از اون بهار تا اين بهار
٢٩ اسفند ۱۳۸٥از اون بهار تا اين بهار
عاقبت در واپسين روزهاي سال 85، يكي از معدود خوانندگان ثابت اين وبلاگ حرف دل همه را زد و حرف دل مرا هم:
((تو که ما رو مردی با این همه نقد و نقد و نقد فیلم . یه روزی روزگاری بود اینجا با عشق تر بود حالا همش شده فیلم و فیلم بازی . مشتی برو یه سایت فیلم بزن خوب، اما یه کمی کوتاه بیا و به حال و روز این وبلاگ و ما رحم کن . دیگه عادت کردم پست جدیدت رو فیلم اکران سر در سینما ببینم . اسم وبلاگت رو بذاری آوازی در سینما بهتره!))
85 ،سال سينما بود. سالي كه سينما شد جزئي از زندگي، اما نه تمام زندگي. اما چرا آوازي در فرجام،رنگي تماماً سينمايي به خود گرفت؟
يكي از دلايل اين اتفاق، حضور همان رفيق شاهكاري است كه حتماً معرف حضورتان هست. كسي كه محال است چند دقيقه ( وشايد هم چند ثانيه) كنارش بنشيني و با انواع و اقسام تحليل ها و برداشت هاي سينمايي روبرو نشوي. كسي كه گوشه هايي از دنياي سينما را لاي زر ورق مي پيچد و سخاوتمندانه به اطرافيانش هديه مي دهد. كسي كه حضورش روزهاي نه چندان روشن خدمت را ،پرنور تر از هميشه ساخت برايم!
و هم او بود كه استعداد نصفه نيمه ي مرا كشف كرد (خود تحويلگيري) و جسارت ارسال مطالب به سايت ها و مجله ها را به من بخشيد.
و همه چيز از آن هنگام شروع شد كه يكي از ياداشتهايم در سايت ((سي نت)) قرار گرفت و بعد همان يادداشت در صفحه نقد خوانندگان مجله ((فيلم و سينما)) به چاپ رسيد. آن وقت بود كه گويي يكي در گوشهايم ندا سر داد كه : ((هي پسر ، مثل اينكه خيلي هم بد نمي نويسي!)) و آن وقت بود كه احساس خود كم بيني هميشگي رخت بر بست و كمي خودبزرگ بيني چاشني افكارم شد و شد آنچه كه نبايد مي شد.
ياداشتهايم (كاش ميشد اسمش را نقد گذاشت!) پي در پي در سايت قرار گرفت و در مجله (هر چند در صفحه نقد حوانندگان) به چاپ رسيد و آوازي در فرجام كم به كم به باد فراموشي سپرده شد.
آوازي در فرجام تبديل شد به يك وبلاگ بي بو و خاصيت سينمايي. محلي كه نويسنده اش خزعبلات سينمايي اش را به زور به خورد مخاطبان هميشگي اش مي داد و انتظار هم داشت همچون هميشه با نظراتشان او را به فيض اكمل برسانند. و اينچنين بود كه اندك اندك از آمار بازديدكنندگان كاسته شد تا جايي كه هم اينك با افتخار اعلام مي كنيم كه خوانندگان اين وبلاگ به تعداد انگشت هاي يك دست هم نمي رسند!
اما اين تنها دليل نبود. آن محافظه كاري هميشگي بهانه ي قانع كننده تري ست. موقعيت خاصي كه هم اكنون با آن دست به گريبان هستم باعث شد كه خيلي نتوان با دست باز به سراغ موضوعات گوناگون رفت. شايد به خاطر همين بود كه مطالبي پيرامون انتخابات،ايام محرم و چهارشنبه سوري و ... در لا به لاي فايل هاي كامپيوتر شخصي ذخيره ماند و يا واژگانش در كوچه پس كوچه هاي ذهنم شكل گرفت و هيچگاه به روي كاغذ نيامد.
و دليل سوم و مهمترين دليل... خانه ي دل مكاني ست خاص براي شخصي خاص... وقتي قرار باشد همه ي آدمها را در خانه ي دلت مهمان كني، آن وقت بايد نام آن خانه را چيز ديگري گذاشت، مثلاً كاروانسرا!
آوازي در فرجام روزگاري خانه ي دل بود. مي توانستي از سير تا پياز دلت بنويسي و خودت را خالي كني. مي توانستي وسيع فكر كني و از نگارش هيچ چيز هراسي به دل راه ندهي.
اما هنگامي كه نامحرمان محرم، سر و كله شان پيدا شد همه چيز خراب شد. وقتي تو به خاطر نظر دادن فلان شخص مونث بايد هزار و يك بار سين جيم شوي ،خانه ي دل سيري چند؟
85 هم رفت، سالي كه بدون شك يكي از خاطره انگيزترين سالهاي تمامي عمر من محسوب مي شود.اما 86 از جنسي ديگر است. آوازي در فرجام بار ديگر مثل سابق خواهد شد، فارغ از تمام محافظه كاري ها!
و يادداشت هاي سينمايي (به استثناي يادداشتهاي دلي – سينمايي) در ((آخرين سكانس)) كه اساساً جايگاه اينجور نوشته هاست و مخاطبان خاصي هم دارد قرار خواهد گرفت.
صداي گرم آن خواننده دوست داشتني بدجور قلقلكم مي دهد، گويي التماس مي كند كه ترانه ي بازاري اش را به روي كاغذ بياورم. اين هم محض دل آن خواننده ي دوست داشتني:
از اون بهار تا اين بهار ،هزار و يك خزون بود
چه خوب مي شد كه روزگار ،هميشه مهربون بود
هي صبر و هي تحمل ،كلاغ ميخوند مي گفتيم ،يه روز ميخونه بلبل
تو باغچه خار در اومد، گفتيم اينم قشنگه، كمي نداره از گل
هي روزا سر ميومد، هي شب مي شد دوباره، ستاره در ميومد
هركي ميومد دو روزي مي موند، هر كي ميرسيد يه چيزي ميخوند
از اون بهار تا اين بهار ،هزار و يك خزون بود!
تكمله ي كليشه اي:با آرزوي سالي سرشار از موفقيت براي تمامي عزيزان!
بدون فيلمفارسي هرگز!
٢۳ اسفند ۱۳۸٥
بدون فيلمفارسي هرگز!
نخستين موردي كه پس از تماشاي ((مهمان)) در ذهن متبادر مي شود همان وازه اي است كه سالها پيش دكتر هوشنگ كاووسي وارد دايره ي واژگان نه چندان گسترده ي ادبيات سينمايي كشورمان كرد؛ فيلمفارسي!
ديگر عادت كرده ايم كه وقتي به تماشاي فيلمهايي از نوع ((مهمان)) مي رويم انتظار زيادي نداشته باشيم. سعي مي كنيم خود را همرنگ جماعت كنيم و هر جا كه فرصت شد به ريش دنيا بخنديدم و بيخودي خودمان را در دردسر نيندازيم. فيلمفارسي است ديگر!
((كرولاين)) دختر آمريكايي فاقد شناسنامه اي كه كه چندان عاشق هم به نظر نمي رسد و تماشاي فيلم ضد ايراني ((بدون دخترم هرگز)) او را بشدت وحشت زده كرده است، همراه با نامزدش (پوريا پورسرخ) وارد ايران مي شود تا پس از شناخت جماعت ايراني، تصميم ازدواجش را قطعي كند . يك اتفاق او را آواره ي خيابانها مي كند و بقيه ي ماجرا!
از اينجا به بعد سر و كله ي تنها ((آس)) مهمان پيدا مي شود و تا پايان فيلم يك تنه بار طنز فيلم را بر دوش مي كشد.
((امين حيايي)) در نقش يك راننده تاكسي كه به لحاظ ظاهري با تيپ او در اخراجيها مو نمي زند، در قالب جواني لاغراندام و عشق لات يكي ديگر از بازيهاي درخشان خويش را ايفا مي كند. تمامي بار طنز فيلم بر مدار حركات فيزيكي و شوخي هاي كلامي امين حيايي مي گذرد بطوريكه اگر امين حيايي را از فيلم حذف كني، فيلم ديگر هيچ حرفي براي گفتن نخواهد داشت. كاملاً واضح است كه فيلمنامه نويس در زمان نگارش فيلمنامه تنها امين حيايي را در ذهن تصور مي كرده است. امين حيايي يك حسرت هميشگي است. حيف اين همه قابليت و استعداد كه خرج چنين فيلمهاي بي ارزشي مي شود.
مهمان به لحاظ شكل و ساختار شباهت بسياري با (راننده تاكسي) آخرين ساخته ي مهدي صباغ زاده دارد. در آنجا هم يك راننده تاكسي يك مهمان خارجي به تورش مي خورد، ديگران به او مظنون مي شوند، سر و كله ي نفر سومي پيدا مي شود و عاقبت همه چيز به خوبي و خوشي پايان مي گيرد و با يك مراسم عروسي قضيه فيصله داده مي شود.
تنها فرق مهمان با راننده تاكسي اين است كه در اينجا ((سعيد اسدي)) نقش اول فيلمش را به امين حيايي داده است كه متخصص ايفاي اينجور نقش هاست و در راننده تاكسي، صباغ زاده (به ناچار؟) تهيه ي كننده ي اخمويش ((حبيب اسماعيلي)) را بر گزيده است و فاتحه ي فيلمش را خوانده است.
محمدرضا شريفي نيا يكي ديگر از بازيگران انبوه فيلم است. شريفي نيا در مهمان يكبار ديگر خود را تكرار مي كند و باز هم ثابت مي كند كه محال است كه او قادر باشد از آن قالب هميشگي رها شود و سيمايي جديد به خود بگيرد. هرچقدر كه يك بازيگر يك تيپ را خوب ايفا كند تكرار چندباره ي آن<تماشاگر را دلزده مي كند و باعث مي شود كه توانايي او را محدود بپندارد.
يكي از ويژگي هاي فيلمفارسي اين است كه اصولاً شخصيتي به آن شكل وجود ندارد.شخصيت ها در حد تيپ باقي مي مانند، آنها معلق هستند، هر لحظه به شكلي در مي آيند و رفتارهايي متناقض بروز مي دهند. مهمان نيز از اين قاعده مستثنا نيست. به عنوان نمونه ((كرولاين)) دختري است كه ابتدا به شدت نسبت به ايراني جماعت بدبين است، مدتي بعد خيلي راحت به يك ايراني با قيافه ي غلط انداز اعتماد مي كند كه با آن ترس اوليه كاملاً در تضاد است.
هميشه پس از پايان فيلمهايي چون ((مهمان)) اين سوال در ذهن نقش مي بندد كه چرا از اين همه استعداد و پتانسيل استفاده ي مناسبي نمي شود؟ چرا تمام فيلمنامه هاي اينچنيني به شيوه ي ((بزن بريم)) نوشته مي شود؟ چه مي شود اگر فيلمنامه نويس و كارگردان كمي بيشتر بر روي قصه، شخصيت ها، ديالوگها و ... فيلمشان كار كنند؟
پاسخ تمامي اين چراها در يك كلمه خلاصه مي شود؛ عشق به گيشه! وقتي تمامي فكر و ذكر تهيه كننده و فيلمنامه نويس و كارگردان به فتح گيشه ها معطوف مي شود، ((پرواز)) قصه اي بس ابلهانه است!
ميم مثل مرگ
۱٥ اسفند ۱۳۸٥
ميم مثل مرگ
((مرگ مادر مهرباني است كه بچه خود را پس از يك روز طوفاني در آغوش كشيده، نوازش مي كند و مي خواباند.))
صادق هدايت
زنگ تلفن به صدا در مي آيد... صداي پشت خط، شوخي اش گل كرده است... خزعبل مي بافد : ((ملاقلي پور هم رفت))... شوخي نكن پسر ... ملاقلي پور و مرگ؟... ما رو سياه نكن!
دقايقي بعد و زنگي ديگر...زنگ ها براي كه به صدا در مي آيند؟ ... صدايي ديگر و همان خبر كذايي!... قضيه جديه؟... بايد باور كرد؟
چند لحظه بعد سيماي رسول ملاقلي پور بر صفحه ي جادويي نقش بسته است و خبر مرگ او به روي آنتن مي رود... چاره اي نيست...بايد باور كرد!
3 سال پيش، وقتي در جلسه پرسش و پاسخ ((قارج سمي)) از او پرسيدم : ((جناب ملاقلي پور، چرااين همه عصبيت؟ چرا اين همه آشفتگي؟ چرا؟)) برآشفت و با رگ هايي متورم فرياد برآورد كه : ((كدام عصبيت؟ كدام آشفتگي؟ كدام؟))
و اينك مي انديشم كه سر آخر همين عصبيت لعنتي كار خودش را كرد و او را از پاي درآورد. آنقدر حرص خورد و جوش زد كه قلبش از تپيدن ايستاد و ...
شايد اگر ((ميم مثل مادر)) انقدر مرا درگير خودش نمي كرد و انقدر ازش خوشم نمي آمد امروز اينچنين تحت تاثير قرار نمي گرفتم، اما حاج رسول با فيلم آخرش بدجور نمك گيرمان كرده است. تازه داشت رفاقتمان گل مي كرد كه... رفت!
شايد اگر مرگ يك كابوس وحشتناك برايمان بود اينك مويه مي كرديم و بر سر و سينه مي زديم، اما مدتهاست كه سخن نغز آن نويسنده ي بزرگ آويزه ي گوشمان است كه :مرگ يك خوشبختي و يك نعمتي است كه به آساني به كسي نمي دهند!
پس خوشا به سعادت حاج رسول و همه ي آنان كه بي بهانه رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نكردند. خدايشان بيامرزد!
دلبستگي چرا؟ او دلت را مي شكند!*
٧ اسفند ۱۳۸٥دلبستگي چرا؟ او دلت را مي شكند!*
سوت پايان بازي كه به صدا در آمد ديگر روي پايمان بند نبوديم، به آسمانها پرواز كرده بوديم و در ميان ابرها غوطه ور بوديم... حق هم داشتيم... ديگر تمامي آن اضطراب هاي خفه كننده خاتمه يافته بود و جاي خود را به شادي سر مست كننده داده بود.
اولين روز ارديبهشت ماه سال 85 بود ... روزي كه بالاخره حقمان را گرفتيم و آن جام لعنتي را در آغوش كشيديم... ساعتها فرياد زديم و عشق كرديم... قهرمان شديم و رفتيم آسيا... آنقدر از خود بيخود شده بوديم كه خستگي برايمان معنا نداشت... دو ساعت تمام فاصله ي 12 كيلومتري استاديوم تا منزل را پاي پياده پيموديم ،بدون اينكه كوچكترين اثري از خستگي در عضلاتمان نقش بندد.. ما به همه چيز رسيده بوديم. البته فكر مي كرديم كه به همه چيز رسيده ايم!
گذشت و گذشت... ده ماه بعد از آن روز تاريخي ،اينك همه ي اميدها رنگ باخته است...تيم محبوب ما به خاطر يك اشتباه احمقانه از گود خارج شد... استقلال دوست داشتني مثل آب خوردن ميدان را براي رقباي ريز و درشت آسيايي خالي كرد و هواداراني كه پنج سال تمام تيمشان را در سرما و گرما همراهي كردند تا حضورش در آسيا را جشن بگيرند،اينك هاج و واج مانده اند كه يقه ي چه كسي را بگيرند در اين روزگار يقه دريدگان!
ما امروز حذف نشديم،ما آن روزي حذف شديم كه سرمربي جاه طلبمان تيم را به يكباره به حال حود رها كرد و رفت سراغ آررزوهاي محالش... ما آن روزي حذف شديم كه همچون گوشت قرباني از اين وزارتخانه به آن سازمان و از آن سازمان به آن نهاد پاس داده شديم و سر آخر همچون يك بچه ي سرراهي به نامادري سپرده شديم...ما آن روزي حذف شديم كه به جاي خريد بازيكنان مرغوب ، شاه ماهي هايمان را هم از دست رفته ديديم و دستمان خالي تر از ديروز شد... ما آن روزي حذف شديم كه سكان مديريت باشگاهمان بدست آن كوتوله هايي افتاد كه از مديريت تنها نام آن را يدك مي كشند...كساني كه فكر مي كنند همه جاي دنيا مثل اينجاست كه بشود با يك ((من بميرم،تو بميري)) سر و ته قضيه را هم آورد و سفيد را سياه جلوه داد.
اين روزها همه به دنبال مقصر مي گردند... يكي فرياد مي زند كه افشا مي كند و مقصران را به سزاي عمل نسنجيده شان مي رساند و ديگري قيافه ي حق به جانب به خود مي گيرد و زير آب فلاني را مي زند.اما آنها مقصر نيستند.
مقصر مائيم ... ما كه آنقدر حقير شده ايم كه دلمان را به آنها خوش كرده ايم... ما كه آنقدر تهي از همه چيز شده ايم كه براي ذره اي شادي حاضريم چند ساعت از وقت عزيزمان را به پاي آنها هدر كنيم... ما كه بوسه ي كوچك توپ بر تور دروازه آنچنان از خود بيخودمان مي كند كه گويي باشكوه ترين لذت عالم را تجربه مي كنيم... ما كه آنقدر مغزمان كوچك شده است كه شادي هايمان را در ميان ساقها و قدمها و قلمهاي آنها جستجو مي كنيم... آري مقصر مائيم!
* تيتر مطلب از دوست و رفيق شاهكارم ((حامد))، كه مسبب اصلي نگارش اين يادداشت است!
