٢۳ بهمن ۱۳۸٥

يادداشت هاي جشنواره (2)

 

سنتوري

شاهكار

در زندگي فيلم هايي هست كه مثل ((ساز)) روح را آهسته و نه در انزوا، مي نوازند و جلا مي دهند،اين فيلمها غالباً آنچنان وجودت را تسخير مي كنند كه هنگام خروج از سالن تاريك سينما، خودت را در تاريكي ديگري به نام دل اسير مي بيني . تو ديگر  از آن خودت نيستي، فكرت و ذهنت آنقدر درگير فيلم و آدمهايش شده است كه ديگر اين جهان و آدمهايش را به هيچ مي انگاري و پوچ مي بيني!

سنتوري از آن دست فيلم هاست،شاهكار ديگري از كارگردان شاهكار سينماي ايران،داريوش مهرجويي!كارگرداني كه در طول تمامي اين سالها هر بار به نوعي غافلگيرمان كرده است. كارگرداني كه مي داند چه بسازد كه شگفت زده،گيج و ديوانه مان كند.

 سنتوري قصه ي خواننده  و نوازنده ي مشهور و چيره دستي است كه اعتياد او را از پاي درمي آورد و او را روانه ي آشغالدوني ها مي كند. داستان دردناك مردي كه به تدريج از عشق آسماني اش ((سنتور)) فاصله مي گيرد و عاشق شيطاني به نام ((دوا)) مي شود.

اگر ((مهمان مامان)) خاطره ي اجاره نشين ها را در ياد ها زنده مي كرد، سنتوري به شدت يادآور ((هامون)) است،هامون مدل 85. علي سنتوري همان سرگشتگي ها، تنهايي ها، خل بازي هاي حميد هامون را تجربه مي كند و به دنبال يك راه گريز است.او عاقبت راه گريز را در ((دوا)) مي يابد و به تدريج همه چيزش را بر باد مي دهد.اعتياد همسرش،هانيه را از او مي گيرد، دوستانش را از او دور مي كند و دردناكتر از همه اينكه سنتورش را از او جدا مي كند تا جايي كه او سنتور را به زمين مي اندازد و مي گويد : ((تو چي ميگي تو بغل من؟ هرچي كشيدم از دست توئه!))

علي بدبخت، علي تنها و علي پرغم كه روزگاري با صدايش و با نواي سنتورش آدمها را به وجد مي آورد ،حالا تنهاي تنها در ميان كارتن خواب ها سر مي كند و در ميان آشغال ها به دنبال غذا مي گردد.

سكانس سوسيس سرخ كردن علي و آمدن تدريجي فقرا و شريك شدن آنها در غذاي ساده ي او، به همراه موسيقي بي نظير اردوان كامكار و صداي دلنشين محسن چاوشي در ترانه ي سنگ صبور، يكي از فوق العاده ترين صحنه هاي فيلم است. از آن سكانس هاي خيره كننده اي كه كاركرد هماهنگي ميان صدا و تصوير را به زيبايي به معرض نمايش مي گذارد.

رفيق من سنگ صبور غم هام / به ديدنم بيا كه خيلي تنهام

هيشكي نمي فهمه چه حالي دارم/ چه دنياي رو به زوالي دارم

مجنونم و دلزده از ليلي ها/ خيلي دلم گرفته از خيلي ها

نمونده از جووني هام نشوني/ پير شدم پير تو اي جووني

مهرجويي حتي در اين تلخ ترين اثرش هم دلش نمي آيد كه نااميد رهايمان كند. بازگشت شكوهمند علي سنتوري به زندگي و آشتي دوباره ي او با سازش سنتور، مي توانست خنده دارترين پايان براي چنين فيلمي باشد، اما مهارت استاد در پرداخت اين صحنه ها آنقدر چشمگير است كه تو چاره اي جز باورنداري!

بهرام رادان بي نظير است. او چه در روزهاي اوج و چه در شبهاي سقوط علي سنتوري و نيز در تمامي سكانس هاي مربوط به كنسرت ها، درخشان ظاهر مي شود و نشانه هايي از يك بازيگر حرفه اي كامل را بروز مي دهد. سكانس هاي مشترك ميان رادان و گلشيفته فراهاني، شيطنت هاي عاشقانه شان (بخصوص سكانس بازي با شال گردن)،مسحور كننده از آب در آمده است.

بي صبرانه متظر اكران عمومي سنتوري هستيم. سنتوري را بايد بارها و بارها ديد و كيف كرد و به كارگردان بزرگش درود فرستاد و آنگاه درباره ي ارزش هايش و اندك كاستي هايش مفصل نوشت! 

آدم

آدم،آدم نيست!

بر باد رفته!... سوختن قايليت هاي بالقوه ي يك سوژه ي بكر ... فرصت سوزي!

((آدم)) درباره ي روستايي به نام عيش آباد است. روستايي كه همه ي اهالي آن نوازنده هستند و شاد. 20 سال است كه رد و پاي مرگ در آن حوالي ديده نشده است.

تا اينكه كسي مي آيد. مهتاب كرامتي در يكي از نامتعارف ترين پرسوناژهاي سينمايي،نقش ((عزرائيل)) را جان مي بخشد.يك عزرائيل زيبا و دلفريب. آرام و لطيف.

در فيلم آنقدر درباره ي شخصيت آدم  و مراتب او صحبت مي شود كه ما را به شناخت هر چه بيشتر او ترغيب مي كند. اما بعد كه سر و كله ي آدم پيدا مي شود با كمال تعجب مي بينيم كه چندان آش دهان سوزي هم نيست. عبدالرضا كاهاني در مقام كارگردان فيلم تنها نام ((آدم)) را خلق مي كند و شخصيت آْدم را به حال خود رها مي كند.

در روستاي كه سالهاست كسي نمرده طبيعتاً مرگ ناگهاني يكي از روستائيان اتفاق مهم و غيرطبيعي محسوب مي شود. اما مي بينيم كه اهالي روستا خيلي راحت با اين مساله برخورد مي كنند، آنچنانكه گويي يك حادثه ي كاملاً معمولي رخ داده است.

فرشته صدرعرفايي همان ريحان كافه ترانزيت است، بي كم و كاست. حامد بهداد در اندك دقايق حضورش طراوت را به فيلم تزريق مي كند و مهتاب كرامتي يكي از خنثي ترين نقشهايش را ايفا مي كند. آدم  مي توانست پديده ي جشنواره بيست و پنجم باشد،اگر سازنده اش به ايده ي اوليه  جذاب فيلم اكتفا نمي كرد و شاخ و برگ بيشتري به روايتش ميداد!

اخراجي ها

كمدي الهي

اخراجي ها...خنده، خنده، خنده... ورود اراذل به جنگ...لات ها نيز به بهشت مي روند... رستگاري در كمتر از چند صدم ثانيه!

نخستين ساخته ي مسعود ده نمكي اثري غافلگيركننده است. اين كه او با آن پيش زمينه ي فكري و آن سوابق طولاني،سراغ موضوعي چنين جسارت آميز برود، شايد در مخيله ي كمتر كسي مي گنجيد.

اخراجي ها داستان حضور پر شور! تعدادي اوباش سابقه دار در جبهه هاي جنگ است. كساني كه همگان گمان مي كنند حضورشان، فضاي پاك جبهه را به گند مي كشد و در عمل مي بينند كه معرفت ايشان از خودشان بسيار افزون تر است.

اخراجي ها از آن دست فيلمهايي است كه تو را وادار مي سازد كه بي اختيار بخندي. هرچند كه فيلم براي اين خنداندن در بسياري اوقات  از لودگي بازيگرانش كمك مي گيرد و در پاره اي صحنه ها به محلي براي تعريف كردن فلان جك و بازخواني دوباره ي فلان اس ام اس معروف تبديل     مي گردد، با اين وجود مگر خواسته ي ما از يك فيلم كمدي چيست؟ خنداندن نخستين انتظار ماست كه اين خواسته ي ما كاملاً برآورده مي شود.

از سويي ديگر اخراجيها فيلم كليشه ها نيز هست. اكبر عبدي،كامبيز ديرباز، امين حيايي، محمدرضا شريفي نيا،سيد جواد هاشمي و حتي علي اوسيوند، همه و همه همان نقش هاي هميشگي و امتحان پس داده شان را ايفا مي كنند و كارگردان تلاش خاصي براي شخصيت سازي آنان انجام نداده است. در اين ميان تنها ارژنگ اميرفضلي است كه در نقش معتادي پيزوري تا حدي خلاقيت نشان مي دهد.

قلمرو كليشه ها پايان فيلم را نيز در بر مي گيرد. جايي كه همچون همه ي فيلمهاي اينچنيني شخصيت ها بطورغير منتظره تحول مي يابند و صد و هشتاد درجه تغيير مي كنند. در حالي كه بيش از دو سوم زمان فيلم به نمايش شيرين كاري هاي شخصيت هاي اصلي اش اختصاص داده شده است،كارگردان در يك سوم پاياني ناچار است هرجور كه شده سر و ته قصه را به ساده ترين شكل ممكن هم آورد. شخصيت اصلي فيلم دنيا را سه طلاقه مي كند و شربت شيرين شهادت را نوش جان مي كند. و البته اين دم آخري سيگاري نيز طلب مي كند تا با صفاي بيشتري راهي ديار حوريان گردد!

از هم اكنون مي توان عنوان پرطمطراق پرفروش ترين فيلم سال 86 را پسوند يا پيشوند نام اخراجي ها ساخت. فيلمي كه سعي نمي كند حقيقت جنگ را جعل كند و پس از سالها زواياي پنهان جبهه ها را به تصوير مي كشد،بدون شك شايسته چنين عنواني هست.

قاعده ي بازي

كدام قاعده؟ كدام بازي؟

قاعده ي بازي... رئال مادريد جشنواره ي امسال... مجموعه اي از ستارگان كهكشاني و نمايشي نااميد كننده... ضايع كردن عنوان كمدي كلاسيك!

احمدرضا معتمدي:((در قاعده ي بازي سعي شده با بهره برداري از انواع شيوه هاي موجود آثار كمدي كلاسيك به اين زبان نزديك شويم.))

اگر كمدي كلاسيك اين است لطفاً ما را از ديدن هر چه كمدي كلاسيك است معاف بفرمائيد، ما ترجيح مي دهيم تا ابد الدهر دلمان را به همان كمدي هاي سبك و پيش پا افتاده ي خودمان خوش كنيم و قيد همه ي كمدي كلاسيك هاي عالم را بزنيم!

قاعده ي بازي از آن فيلم هايي هست كه كارگردانش زور مي زند تا تو را بخنداند، تو هم متقابلاً زور مي زني تا آنجايي كه مي تواني نيشت را باز كني، در اين زور زدن هاي بي پايان، ناگهان لحظه اي فرا مي رسد كه دلت مي خواهد از جايت بر خيزي و از سينما فرار كني! آنچنان از فيلم مي گريزي كه گويي يك قاتل بالفطره بي محابا در تعقيبت است!

معتمدي براي خندان تماشاگر به هر كاري متوسل مي شود. از در آوردن شلوار اكبر عبدي و نمايش زيرشلواري مامان دوز او گرفته تا زدن چوب به سر و كله ي اين و آن. از نمايش تخيلي روابط ميان آدمها تا سقوط گاه و بيگاه آنها به داخل حوض آب.

كمدي كلاسيك است ديگر... لايد اشكال از گيرنده هاي ماست كه هيچ سيگنالي را دريافت نمي كند!

پاداش سكوت

دريغ!

 ((هميشه فكر مي كردم چه جوري مي شود شعار نداد ولي درباره ي جنگ،رزمنده و شهدا فيلم ساخت؟ چه جوري مي شود از اين دست فيلم ها ساخت كه شبيه فيلم هاي ديگر نباشد؟)) اينها جملاتي چند از بيانات مازيار ميري كارگردان جوان فيلم است. در اينكه او اين هدف هاي متعالي را داشته است هيچ شكي نيست،اما مساله اينجاست كه او به هيچكدام از آرمانهايش نمي رسد. پاداش سكوت فيلمي است كه هم شعار مي دهد و هم شبيه فيلمهاي ديگر است . بيان دوباره و

چند باره ي همان دغدغه هايي كه ((حاتمي كيا)) در ((آژانس شيشه اي)) و فيلمهاي بعدي اش با مهارت تمام به تصوير كشيده بود، دنياي آدمهاي پس از جنگ،دلمشغولي ها و گرفتاري هايشان.

مازيار ميري هيچ تلاشي براي ايجاد تنوع در اين باب نمي كند. پروير پرستويي همان حاج كاظم آژانس شيشه اي است، بدون هيچ تغييري. حيف از پرويز پرستويي كه خود را در چنين نقش هايي كليشه مي كند و حيف از فرهاد توحيدي كه با نگارش چنين فيلمنامه هاي سفارشي اعتبارش را زير سوال مي برد.

بزرگترين مشكل پاداش سكوت اين است كه يكنواخت حركت مي كند. نه اوجي دارد، نه فرودي. سرد است و كسل كننده. نقطه ي عطف فيلمنامه در پانزده دقيقه ي پاياني مجال ظهور پيدا مي كند،درست مثل پانزده دقيقه ي دوم و پاياني وقت اضافه ي يك مسابقه ي فوتبال، جايي كه همه ي فرصت هاي ممكن از دست رفته است و هيچ اميدي هم به ضربات پنالتي نيست.

چهره پردازي فيلم چيزي در حد فاجعه است. گريم رضا كيانيان و نيز جواني پرويز پرستويي آنقدر توي ذوق مي زند كه تو ترجيح ميدهي چشمانت را بر اين همه زشتي ببندي. پاداش سكوت يك دريغ هميشگي است. فيلمي كه داستان جسورانه ي ((احمد دهقان)) و اين همه هنر پيشه ي سرشناس را ضايع مي كند و هيچ چيز عايد تماشاگر نمي كند!... دريغ!


يادداشت هاي جشنواره(۱)

خون بازي

عروسي خون

بازگشت شكوهمند رخشان بني اعتماد به سينماي اجتماعي- شهري...نوعي ((زير پوست شهر)) با اعتياد اضافه... صعود باران كوثري به قله،درست كنار ترانه و گلشيفته!

بني اعتماد در خون بازي ساختاري مستند گونه را براي بيان دغدغه هايش بر مي گزيند. او با انتخاب شيوه ي دوربين روي دست و فيلمبرداري سياه و سفيد با ته مايه هاي رنگي، موفق مي شود فضاي به شدت تلخ فيلمش را واقعي تر از حد تصور جلوه دهد. صحنه هاي تكان دهنده خماري دخترك و تلاش او براي به دست آوردن مواد خيره كننده از آب در آمده است.

باران كوثري آنچنان در نقشش فرو رفته است كه گويي سالهاست با اعتياد دسته و پنجه نرم   مي كند. تغيير حالات ناگهاني او از آرام و منطقي به عصبي و پرخاشگر و بالعكس فوق العاده است. يكي از ديدني ترين صحنه هاي فيلم سكانس باتلا ق و جستجوي نافرجام دخترك براي يافتن مواد است. جايي كه اوج استيصال يك معتاد به نمايش گذاشته مي شود.

بارزترين مشكل خون بازي به هرز رفتن فيلمنامه اش است. فيلمنامه تا اواسط فيلم خوب پيش مي رود،مي آفريند و گره افكني مي كند.اما از اينجا به بعد گويي فيلمنامه نويسان پرتعداد فيلم كم مي آورند. شخصيت پدر وارد قصه مي شود بدون اينكه چيزي به فيلم بيفزايد و يا گره اي را باز كند.

خون بازي شاخص ترين فيلم فيلمسازش نيست، با اين حال اثري به يادماندني از بهترين كارگردان زن سينماي ما و تثبيت كننده ي جايگاه رفيع اوست.كارگرداني كه سالهاست ما را به ياد آن آگهي بازرگاني معروف مي اندازد: بني اعتماد،نامي كه مي شناسيد و به آن اطمينان داريد!

.........................................

باز هم سيب داري؟

حسن كچل

باز هم سيب داري؟...فيلمي كه قرار بود ((ديازپام)) باشد، اما خيلي زود تبديل شد به ((استامينوفن)) ،آن هم از نوع كدئين دار!...روايت تازه اي از حسن كچل...يك حسن كچل گرسنه، دونده، عاشق، گدا،مرده، انقلابي،موتور سوار و ... و حسن كچل حاكم!

باز هم سيب داري؟ درباره مردك قوي هيكل نيمه ديوانه ي هميشه گرسنه اي است كه بزرگترين ويژگي اش دويدن منحصر بفرد اوست. او كسي است كه اسبها و موتورهاي تيزپا به گرد پايش نيز نمي رسند.

به هر آبادي كه ميرسد با مردمي آشنا مي شود كه هر یک از جور حاكم خود را به شكلي در آورده اند.گروهي خود را به خواب خرگوشي زده اند و عده اي گدايي پيشه كرده اند. شماري راه اشك و زاري را بر مي گزينند و بعضي نيز فرار را بر قرار ترجيح مي دهند. در اينجاست كه حسنك در قالب يك مبارز انقلابي ظاهر مي شود و با گفتن جمله ي ((خاك بر سرتون اگر فرار كنين!)) غرور مردمان يكي از آبادي ها را جريحه دار مي كند و آنها را به مقاومت در برابر قوم خونخوار ((داس داران)) تحريك مي كند. و البته دودمانشان را بر باد مي دهد و خود مي گريزد!

بايرام فضلي در اولين فيلمش موفق مي شود داستان نامتعارف و فضاي فانتزي فيلمش را باورپذير ارائه كند. گرچه در پاره اي لحظه ها بازي نابازيگران فيلم به شدت توي ذوق مي زند،اما ايده ها و نوگرايي هاي فيلم آنقدر هست كه تماشاگر را خسته نكند و او را تا پايان با فيلم همراه سازد. ((باز هم سيب داري؟)) از آن دست فيلمهايي هست كه نه ستاره دارد و نه كارگردانش مهره ي مار دارد. پس طبيعتاً از همين حالا بايد قيد نمايش عمومي و اكران گسترده را بزند و راه جشنواره هاي ريز و درشت خارجي را در پيش گيرد.

...............................................

اتوبوس شب

شب يلدا

بازگشت شكوهمند كيومرث پوراحمد به روزهاي اوج... نگاهي تازه به پديده ي جنگ...موفقيت مجدد در ساخت فيلمي با لوكيشن محدود ... شب يلدايي ديگر ...  خسرو شكيبايي،هر روز بهتر از ديروز!

اتوبوس شب مهمترين اتفاق جشنواره بيست و پنجم بود. اتفاق از آن جهت كه بار ديگر باور كرديم كه كيومرث پوراحمد همچنان زنده است. دو فيلم قبلي او،((گل يخ )) و ((نوك برج)) آنقدر نااميد كننده بودند كه گمان مي كرديم كارگردان سابقاً محبوب مان راه و رسم ((فيلم خوب)) سازي را فراموش كرده است.

اتوبوس شب درباره ي دو رزمنده ي ايراني است كه يه همراه يك راننده مامور مي شوند 38 اسير عراقي را از خط مقدم به پشت جبهه انتقال دهند. اتوبوس شب آشكارا فيلمي است ضد جنگ ، فيلمي انساني در مذمت جنگ. ((چرا مي كشيم؟)) پرسش بي پاسخ اصلي فيلم است. پرسشي كه در ناخوداگاه رزمنده هاي ايراني و اسيران عراقي نقش بسته است و هيچ پاسخي هم برايش يافت نمي شود. فيلم قرار است نمايش دهنده ي ابعاد انساني در جنگي خانمانسوز باشد، اما در پاره اي از صحنه انقدر دوز اين انسانيت بالا مي رود كه آدم را كفري مي كند! اينكه يكي از خطرناكترين اسيران عراقي يه ناگاه تغيير شخصيت دهد و به جاي دشمن،منجي ايراني ها شود بسيار دور از ذهن است.

فيلمبرداري سياه و سفيد هم (كه لابد قرار بوده است امتياز فيلم باشد) هيچ كمكي به فيلم  نمي كند. نه فيلم را به آثار كلاسيك نزديك مي كند و نه اصلاً با حال و هواي اثر همخواني دارد. با اين همه اتوبوس شب در ميان آثار شاخص سينماي جنگ ما قرار مي گيرد. فيلمي كه جنگ را از نگاهي ديگر مورد كنكاش قرار مي دهد و پوچ بودن آن را بار ديگر يادآور مي شود.

.....................................................

راننده تاكسي

فاجعه!

از ويژگيهاي بي بديل سينماي ايران اين است كه هرگاه شاهكاري به سانسي از جشنواره نرسد، بلافاصله شاهكاري ديگر جايگزينش مي شود. اينچنين است كه وقتي براي ديدن مخمصه،شاهكار مايكل مان (ببخشيد محمد علي سجادي) به سينما مي روي و با مشكل آب گرفتگي! فيلم مواجه مي شوي ،بي درنگ راننده تاكسي، شاهكار مارتين اسكورسيزي (ببخشيد مهدي صباغ زاده) جايگزين مي شود.

راننده تاكسي در نوع خود واقعاً يك شاهكار است. فيلمي كه مي خواهد هم كمدي باشد هم پليسي، هم عشقي و هم ترسناك!... و در عين حال هيچكدام نيست.

فيلمي است بي بو و بي خاصيت كه صحنه هاي كمدي اش اشكت را در مي آورد،صحنه هاي پليسي اش تو را مي خنداند و صحنه هاي عشقي اش حالت را به هم مي زند.

حبيب اسماعيلي در نقش مردي خوش تيپ،جذاب و مهربان! و لاله اسكندري در سيماي دختري عاشق پيشه يكي از فجايع سينماي ايران را مي آفرينند. فاجعه اي كه از كارگرداني همچون مهدي صباغ زاده (كه فيلم خوب خانه خلوت را در كارنامه دارد) بسيار بعيد مي نمود. خدا همه ي ما را به راه راست هدايت فرمايد!


Blog Skin