٢۸ آذر ۱۳۸٤

           

داني عزيز ... امپراطور بزرگوار ... سزار نازنين ... واژه به واژه سخنان نابت را خواندم و قطره قطره اشك ريختم... اشكي نه از روي ترحم... اشك شرم... داني عزيز... تمام ما فراموشكاران را ببخش... تمام ما انسان هاي بي وفا را عفو كن... حماقت هايمان را بگذار به حساب جهالتمان... بگذار به حساب خريتمان... داني عزيز... گريه امانم نمي دهد... ما را ببخش!

 

((آنچه مرا بیش از پیش آزرد و مهمترین نگرانی و دغدغه ام بود  نه دردها و رنجهای جسمانی که  شبهای بسیاری از درد نخوابیدم . روزهای بیشماری خودم را در اتاقی زندانی کردم تا کسی ناله های مرا نشنود . و امروز میتوانم به جرات بگویم که هیچ کس جز بهارم دردهای مرا ندید وصدای ناله ام را نشنید و برای همین به قولی که آن روزها به دوستانم دادم وفا کردم . ( قرار ما این بود ...اگر شهید شدیم هوای دیگران را داشته باشیم ...اگر زخمی شدیم ...هرگز اجازه ندهیم مردم صدای ناله ما بشنوند و دلشان برای ما بسوزد که دلسوزی بر ما حرام است و اگر سالم ماندیم همیشه خدا را شکر کنیم و قدر سلامتیمان را بدانیم ) رنج من از گاز خردلی که در سالیان گذشته در درون من می خرامید و مرا ذوب میکرد نیست . من از مردمم گلایه دارم . مردمی که به خاطرشان زندگی کردم و حالا می میرم . آنها بی معرفتی کردند . حق ما این نبود . حالا که نیستم میتوانم بی ترس از ریا فریاد کنم . اینجا و حالا نگویم کی بگویم ؟ خوشا به مرام و معرفت دشمن که تنها ما را میهمان یک لقمه خردل کرد و رفت . از آنها گلایه ای نیست . روزی که میرفتم . گلریزان بود . مردم گروه گروه در خیابانها به بدرقه ما آمده بودند . اسفند و نقل و شیرینی و اشگ حسرت بدرقه راه ما بود . آن روز یادم هست صدها نفر به نوبت صورت نوجوانی مرا بوسیدند و من با آن بوسه ها به خاکریزها رفتم . دوستان و یارانم نیز اینگونه به جبهه آمده بودند . ایستادیم و جنگیدیم . برای حفظ خاکمان . برای اینکه یک متر از این زمین زیر پای عرب جماعت نباشد . برای اینکه میترسیدیم که ناموس خواهران و مادرانمان به تاراج رود . این کابوس ترسناکی بود . پس ماندیم . بهترین دوستانم رفتند . نمیدانم تا حالا دیده اید کسی که تا جانتان دوستش دارید جلوی چشمتان پرپر شود و برود ؟ تا حالا شده کسی دستتان را بگیرد و لرز مرگ تمام جسمش را بگیرد و تو هم همراه با او بلرزی تا آرام گیرد . تا آرام گیری ؟ اما صبر کردیم . با خودم می گفتم این تکلیف ماست . این تقدیر ماست . اما روزی که بازگشتم . تاکسی که مرا از ترمینال جنوب تا خانه ام آورد 100 تومان بیشتر گرفت . چون می گفت باید ماشینش را ببرد کارواش . گرد و غبار لباس خاکی من را میخواست بشوید !!!

همان روز باید می فهمیدم که چه اتفاقی افتاده ...اما طول کشید ...زمان لازم بود ...همین چندی پیش آژانس گرفته بودم تا بروم جائی ..راننده پسر جوانی بود که حتی خاطره آژیر خطر را هم در ذهن نداشت . ریه هایم به خاطر هوای بد تحریک شد و سرفه ها به من حمله کردند . از حالم سوال کرد . ( کم پیش می آید که وضعیت جسمانیم را برای کسی توضیح بدهم ...اما آن شب انگار کسی دیگر با زبان من گفت ...گوئی قرار بود من چیزی را درک کنم و بفهمم با تمام وجود ) گفتم که جانباز شیمیائی هستم و نگران نباشد و این حالم طبیعی است . سکوت کرد ...به سرعت ظبط ماشینش را خاموش کرد و خودش را جمع و جور نمود ...وارد اتوبان که شدیم ...حالم بدتر شد ...سرفه ها امانم را بریده بودند ...ایستاد و مرا پیاده کرد و گفت که ممکن است حالم بهم بخورد و ماشینش کثیف شود و او چندشش میشود ...و...رفت ...من تنها در شبی سرد ..کنار اتوبان ایستاده بودم و با خودم فکر میکردم که : چرا ؟ پدر و مادر او مگر از ما برایش نگفته اند ؟ معلمانش چه ؟ ...

البته من و دیگران به خاطر توجه و قدرشناسی مردم نرفتیم که امروز طلبکار باشیم که تاج به سرمان بگذارند ...نه ..ما وظیف خود را انجام دادیم ...معامله ما با دیگری بود و سودش را هم می بریم ...اما وظیفه دیگران چه میشود ؟ من همه هراسم از مردمی است که چه زود همه چیز را فراموش کرد . فرزندان خود را به وقت نیاز در برابر آتش فرستاد ...و حالا حتی از یادآوری آن روزها هم ابا دارد ...درد من گدائی محبت از مردم نیست ...محبت واقعی از سوی خداست که به اندازه کافی و حتی بیش از ظرفیت به من ارزانی داشته و شاکرم ..من میخواهم بدانم که فرزندان ما چرا اینگونه تلخ با ما برخورد کردند ..من نگران آینده آنانم ..میترسم که مفهوم آدمیت گم شود ...ما همیشه غربیها را متهم میکنیم به خشونت و نداشتن مهر خانوادگی و اجتماعی ...ما که از عرفان شرق بهره گرفته ایم ...و اگر تمدن نداریم معرفت داریم ...و ادعای خوب بودنمان تمام دنیا را گرفته ...چکار کردیم برای فرزندانی که جانشان را برای سلامتی ما دادند ؟ باور کنید دوستان ...این که میگویم اغراق نیست ...پرستاران و پزشکان غرب ( مدتی در بیمارستانی در آلمان بستری بودم ) صدها برابر به من محبت بیشتری داشتند تا پرستاران و پزشکان وطنم ...پارسال که در بیمارستان بستری بودم ...با آنکه من خود پزشکم ...اما چنان سخت و بی رحم و با خشونت با ما برخورد شد که من به این نتیجه رسیدم که مردم ما را فراموش نکرده اند بلکه ما را به عنوان دشمنان اصلی خود بازشناخته اند ...در آلمان پرستاری بود که تا دیر وقت و حتی بعد از ساعت کاریش می ماند و کارهای مرا انجام می داد . چنان با من برخورد میکرد که من هیچ وقت در مقابل او حس بدی نداشتم و با خیال راحت مشکلات جسمانیم را می گفتم وقتی از او دلیل این همه محبت را پرسیدم . جواب داد : شما در سن کم و نوجوانی برای مردمت و کشورت جانت را به دست گرفتی ..تو یک قهرمانی و برای همه مردم جهان قابل احترام ...اما در همین بیمارستان ......سه شب و روز تشنگی را به جان خریدم و آب نخوردم ...میترسیدم که آب و غذا بخورم و بعد مجبور به دفع آن شوم ...تشنگی و گرسنگی را آسان تر از دیدن چهره و غر زدنها و توهینهای پرستاران میدانستم ...

عزیزان من ..سیاست و مذهب را به این بحث مخلوط نکنیم ...فرزندان این کشور بودند شهدا ! ...قهرمانان این کشورند جانبازان ! ...قدر اینها را بدانید ...اینان با عشق به شما رفتند ...با عشق به شما ..باور آنها باور خودتان است ...فرهنگ سازی آنان ...یعنی ایجاد فرهنگ وطن پرستی ...احیای غرور ملی ...امید به اینکه روزی برسد که هیچ جانبازی از جانباز بودنش خجالت نکشد ...خدا نیاورد روزی را که رزمنده ای از رزمش پشیمان باشد ...آن روز روز مرگ ملت ماست ...بیائید دست به دست یکدیگر بدهید ..باید از یک جائی شروع شود ...همین وبلاگ ...سرزمین آبهای همیشه آبی میتواند میعادگاه پیمان شما باشد ...عهد ببندید که برای حفظ و حراست فرهنگ و ارزشهای کشورتان کوشا باشید ...به خودتان بگوئید ...بعد به دیگران ...زندگی کنید ...خوش باشید ...لذت ببرید ...اما فراموشکار نباشید ...قدر شناسی را یاد بگیرید و یاد بدهید ...))

 

وصيتنامه شهيد دانيال .... ( برگرفته از وبلاگ ياداشتهاي امپراطور)

 

 

كاش قدر ((داني)) ها  را بيشتر بدانيم... كاش خودمان را به كوچه ي علي چپ نزنيم و اين همه غرق در روزمره گي كثيفمان نشويم... كاش كمي،فقط كمي آدم شويم!

 


 

٢٦ آذر ۱۳۸٤

عشق در آينه!

 

پسرك چشمانش را باز كرد... باز هم يك آينه بود و او... نِگريست اما نُگريست... مدتها بود كه پسرك نُگريسته بود... آيا اين موجود داخل آينه، خود او بود؟... برگشت... پشت سرش خالي بود از آدم هاي خيالي... خيالش راحت شد... آري،اين تصوير خودش بود در آينه... خنديد... مستانه خنديد...  بايد هم مي خنديد... يك لحظه به خود آمد... آيا واقعا" خود او بود كه مي خنديد؟... بايد باورش مي شد كه خود اوست... اوست كه اين روزها شاد است و مي خندد... گذشت روزهاي تلخ...مرد روزهاي ترانه و اندوه ... پسرك خودش را باور داشت... پسرك عشق را باور داشت... پسرك زندگي را دوست داشت ،چون عاشق بود... آري،پسرك عاشق بود!

 

 


 

٢٢ آذر ۱۳۸٤

                                   

... و شاملوي بزرگ هشتاد ساله شد!

 

ميلاد آنكه عاشقانه بر خاك مرد

(1)
نگاه كن چه فرو تنانه بر خاك مي گسترد
آنكه نهال نازك دستانش
از عشق
خداست
و پيش عصيانش
بالاي جهنم
پست است.
آن كو به يكي « آري » مي ميرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنكه از تب وهن
دق كند.

قلعه يي عظيم
كه طلسم دروازه اش
كلام كوچك دوستي است.

(2)
انكار ِ عشق را
چنين كه بر سر سختي پا سفت كرده اي
دشنه مگر
به آستين اندر
نهان كرده باشي.-
كه عاشق
اعتراف را چنان به فرياد آمد
كه وجودش همه
بانگي شد.

(3)
نگاه كن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاك مي شكند
رخساره اي كه توفانش
مسخ نيارست كرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد
آنكه در كمر گاه دريا
دست
حلقه توانست كرد.
نگاه كن
چه بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد
آنكه مرگش
ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود.
نگاه كن!

 


 

۱٧ آذر ۱۳۸٤

عادت به ترسيدن!

ديگر عادت کرده ايم به فاجعه. هر سال اگر يک فاجعه رخ ندهد در اين مملکت انگار خمار مي شويم و روزمان نمي گذرد. يک روز مهد کودکي آتش مي گيرد و نوگلان مان پرپر مي شوند. روز ديگر قايق تفريحي حامل کودکان در استخر پارک شهر غرق مي شود. روزي پسرکي بازيگوش بر حوضچه يخ زده متعلق به يکي از ادارات دولتي به بازي مشغول مي شود و ناغافل با شکستن يخ هاي نازک به زير آب مي رود و روز ديگر در جاده اي آنچنان تصادفي مي شود که اتوبوس دانشجويان، اين آينده سازان مملکت، از جاده خارج و چپ مي شود. روزي هواپيماي حامل وزير به صخره مي خورد و روز ديگر سکوهاي ورزشگاهي مي ريزد و تماشاگران زير آوار دست و پا له مي شوند. روزي هم قطار حامل مواد منفجره از ريل خارج مي شود و روستايي را از بين مي برد و روز ديگر هم که همين چندي پيش باشد هواپيمايي بر شهرکي سقوط مي کند. به اين ها اضافه کنيد آمار تصادفات رانندگي و بلاياي طبيعي مانند سيل و زلزله را.

در اين مملکت جان انسان ها ارزشي ندارد انگار. به راحتي از دست مي رود و کسي هم پاسخگو نيست. وزير راه، وزير صنايع را مقصر خواهد دانست و وزير صنايع هم وزير ... و اين دور باطل و اين مقصر انگاري ها همينطور تا ابد ادامه پيدا مي کند و مقصر يابان نيز خسته و کلافه از اين جوابگويي ها کاسه کوزه ها را بر سر يک بدبخت بي نوايي مي شکنند در آخر.

بعد مي گويند در غرب انسان ها ارزشي ندارند. اخلاقيات سقوط کرده است. جامعه شان در منجلاب گرفتار آمده است، اما نمي گويند اگر در شهري در ژاپن زلزله اي بيايد و سرسوزني از دماغ شهروندي خون بريزد، شهردار استعفا مي دهد. نمي گويند رييس پليسي به خاطر گروگانگيري و موفق نبودن عمليات، درجه اش را مي کند. نمي گويند همين چند سال پيش شهردار يکي از شهرهاي اروپايي به خاطر ناموفق بودن در مهار يکي از بلاياي طبيعي خودکشي مي کند از شرمندگي. نمي گويند ... چون نمي خواهند بگويند. چون نمي خواهند مردم بفهمند آنجا چگونه با انسان ها رفتار مي کنند و اينجا چگونه انسانيت را به هيچ مي انگارند. اما نمي دانند که مردم مي دانند همه چيز را در اين دنيايي که به دهکده اي مي ماند.

خسته شديم از اينکه هر روز بترسيم از بلايي که در انتظار ماست. مي ترسيم از خياباني کم عرض رد شويم مبادا راننده اي ديوانه و ترمز بريده با سرعت، ماشينش را به ما بکوبد. مي ترسيم در خانه هاي ناامن و غيراستانداردمان زندگي کنيم، مبادا با کمترين ريشتر زلزله اي، با آوارش يکي شويم. مي ترسيم در خيابان راه برويم و مبادا يکي از همين ساختمان هاي کهنه و يا درختي کهنسال کمرشان خم شود و جايي بهتر از هيکل نحيف ما براي سقوط نيابد. مي ترسيم مبادا خداي نکرده مرضي کوچک و پيش افتاده بر جان ما افتد و ما در بيمارستاني بي درو پيکر تلف شويم از بي دقتي ها. ما فقط مي ترسيم.

انگار اين فجايع ملموس است و روزي براي همه ما پيش مي آيد. در ايران خطر همواره در کمين است. از خطرات رواني هم بگذريم؛ بيکاري که دارد جوانان ما را ديوانه مي کند، ازدواج که به آرزويي دور دست و دست نيافتني تبديل شده است و خلاصه آينده اي گنگ و مبهم. از همه اين ها مي گذريم که خود درد ديگري را نهفته دارد. به همين ترس هاي جاني بسنده کنيم که عادت کرده ايم به آن ها و هر روز انگار همدم هرروزه مان شده است. با او در خيابان قدم مي زنيم، در کافي شاپ قهوه مي نوشيم، در رستوران مهمان سفره مان مي کنيم و در رختخواب همواره خوابش را مي بينيم.

ما همواره و هميشه مي ترسيم. اصلا مي ترسيم از آن روزي که همه چيز درست شود و ما ديگر نترسيم. چون نمي دانيم درآن صورت چطور بايد زندگي کنيم. آخر عادت کرديم به اين نوع زندگي. از قديم هم گفتند ترک عادت موجب مرض است.

 

 


 

۱٦ آذر ۱۳۸٤

صبح بخير دانشجو

بخواب عزيزكم

امروز روز توست

روز بي روز تو

مبادا از خانه خارج شوي

بدان كه هوا آلوده ست

بدان كه هواي آلوده برايت چون سم است

ببين چقدر دوستت داريم دانشجو!

بخواب عزيزكم

مبادا از خواب ناز بيدار شوي

خواب بهترين دوا براي توست

و نيز براي ما...

شب بخير دانشجو!

 


 

٧ آذر ۱۳۸٤

آي آدم ها!

 

جمعه روز خوبي بود...روزي به ياد ماندني...

روز ديدار...روز ملاقات با پدران و مادران،زنان و مردان دوست داشتني سرزمينمان...روز ديدار با سالمندان آسايشگاه كهريزك!

 

آي آدم ها كه بر ساحل نشسته،شاد و خندانيد!

يك نفر در آب دارد مي سپارد جان.

يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي زند

روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد.

 

آنها پدران و مادران من و تو هستند...آنها كساني كه هستند كه شايسته ي بالاترين و عالي ترين درجات احترام هستند،ولي اكنون به جبر زمانه همچون يك زنداني تبعيدي، به اين گوشه از خاك خدا رانده شده اند و ساعت به ساعت در انتظار فنا شدن هستند...

آنها گنجينه اي گران قيمت هستند...دنيايي از تجربيات ارزشمند...آنها همچون گنجي مي مانند كه زير خاك مدفون شده است و هر روز بيش از ديروز پنهان و پنهان تر مي شود...

 

آي آدم ها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!

نان به سفره،جامه تان بر تن

يك نفر در آب مي خواند شما را.

 

هنوز دقايقي از ورودمان به آنجا نگذشته بود كه بسويم آمد...با چشماني غرق در اشك...از پسرش گفت...كه در 25 سالگي تصادف كرد و رفت آنجا كه منزل نهايي همه ي ماست...از او خواستم كه مرا همچون پسرش بداند...اشكانش را پاك كرد و لبخندي تلخ بر لبانش نقش بست...

 

لحظه اي ديگر...و سالمندي ديگر...با كاغذي در دست به سراغم آمد...التماس مي كرد كه شماره اي را برايش بگيرم...شماره پسرش،قاسم را...تلاشي بيهوده براي گرفتن شماره اي مجهول آغاز شد...پيرزن تمنا مي كرد و تو دلت مي خواست كه كاش مي شد كاري برايش بكني...ولي افسوس كه هيچ كاري از دستت بر نمي آمد...شماره سر كاري بود... و تو مي انديشي كه كدام يك واقعا سر كار گذاشته شده اند؟...اين پيزن بي نوا يا آن قاسم و قاسم هاي توانا؟

 

آنجا كه مي روي با دريايي از شخصيت ها مواجه مي شوي...از هر قشري و از هر رنگي... گروهي (همچون استاد رحيم زاده)  آن چنان اميدوارانه از زندگي حرف مي زنند كه هر كس نداند خيال مي كند در بهترين نقطه ي  دنيا مستقر شده اند...و عده اي ديگر آنچنان پژمرده و نا اميد گشته اند كه لحظه به لحظه آرزوي مرگ دارند و ...

 

ساعتي بعد...تجمع همه ي دوستان در سالن غدا خوري آسايشگاه...صداي گيتار و هم صدايي پسران و دختران جوان در كنار پدران و مادران دوست داشتني...

 

بذار آدما بدونن

ميشه بيهوده نپوسيد

ميشه خورشيد شد و تابيد

ميشه آسمونو بوسيد!

 

لحظاتي به ياد ماندني...نواي پير مرد زنده دل كه از عشقش ((شيرين)) مي خواند و رقص شادمانه ي پير زن خوش سيمايي كه با خوش سليقه گي تمام خود را زينت كرده بود...

و ... و نگاه تلخ و اندوهناك مادري كه مغرورانه بر صندليش نشسته بود و عصايش را بر زمين مي فشرد و غرق در افكار خود بود...سيماي مغرورش از يك لبخند تلخ نيز دريغ مي ورزيد و ما را به فكر مي انداخت كه به چه مي انديشد اين شير زن ايران زمين!

 

از آنجا كه بر مي گشتيم حس عجيبي داشتيم...يك لذت باورنكردني در گوشه ي دلمان رخنه كرده بود...

ما براي شادي كردن به آنجا نرفته بوديم،ولي اينك شاد شاد بوديم...يك نشاط دروني سر تا سر بدنمان را فراگرفته بود...

و من و تو چه ساده ايم اگر خيال كنيم كه تنها آنها هستند كه به ما نياز دارند...باور كنيد كه ما نيز نيازمند آنانيم...

مايي كه آنقدر اسير روزمره گي شده ايم كه گاهي خودمان را نيز از ياد مي بريم...

بايد به آنجا بروي و به خودت بيايي...كه يادت باشد كه روزي مي رسد كه تو هم زمينگير مي شوي و ....

 

آي آدم ها!

او از راه دور اين كهنه جهان را باز مي پيمايد

مي زند فرياد و اميد كمك دارد

آي آدم ها كه روي ساحل در كار تماشائيد!

موج مي كوبد به روي ساحل خاموش

پخش مي گردد چنان مستي به جاي افتاده،بس مدهوش

مي رود نعره زنان،وين بانگ باز از راه دور مي آيد:

((آي آدم ها))...

 

 


Blog Skin