل مان را از دست داده ايم و بي رحم شده ايم)) و يا (( گاهي بد نيست در اين وضعيت هم به بهانه هايي مشق عشق و رفاقت و همدلي را بنويسيم و زمزمه كنيم)). نويسنده پس از بيان اين جملات دلنشين و نيز دلفريب،با گفتن ((چشم ها را بشوييد و جور ديگر ببينيد)) كار را يكسره مي كند و بيانيه اي صادر مي كند و همگان را دعوت به مهرباني و فراموش كردن كدورتها مي كند.
اين يادداشت را ميخواني و از ته دل شاد مي شوي كه هنوز هم آدمهايي هستند كه اخلاقيات را فراموش نكرده اند و به ديگران نيز ياد آوري مي كنند.
صبح روز بعد برحسب اتفاق هفته نامه چلچراغ در مقابلت قرار مي گيرد. اين بار خيلي سريع صفحاتش را ورق ميزني تا شايد چيز دندان گيري بيابي. به صفحه ي 15 ميرسي و تيتر ((پاسخ آقاي جواد طوسي)) را مي يابي. باز هم توجهت جلب مي شود و مطلب را از نظر مي گذراني. مطلب را كه ميخواني نزديك است شاخ در بياوري. جواد طوسي و اين حرفها؟ حرفهايي كه تو از بازگويي دوباره و انتساب آن به يك آدم فرهنگي شرم داري.از خود مي پرسي كه چطور مي شود كه يك آدم در جايي، دو بزرگ را تشويق به كوتاه آمدن و بخشيدن و از اين حرفها مي كند و در جايي ديگر اينچنين يك جوان را به باد استهزا و تحقير و توهين ميگيرد؟ چطور مي شود كسي كه از پايين بودن آستانه تحمل افراد جامعه گلايه مي كند،،خودش طاقت انتقاد يك جوان تازه كار بيست و چند ساله را ندارد و همچون بوكسوري بيرحم (گيرم به زباني طنز ) حريفش را در گوشه ي رينگ اسير مي كند و با مشت هاي پي در پي وي را هدف قرار مي دهد.
و در شگفت مي ماني كه جواد خان طوسي چقدر زود اين جمله ي نغز خودشان را اثبات مي كنند كه: ((ميدانم اين مرشد بازي ها به گروه خوني ام نمي خورد !))و اندكي بعد از كار دنيا و آدمها خنده ات مي گيرد. از اينكه خياط در كوزه مي افتد و منتقديني كه همواره عادت دارند عالم و آدم را به نقد بكشند و از زواياي مختلف به كالبد شكافي فيلم ها و اشخاص بپردازند و در اين راه همواره از كم ظرفيتي كم طاقتي آْدمها گله مند بوده اند، وقتي كه نوبت به خودشان ميرسد جز ((به به)) و ((چه چه)) سخن ديگري را نمي پذيرند و كوچكترين انتقادي را بر نمي تابند.
اين اتفاق را به جريانات پس از اكران ((ميكس)) و اعتراضات گسترده منتقدان به ((داريوش خان مهرجويي)) گره ميزني و در دل آرزو ميكني كاش براي يكبار هم كه شده با نواي لالايي خودمان خوابمان ببرد!
