٢٤ فروردین ۱۳۸٥

آدم ها و عقده ها

 

سربازي هزار و يك خاصيت دارد و يكي از خاصيت هايش اين است كه در آنجا با آدمهاي گوناگون از نژادها و گويش هاي متفاوت آشنا مي شوي... اصولا پادگان مكاني است براي اين قبيل آشنائي ها... دوستي هايي موقت و از سر ناچاري... در پادگان است كه مي تواني از اطرافيانت تجربه هاي آنچناني وام بگيري و بهره هاي اندك باز پسشان دهي.

سربازي محل برخورد عقايد مختلف و روحيات متفاوت و گاهي متضاد است... افراد از سر تا سر كشور در يك نقطه ي معلوم جمع مي گردند تا به حكم اجبار دوره ي ضرورت خود را به انجام رسانند... اين آدمها پس از گذشت چند ماه از خدمت همگي در يك چيز مشترك مي گردند و آن چيز مشترك ((عقده )) است...اصولا آدم ها را در پادگان ها مي توان به سه گروه تقسيم كرد:

دسته اول آدم هايي هستند كه از بس در زندگي شان تو سري خورده اند و به لجن كشيده شده اند يك نوع كينه ي دروني و هميشگي در وجودشان شكل گرفته است... آنها غالبا اين كينه را با خود نگه مي دارند تا بالاخره در جايي و در زمان و مكان مشخصي عقده هاي آن را بروز دهند... و چه جايي مناسب تر از پادگان براي فروريختن اين عقده هاي فروخفته!

اينها آدم هايي هستند كه هرگز نمي توان به آنها كمك كرد،بلكه بايد نجاتشان داد... عقده ((حقارت)) آنچنان در ذاتشان نهادينه شده است كه ديگر هيچ اميدي به نجاتشان نيست...فاجعه آنجاست كه اين عقده ي حقارت به ((حماقت)) مبدل گردد... هنگامي كه جرقه هاي حماقت در وجودشان ظاهر شد آن وقت است كه فاتحه ي يك گروهان يا گردان يا هنگ يا يك تيپ يا لشكر را بايد خواند!

مي رسيم به گروه دوم،كه غالب افراد حاضر در نظام در اين رده قرار مي گيرند... اصل بقاي عقده در ارتش مي گويد كه (( عقده نه توليد مي شود و نه از بين مي رود،بلكه از شحصي به شخص ديگر منتقل مي شود.))... با اين حساب چرخه ي انتقال عقده شكل مي گيرد و افراد ناخودآگاه عقده اي مي شوند... در اين پروسه آدم ها آنقدر از مافوقشان حرف زور و بي منطق مي شنوند كه ناخودآگاه عقده ي حقارت در آنها نيز شكل مي گيرد... در اين سيستم ((عقده ساز)) و ((عقده سالار)) آدم ها بايد تغيير ماهيت دهند و به تدريج عقده اي گردند تا بتوانند روزي،روزگاري همين رفتار را بر زيردستان اعمال كنند و چرخ هاي فرسوده را به طريقي به حركت در آورند...

و اما دسته سوم... آدمهايي كه در اين گروه جاي مي گيرند كار بسيار سختي پيش رو دارند... آنها كساني هستند كه بايد ((عقده)) را دريافت كنند و بعد آن را با اردنگي به بيرون پرتاب كنند و اين كاري بس دشوار است... بايد چشمانشان را بر همه ي حقايق تلخ ارتش ببندند و با يك پوزخند عالمانه از كنار مسائل عبور كنند... اين قبيل آدمها بايد به تمامي وقايع و اتفاقات دور و برشان نگاهي عاقلانه و منطقي داشته باشند تا بتوانند خودشان را نجات دهند و تنها خودشان مي توانند خودشان را از غرق شدن در درياي حقارت نجات دهند...

و چه خوشبختند كساني كه تا پايان خدمت در دل دسته ي سوم جاي مي گيرند و خودشان را به اين سادگي نمي فروشند... به گمان من هزار و يك جريمه ي انضباطي و هزار و يك روز اضافه خدمت مي ارزد به اين كه ذره اي در ذات پاك آدمي خلل و نقصان ايجاد گردد!

 


Blog Skin