مرثیه ای برای ((شرق)) از دست رفته

كنار دكه ي روزنامه فروشي مي ايستي... به گوشه و كنار سرك ميكشي... تيترها را از نظر مي گذراني... تيترهايي تكراري و آزاردهنده... زردنامه هايي كه از دعواي مشمئز كننده ي شوكت و نرگس مي گويند و ازدواج احتمالي فلان هنرپيشه ي معروف را جار مي زنند... با خود فكر مي كني آيا كسي هم پيدا مي شود كه پول و وقتش را صرف خواندن اين خزعبلات كند؟... باز هم ميگردي تا بيابي... اما صدايي در گوشت زمزمه مي كند كه ((گشتيم نبود، نگرد نيست))... صدا راست مي گويد... نيست كه نيست... چند روزي مي شود كه نيست... چند روزي مي شود كه آفتابمان ديگر از ((شرق)) طلوع نميكند... چند روزي مي شود كه هواي حوصله مان ابري ست.

((شرق)) هم توقيف شد... در سرزميني كه در آن توقيف روزنامه ها چندان چيز عجيب و غريبي نيست، بستن شرق اما يك حادثه است... يك حادثه ي ناگوار... شرق آخرين تير تركش بود... آخرين روزنه اميد... آخرين مفر رهايي... بايد شرق خوان بوده باشي تا بفهمي چه مي گويم... شرق تنها يك روزنامه نبود... يك مرجع بود... مرجع فرهنگي، هنري، اجتماعي، اقتصادي، ورزشي،سينمايي و ..... و البته سياسي.

 و اينك با خود مي انديشي كه كاش اين آخري هيچگاه در كار نبود... خوب مي داني كه سياست باعث شد كه فاتحه ي شرق هم به بهانه اي واهي خوانده شود و تو كه ديگر حالت از سياست به هم مي خورد با خود مي گويي چكار كنيم از شر اين لعنتي خلاص شويم؟... چرا سياست بايد در جزء جزء زندگيمان تاثيرگذار باشد؟

روزنامه شرق روزنامه اي بود جدي با كادري كاملاً حرفه اي... روزنامه اي كه مخاطبش را در لايه هاي تحصيلكرده و روشنفكر جامعه جستجو مي كرد و در اين راه به توفيق نسبي نيز دست يافته بود... يكي از وجوه تمايز شرق با ديگر روزنامه ها گرافيك متفاوتش بود... كادر بندي ها و انتخاب عكس ها هوشمندانه و چشم نواز بود.

در عين حال استفاده از مقالات و تحليل هاي گوناگون به شرق وجهه اي فرا جناحي بخشيده بود... شرق گرچه در ظاهر متعلق به طيف خاصي از اصلاح طلبان بود ولي همواره سعي داشت نگاه معتدل خود را حفظ كند... صفحات سينمايي و ورزشي شرق از جمله محبوب ترين بخشها بودند و گهگاه به تنهايي با نشريات تخصصي اين دو حوزه برابري مي كردند.

اين روزها جاي ((شرق)) بسيار خالي ست ...اين روزها سراغ روزنامه فروشي ها ميرويم و دست خالي برميگرديم... اين روزها خوراكمان قطع شده است و به شدت گرسنه ايم... اين روزها از خود مي پرسيم بالاخره تكليف اين همه آدم گرسنه چه مي شود؟... تا كي مي خواهيم اين همه را بدون خوراك بگذاريم؟... تا كي؟


نسل هاي سوخته

۱٦ شهریور ۱۳۸٥

نسل هاي سوخته

((نسل شما خيلي جواني كرد. نسل من اصلاً جواني نكرده. وقتي 18 سالم شد، انقلاب شد و كوران شروع شد. چه من كه نگاه مثبتي به سيستم داشتم،چه كسي كه چپ بود و چه كسي كه ممكن است الان ايران نباشد ،ما هيچكدام جواني نكرديم!))

 

ابراهيم خان حاتمي كيا سلام!

جملات بالا قسمتهايي از آخرين مصاحبه ي چاپ شده تان در ((چلچراغ)) است. مصاحبه اي خواندني و به ياد ماندني. باز هم آن صداقت هميشگي كه در فيلمهايتان مستتر است بر زبانتان جاري است. باز هم خودتان هستيد و سعي نمي كنيد برايمان نقش بازي كنيد. سالهاست كه همين صداقتتان نمك گيرمان كرده است. سالهاست كه بخاطر صداقتتان حتي عقايد مخالفتان را با گوش جان پذيرا شده ايم و با شما همذات پنداري كرده ايم.

ابراهيم خان عزيز...صداقتتان به جاي خود، اما... لطفاً دوباره سعي نكنيد نسل خودتان را سوخته و پر پر شده نشان دهيد و نسل ما را خوشبخت و بارور شده...

ابراهيم خان... از شما سوال مي كنم... نسل شما خوشبخت تر بود يا نسل ما؟... در اوج روزهاي جوانيتان به خيابانها ريختيد و خواسته ي درونيتان را فرياد زديد و با يك تير دو نشان زديد... از يك سو شور و هيجان جوانيتان را ارضا كرديد و از سويي ديگر نظام طاغوت را سرنگون كرديد و به شعار استقلال آزادي كه مدتها سنگش را به سينه مي زديد جامعه ي عمل پوشاندید... مدتي بعد وقتي صحبت از دفاع از وطن شد بيدرنگ راهي جبهه ها شديد و كاري كرديد كارستان!

ابراهيم خان عزيز... تفاوت نسل من و تو از همينجا آغاز مي شود... نسل تو شور و هيجان داشت به همراه كلي اميد و آرزوها... آرزوهايي كه چندان دور از دسترس نمي نمودند... نسل تو مي جنگيد براي رسيدن به آرمانهايش... نسل تو همه چيز داشت... آرمان ، اميد و آرزو و ..........و قهرمان!

نسل من اما... برايم بگو آرمان نسل من چيست؟... قهرمان نسل من كيست؟... نهايت آرزوي ما كجاست؟

اميد حلقه ي مفقوده ي نسل من است...نسل من نسل روزمره گي است... نسلي است كه روز و شب را بيهوده تكرار مي كند بي آنكه بداند به دنبال چيست... مقصدش كجاست؟... به كجا مي خواهد برسد در اين وانفساي بيهوده گي؟... آيا مي داني بسياري از هم نسلان من آرزوي قلبيشان اين است كه دري به تخته بخورد و جنگي بشود و تيري بخورند و يك شبه از شر تمام مشكلات ريز و درشتشان خلاص شوند؟

سل من نسلي بي تفاوت است... همه مان نسبت به تمامي مسائل دور وبرمان بيخيال بي خياليم... برايمان مهم نيست كه ديروز چه بودیم... امروز چكاره هستيم و فردا چه بر سرمان مي آيد!... نسل من نسل سرگشتگي هاست.

ابراهيم خان عزيز... حرصم مي گيرد وقتي نسل تو از جواني كردن نسل من مي گويد... كجاي زندگي اين نسل معني جواني كردن مي دهد... نكند تو هم مثل خيلي ها سطحي نگر شده اي و به تيپ هاي آنچناني و چت بازي و وقت تلف كردن هاي آزار دهنده و صداي ايتس ايتس ماشين ها مي گويي جواني كردن؟ !

ابراهيم خان دوست داشتني.. نسل من نسل چراغ قرمز است... نسلي است كه مدتهاست پشت چراغ قرمز زندگي ايستاده است و در جا ميزند و به نظر مي آيد اين چراغ حالا حالاها خيال سبز شدن نداشته باشد... هر چند كه براي اين نسل چه فرقي مي كند...  قرار است زمان بگذرد كه مي گذرد... چه پشت چراغ قرمز چه در بزرگراهي بي انتها... چون مي گذرد غمي نيست!

ابراهيم خان عزيز سالها پيش نويسنده اي دوست داشتني در كتابش اينگونه نوشت:

((همه ي نسلها نسل بر باد رفته اند. اصلاً علامت يك نسل همين است كه بر باد رفته است. وقتي آدم اين را احساس نكند پيداست كه كارش پاك خراب است. نسلهايي كه بر باد رفتگي خود را حس نمي كنند در گه خفه شده اند.))

آري دوست عزيز ما... نسل من و تو هر دو نسلي فنا شده است... هر دو از زمين و زمان شاكي هستيم  و يكديگر را متهم به كم فروشي مي كنيم... نسل تو نسل مرا متهم مي كند و نسل من تو را مسبب تمام مصيبتهايش مي داند... نمي دانم حق با نسل من است يا نسل تو... فقط اين را مي دانم كه وضع نسل آينده نیز از وضع نسل من و تو چندان بهتر نخواهد بود... تا وقتي زمين و زمان بر همين مدار باطل مي چرخد همين آش است و همين كاسه!

مي بيني ابراهيم خان... نسل من حتي نمي تواند از خودش دفاع هم بكند... دفاعيه هم كه مي نويسد مي شود شكايتنامه اي عليه خودش... نسل غر غروي بي تفاوت و بي انگيزه ي من ره به كجا مي برد؟... تنها خدا مي داند و بس!


 

٤ شهریور ۱۳۸٥

كافه ستاره

كافه ستاره، چهارمين ساخته ي ((سامان مقدم)) بي شك گامي بلند براي اين كارگردان جوان سينماي ايران به حساب مي آيد. ((مقدم)) با ساخت كافه ستاره از سايه ي يك فيلمساز صرفاً تجاري ساز بيرون مي آيد و در رديف كارگردانان دگرانديش نيز قرار مي گيرد. در باب كافه ستاره بسيار گفته اند و بسيار نوشته اند و تقريباً در همه اين گفته ها و نوشته ها سخني نيز از منبع اقتباس فيلم يعني فيلم مكزيكي ((كوچه ميداك)) و نيز رمان ((كوچه مدق)) نوشته ((نجيب محفوظ)) به ميان آمده است.

براي ما آدمهايي كه دستمان كوتاه بوده است و نه فيلم مكزيكي را ديده ايم و نه رمان ياد شده را خوانده ايم ((كافه ستاره)) اثر مستقلي است از يك كارگردان ايراني. فيلم حتي اگر اقتباس نعل به نعل از مشابه خارجي اش باشد باز واجد ارزشهايي است كه آن را از ساير فيلمهاي روي پرده متمايز مي كند.

بزرگترين مزيت فيلم شيوه ي روايت فيلم است كه در نوع خود در سينماي ايران بديع مي نمايد. فيلم ظاهراً در سه اپيزود مجزا است. سه اپيزودي كه هر يك به نام يك زن نامگذاري شده اند. اين سه زن : فريبا،سالومه و ملوك!

در واقع سه اپيزود فيلم به گونه اي جالب با يكديگر در ارتباطند. در اينجا ديگر از شيوه معمول روايت خطي خبري نيست. پس و پيش كردن زمان، رفت و برگشت مدام ميان گذشته،حال و آينده به فيلم جذابيتي دو چندان بخشيده است. در زمانه اي كه آدمها به سطحي نگري خو كرده اند تماشاي فيلمي كه تماشاگرش را دست كم نمي گيرد و به او مجال انديشيدن ميدهد غنيمتي ارزشمند است.

كافه ستاره برخلاف اسمش خالي از هر ستاره ي كاغذي سينماي ايران است، با اين حال مجموعه اي از بهترين بازي ها را داراست. از ((افسانه بايگان)) كه سالها بود به بايگاني سپرده شده بود بگير تا ((نگار فروزنده)) كه مدتهاست در سريالهاي درجه چندم تلوزيوني ذوب گشته است بازي هاي روان و يكدستي ارائه مي كنند.

ولي بدون شك در اين ميان يك بازيگر است كه گل سر سبد كافه ستاره است و آن كسي نيست جز ((رويا تيموريان)). بازيگر قدرتمند تئاتر،سينما و تلويزيون كه با حضور غافلگير كننده اش آن چهره ي هميشگي و كليشه اي سابق را پس مي زند و در سيماي زني طناز و عاشق قرار مي گيرد. صحنه ي تمرين مقابله آينه و نيز گريه شديد در مجلس ختم زماني كه به بهروز مي نگرد از درخشان ترين سكانس هاي فيلم است كه به مدد توانايي هاي ((رويا تيموريان)) به منصه ظهور رسيده است.

شايد يكي از دلايل جذابيت رويا تيموريان در نقش ملوك، قوت فيلمنامه در نقش هاي مربوط به اين شخصيت باشد. اتفاقي كه در مورد شخصيت ((سالومه)) با بازي ((هانيه توسلي )) نيفتاده است تا بازي او چندان وجهه اي نداشته باشد. شخصيت سالومه در جايي از فيلم روشنفكر و منطقي جلوه مي كند و در جايي ديگر ساده دل و بي منطق و بي فكر! 

((حامد بهداد)) در نقش ((خسرو)) يكي ديگر از بازيهاي درخشان فيلم را ارائه مي كند تا اميدهايمان در مورد او همچنان استوار بماند. بهداد بازيگري است كه لياقتي بيش از اين دارد. اين را از همان ((بوتيك)) هم ميشد لمس كرد. آينده متعلق به ((حامد بهداد)) اگر قدر خودش را بداند و  تن به كليشه ها ندهد!

تاكنون فيلم هاي سامان مقدم از فروش هاي خوبي برخوردار بوده اند. ((سياوش)) و ((پارتي)) به لطف حضور ((هديه تهراني)) و ((مكس)) به رغم توقيف دو ساله با بهره گيري از شرايط خاص جامعه در رديف پرفروش ترين فيلم هاي سال قرار گرفتند.

به نظر ميرسد كه ((كافه ستاره)) نيز با استقبال خوب مخاطب ايراني مواجه شود و با فروشي مناسب سينماها را ترك گويد، اگر چنين باشد اين موفقيت را تمام و كمال بايد به حساب سامان مقدم نوشت كه در اوج موفقيت فيلم هاي كمدي ريسك مي كند و فيلمي تلخ مي سازد و جمعيت مشتاق را با خود همراه مي كند.

 


Blog Skin