۱۸ خرداد ۱۳۸٥

 

نوبت عاشقي

تنها 24 ساعت ديگر ...خورشيد روز نوزدهم خرداد كه شروع به تابيدن كند، آن وقت است كه خورشيد وجود ما نيز از مقر تنگ و تاريك خود بيرون مي آيد و درون ما را روشن و پر نور خواهد ساخت.. با به صدا درآمدن سوت بازي افتتاحيه، عظيم ترين فستيوال بين المللي آغاز مي شود و تا يك ماه جهان را در شور و شوقي باورنكردني غرق خواهد ساخت ... آغاز باشكوهترين نمايش جهان... جام جهاني فوتبال يك اتفاق خوشايند است،جايي است كه تمامي آدمهاي جهان را به نوعي به يكديگر پيوند مي زند.. به مدت يك ماه تمامي نگاه ها به يك نقطه ي خاص از جهان خيره خواهد بود و همه چيز تحت شعاع ((فوتبال) ) قرار خواهد گرفت.

جام جهاني كه مي شود ناخودآگاه پرتاب مي شوي به دوران كودكي... به روزهاي 7،8 سالگي... روزهاي كشف جادوي فوتبال!

درست 16 سال پيش بود...... جام جهاني 90 ايتاليا... خاطره انگيز ترين و دوست داشتني ترين جام جهاني تمام قرن ها... استاديوم هاي باشكوه ايتاليا و ميزباني فوق العاده مقامات ايتاليايي،در كنار نمايش خيره كننده ستاره هاي آن زمان تصوير خيره كنده اي از آن جام ارائه مي نمود.

آن سالها سالهاي كشف و جستجو بود... كشف در دنياي مرموز فوتبال و آشنايي با آدمهاي به شدت جذاب اين ورزش هميشه دوست داشتني... هنوز تصوير ستارگاني چون مارادونا، ماتئوس،كاره كا، باجو ( كه آن زمان او را ((باگيو)) صدا مي كردند)، سالواتوره اسكيلاچي ( شيلاچي؟)، بره مه، وان باستن، گويه گوچه آ، گوليت، زنگا  و..... در كوچه پس كوچه هاي ذهنمان شفاف و دست نخورده است.

جام جهاني 90 آغاز دلدادگي ما به فوتبال بود... از آن سال بود كه يك دل نه، صد دل عاشق اين ورزش بي نظير شديم و هر روز عشقمان افزون و افزونتر از قبل شد... جام هاي جهاني 94 و 98 و 2002 را ديديم و از هيجان آنها سيراب شديم و افسوس خورديم كه چرا زودتر به سر عقل نيامديم تا از لذت جام هاي 82 و 86 نيز بي نصيب نمانيم... اينك فوتبال بدجوري به زندگي ما گره خورده است و مدتهاست كه سالهاي عمرمان را با تعداد دوره هاي برگزار شده جام جهاني مي سنجيم... از 82 تا 2006... شش دوره ي جام جهاني يا به عبارتي 24 سال!... مو لاي درزش نمي رود!

از فردا دوباره تب فوتبال تمام تنمان را فرا مي گيرد... يك ماه تمام در اين تب خواستني و دوست داشتني مي سوزيم و دوست داريم كه بيشتر و بيشتر بسوزيم... دوباره هيجان مست كننده مسابقات فوتبال همراهمان مي شود و زندگيمان را از اين يكنواختي كسل كننده خارج مي كند... در اين يك ماه تمامي غم و غصه  هايمان را به دور مي ريزيم و فقط و فقط لذت مي بريم و عشق مي كنيم...روز مره گي هايمان را به باد فراموشي مي سپاريم و هر روز در مستطيل سبز غرق مي شويم!... زماني براي مستي انسانها!

  و چه خوب كه در اين نمايش با شكوه تيم ملي ما نيز سهيم است... اين بار مي توانيم  عرق ملي را به عشق فوتبال گره بزنيم تا عيشمان تكميل شود... مي توانيم هيجان ديوانه كننده ي بيم و اميد شكست يا پيروزي تيم ملي را لااقل به اندازه ي سه بازي درك كنيم و هر لحظه در اين آرزو باشيم كه كاش معجزه اي رخ دهد... كاش باز دست مددي از غيب به ياريمان بشتابد و كاري كنيم كه همگان انگشت به دهان بمانند... اين آرزوهاي دور و دراز را داريم اما...

اما تا اطلاع ثانوي دلخوشي و اميد بيجا و بلند پروازي موقوف!... فعلا تنها و تنها به حظ بردن از ((فوتبال)) فكر مي كنيم و بس... مي خواهيم در اين يك ماه نفس بكشيم... دوست داريم در اين يك ماه تمام دلمشغولي هاي بي ارزش زندگيمان را دور بريزيم و فقط و فقط از دريچه ي فوتبال به زندگي نگاه كنيم... راستي مگر غير از اين است كه ((فوتبال)) خود خود زندگي است؟... سلام زندگي... سلام ((فوتبال))!

 

در طول مسابقات جام جهاني يادداشتهاي فوتبالي مرا در  ((خوره هاي جام جهاني)) بخوانيد!

 


 

٥ خرداد ۱۳۸٥

هياهوي بسيار براي هيچ

 

سه روز پيش در سالروز دوم خرداد، در روزي كه اصلاح طلبان بر سر مزار اصلاحات نشسته بودند و آرام آرام اشك مي ريختند و فرصت سوزي ها را مي شمردند و افسوس مي خوردند، كمي آن سو تر عده اي نيز بودند كه بهت زده نشسته بودند و به خبرهايي كه از هر سو مي رسيد گوش سپرده بودند.روزنامه ((ايران)) توقيف شده بود و باز هم تني چند از روزنامه نگاران بيكار شده بودند.

مي گفتند انتشار كاريكاتوري توهين آميز، باعث اين اعتراض ها و نا آرامي ها شده است. كاريكاتوري كه آذري زبانان را به سخره گرفته و آنها را به ((سوسك)) تشبيه كرده است. خبرها را كه مي شنيدي پيش خود مي گفتي كه لابد كاريكاتور آنچنان تحقير آميز است كه هموطنان آذربايجاني اينچنين عكس العمل نشان داده اند.

 دوستي كاريكاتور را برايت مي فرستد. اينك كاريكاتور در مقابل ديدگان توست.صفحه ي ((كودك و نوجوان)) روزنامه ي ايران جمعه 22 ارديبهشت. در زير لوگوي ((ايران)) كاريكاتور سوسك شاخدار بزرگي نقش بسته است و در كنار سوسك كذايي دو كودك هراسان در حال فرار هستند. بيشتر دقت مي كني. دنبال كلمه اي مي گردي كه جناب سوسك را به اقوام ترك منتسب كند. هيچ نمي يابي. تصميم ميگيري متن را مطالعه كني تا از آنجا نكته اي را دريابي و با سر و صداهاي چند روز اخير تطبيق دهي. اما هر چه بيشتر مي مي گردي كمتر مي يابي.

دوباره دست به دامن همان دوست مي شوي و او تو را هدايت مي كند به سمت كاريكاتور كوچكي كه در كناري آمده و گفتگوي كودكي را  با يك سوسك كوچك نشان مي دهد.

 از قول جناب سوسك به زبان فينگيليش نوشته اند : ((na ma na))... همين؟... اين همه هاي وهوي براي همين؟... خنده ات مي گيرد ... حرف هاي آن دوست در مقابل ديدگانت نقش مي بندد كه : اگر به جاي كلمه ي (نمنه) مي نوشتند:((نمي فهمم))، توهين به فارس ها بود؟... آن وقت تمام تهراني ها بايد ايران را روي سرشان مي گذاشتند؟... حتما" اگر به انگليسي مي نوشت ((I don’t understand)) توهين به جماعت انگليسي زبان بود!

ترجيح مي دهي به حرفهاي دوستت گوش كني و فقط تائيد كني... موضوع بيش از حد تصور مسخره و خنده دار است... با اين اوصاف همه ي جماعت كاريكاتوريست بايد دمشان را روي كولشان بگذارند و عطاي كار را به لقايش بخشند... همينطور كه پيش برويم از فردا هر كسي مي تواند يقه ي فلان كاريكاتوريست بيچاره را بگيرد و به اتهام توهين به شخصيت انساني اش او را روانه ي زندانها كند... ديگر چه تضميني است كه كاريكاتور باعث ايجاد سوء تفاهم هايي اينچنيني و آنچناني نشود؟

بيچاره (( مانا نيستاني)) كه تا اطلاع ثانوي براي ((هيچ)) بايد آب خنك بخورد... هياهوي بسيار براي هيچ!

 


Blog Skin