آقاي رئيس جمهور
روزي كه رئيس جمهور شد، چشمانمان از تعجب گرد شد و مخمان هنگ كرد. باورش سخت بود . او و رياست جمهوري؟... شوخي بامزه اي بود... شوخي كه بايد كم كم باورش مي كرديم... او شوخي شوخي آمد و شد رئيس جمهور كشوري كه مردمش به انجام كارهاي عجيب و غريب شهره بودند...مدتي بعد نام اين مرد كوچك اندام با چهره اي نه چندان جذاب ، پرآوازه شد و سيمايش رنگ جهاني به خود گرفت.
اينك بيش از ده ماه است كه او رئيس جمهور ماست... ده ماه است كه او را هر روز مي بينيم و از او چيزها مي شنويم... بيش از ده ماست كه هر روز چشمانمان از تعجب گرد مي شود و مخمان هنگ مي كند.
او مردي فوق العاده است ... مردي با قابليت هاي ويژه... استاد انجام اعمال باورنكردني و گاه متضاد ... خداي تناقض!
روزي آمريكا را شيطان بزرگ مي خواند و روزي ديگر همين شيطان بزرگ را به رسميت مي شناسد و براي همتاي آمريكايي اش نامه اي آنچناني مي نويسد... روزي دستور برخورد با بدحجابي و سركوب جوانان را صادر مي كند و روزي ديگر در حركتي اصلاح طلبانه خواستار ورود زنان به استاديوم ها مي شود...روزي واقعه تاريخي ((هولوكاست)) را به راحتي آب خوردن زير سوال مي برد و انكار مي كند و روزي ديگر، تاريخي تازه براي كشور خود ترسيم مي كند... روزي يك دستور او مغاير با شرع و حكم خداي بزرگ قلمداد مي شود و روزي ديگر فلان عمل او را ((الهام خداوند)) توصيف مي كنند... وارد شهرهاي مختلف كه مي شود حرفهاي عوام پسند و ابتدايي مي زند و روزي ديگر سيمايي پيامبر گونه به خود مي گيرد و مي خواهد جهاني را به راه راست هدايت كند... روزي در ميان خيل طرفدارانش جوگير مي شود و وعده هاي پوپوليستي مي دهد و روزي ديگر در ميان خبرنگاران شعار آوردن پول نفت به سفره هاي مردم را به سادگي تكذيب مي كند... روزي اين مي كند و روزي ديگر آن!
در تمامي اين ها يك اصل به چشم مي خورد... ((اصل غافلگيري))... او از آن آدم هايي است كه دوست دارد همه را غافلگير كند... چه خوب، چه بد... چه درست، چه نادرست... چه زيبا، چه زشت...او ما را غافلگير مي كند همانطور كه با انتخابش همگان را غافلگير ساخت!
روزها مي گذرند... روزهاي آفتابي آقاي رئيس جمهور مي آيند و مي روند... رئيس جمهور مي تواند همچنان ما را غافلگير كند، مي تواند همچنان با رفتارش و افكارش جهانيان را شگفت زده كند... اين روزها رئيس جمهور گمان مي كند زمين و زمان براي او و بخاطر او به حركت در مي آيند!
اما ما مردم بيزار از سياست، ما آدم هاي حاشيه اي اين كره ي خاكي از فردا بيمناكيم... از اينكه تمام كارت هاي آقاي ريس جمهور رو شود و رئيس جمهور فرصت سوزاندن كارت هاي حريف را نيز از كف داده باشد و نوبت به دنيا برسد كه ما را غافلگير سازد و ماتمان كند... آن روز است كه همه مان تا گردن در واقعيت فرو رويم و رئيس جمهورمان نيز!... آن روز است كه ناگهان چه زود دير مي شود!
((نمايش)) گاه کتاب
اينجا کجاست؟... اينجا محل نمايش است... آدم ها می آيند تا ببينند و ديده شوند... اينجا مکانی است برای دور هم بودن، برای خنديدن و مسخره بازی در آوردن... آدم های شهر ما هر سال در ارديبهشت ماه، به سرشان می زند تا مجددا ((سيزده)) شان را بدر کنند... اهل و عيال و بر و بچ را بر می دارند و می روند تا روزی خوش را سپری کنند... تو اسمش را بگذار ((پيک نيک فرهنگی))... اينجا يک تفرجگاه دلنشين است... اينجا نمايشگاه کتاب است!
هر وقت که به نمايشگاه کتاب می روی ناخوداگاه دلت به حال آن کتاب های بيچاره می سوزد... کتابهايی که انگار تنها ((بهانه)) ای برای جمع شدن آدمها هستند... آدم ها به نمايشگاه کتاب می روند چون فلان دوستشان هم رفته است... چون نمايشگاه رفتن اين روزها به شدت ((مد)) شده است!
شايد از منظر يک توريست خارجی اين استقبال گسترده ی مردم از نمايشگاه کتاب اعجاب انگيز و باور نکردنی باشد ولی برای ما چه؟... برای ما که می دانيم سرانه مطالعه هر ايراني در سال تنها و تنها ((دو ثانيه)) است، اين استقبال بيش از انکه اعجاب انگيز باشد ((مسخره)) جلوه می نمايد.
حضور ميليونی مردم در نمايشگاه کتاب يک فاجعه است، اما فاجعه ی اصلی در ((نمايشگاه مطبوعات)) رخ می دهد... جايی که چند هنرپيشه ی تلوزيونی هوش از سر آدم ها می ربايند تا بدينسان سيل دست های متقاضی امضا به سوی آنها دراز گردد... در اين ميان مشاهده چهره ی اين هنرپيشه های تلوزيونی نيز ديدنی است... با چنان ژست روشنفکرانه ای روی صندلی لم داده اند و با دستهای مبارکشان کاغذهای بی خط را امضا می کنند که گويی ((آلن دلون)) يا ((سوفيا لورن)) هستند!... ((ژوبين)) ها و ((کمند)) ها و ((سپند))ها می توانندتا اطلاع ثانوی دلشان به اين ظواهر پوچ خوش باشد!
در اين ميان کسانی هم هستند که آدمها نمی شناسند و چه بهتر که نمی شناسند... ((محمد علی ابطحی)) يار ديروز خاتمی، چه راحت و بی دغدغه در روی جدول کنار باغچه می نشيند و به اندک کسانی که از مقابلش می گذرند و چهره اش را به ياد می آورند لبخند می زند... ((پروفسور سيد حسن امين)) با آن همه مراتب علمی چقدر صميمی در غرفه ی سوت و کور ((حافظ)) از دوستداران مجله اش استقبال می کند... ، ((منصور ضابطيان)) چقدر با تعجب سلامت را پاسخ می گويد و ((جواد عليزاده)) که بی شک يکی از بهرين کاريکاتوريست های ايران است حتی توقع سلام هم از کسی ندارد...
اينجا نمايشگاه کتاب است... جايی که بهر حال، برای اهلش، دوست داشتنی ترين جای دنياست... جايی که تو آرزو می کنی فقط اختصاص يه يک دهه در سال نداشت... کاش نمايشگاهمان فصلی بود... فصل به فصل حتی با ابعاد کوچکتر... شايد اينجوری شوق و ذوق مردم ما برای ((تماشا))ی کتاب ها و آدمها اندکی، فقط اندکی فروکش کند!

روز استقلال،سال استقلال
سوت پايان بازي كه به صدا در آمد ديگر روي پايمان بند نبوديم، به آسمانها پرواز كرده بوديم و در ميان ابرها غوطه ور بوديم... حق هم داشتيم... ديگر تمامي آن اضطراب هاي خفه كننده خاتمه يافته بود و جاي خود را به شادي سر مست كننده داده بود... انگار نه انگار كه ساعتي پيش بود كه ترس همه ي وجودمان را فرا گرفته بود... از بس كه تا پاي قهرماني رفته بوديم و حقمان را دو دستي تقديم ديگران كرده بوديم...
مي ترسيديم كه نكند كه باز حس سخاوتمنديمان گل كند و جام را تقديم آن رقيب كذايي كنيم... رقيبي كه همچون هميشه تمام ابزارهاي لازم را بسيج كرده بود تا باز هم قهرماني را از چنگمان بربايد و به ريشمان بخندد... اما نه!... اين بار اين ما بوديم كه جدي تر از هميشه،رو به سوي هدف تاختيم وعاقبت آن را در آغوش كشيديم...
آري!.... ما عاقبت به حق مسلممان رسيديم... انرژي هسته اي؟... نه، بالا تر از آن... ((قهرماني ايران))!
آتش بازي ها كه شروع شد استاديوم را روي سرمان گذاشتيم... گويي تمام دنيا مال ما بود.... براي ما آدم هاي نديد بديد اين مراسم قهرماني مافوق تصور بود... انگار اين بار همه چيز دست به دست هم داده بود كه شبي خاطره انگيز و به يادماندني در ذهعنمان نقش بندد،هر چند كه بي نظمي هميشگي ايراني اين بار نيز پر رنگ تر از هميشه رخ مي نمود!
نماز شكر خوانده شد و دور افتخار تاريخي زده شد و همه چيز درمستطيل سبز به پايان رسيد.
اما اين پايان ماجرا نبود... بيرون استاديوم خود حديث ديگري بود... حركت شادمانه بيش از صدهزار هوادار عاشق و دلسوخته،جلوه اي خاص به خيابانها بخشيده بود... اتوبان به تصرف آبي ها در آمد و اين جا بود كه دنيا باور كرد كه آبي رنگي است فراتر از دگر رنگها... رنگ عشق!
(( 1 ارديبهشت)) به واقع ((روز استقلال)) بود... روزي كه ايران استقلال را بيش از پيش باور كرد و به قدرتش ايمان آورد... اما اين پايان ماجرا نيست... چرا كه سال،سال استقلال است... پس از اين عزم ها براي قهرماني هاي آتي جزم خواهد شد و قله هاي فتح نشده به تسخير در خواهد آمد.
((سال استقلال)) با قهرماني در آسيا معناي عميقتري پيدا خواهد كرد... ((بهترين تيم آسيا)) عنواني است كه به واقع زيبنده ي نام دوست داشتني ترين تيم دنيا است... از امروز براي آغاز مسابقات باشگاه آسيا و در آغوش كشيدن سومين قهرماني اين جام لحظه شماري خواهيم كرد... استقلال و هوادارانش جاه طلب تر از اين حرف ها هستند كه با يك قهرماني ارضا شوند... پيش به سوي آسيا!

