به جاي عيدانه!
مادربزرگ قرآن را از روي ميز عسلي كوچك كنار آباژور برداشت، بوسه اي بر جلد رنگ و رو رفته ي آن زد و با آرامش صفحه اي را گشود. پسرك را صدا زد و قرآن را در مقابلش گرفت. اينك پسرك بود و پنج اسكناس دو هزار توماني تا نخورده!
پسرك دستانش را دراز كرد تا اسكناس ها را مال خود كند... اما،ناگهان دستان پسرك شروع به لرزيدن كرد... به چشمهاي مادربزرگ نگريست... لبخند مادربزرگ ديوانه اش كرد... چشم هاي مهربان مادربزرگ با او حرف ها داشتند... انگار كه مي خواستند خبر شومي را به او برسانند... انگار كه بگويند امسال سال آخر حضور مادربزرگ است!!!
پسرك بغضش گرفت... بي اختيار دانه هاي اشك از چشمانش سرازير شد... دستان مادربزرگ را گرفت و آنها را غرق بوسه ساخت... ديگر پسرك مال خودش نبود... اسكناس هاي تا نخورده را برداشت و به سوي اطاقش دويد... در اطاق را بست و چشمانش را ميان دستانش پنهان كرد.... انگار كه بخواهد خدا هم اشكهايش را نبيند.
پسرك ديوانه شده بود انگار... شب عيد و اشك و گريه؟ كامپيوتر را روشن كرد... چند كليك ساده او را آرام كرد... هنگامي كه صداي ((فرهاد)) در اطاق طنين انداز شد او مانده بود و يك دنيا خاطره و روياهاي كودكانه:
بوي عيدي بوي توپ بوي كاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره ي نو
بوي ياس جانماز ترمه ي مادربزرگ
با اينا زمستونو سر مي كنم
با اينا خستگيمو در مي كنم
شادي شكستن قلك پول
وحشت كم شدن سكه ي عيدي از شمردن زياد
بوي اسكناس تا نخورده ي لاي كتاب
با اينا زمستونو سر مي كنم
با اينا خستگيمو در مي كنم
كيست كه نداند كه پسرك تنها با خاطراتش زندگي مي كند... كيست كه نداند كه پسرك ديوانه وار شيفته ي مادربزرگش است،مادربزرگي كه در تك تك خاطرات كودكي پسرك ردپاي پر رنگش به چشم مي خورد! پسرك سرش را بالا گرفت... هنوز كه اتفاقي نيفتاده بود... مگر نه؟... شايد اين حس يك حس شيطاني بوده باشد و بس! صداي در گوشش زمرمه كرد كه مگر ديوانه شده اي پسر؟... عيد آمده است، آدم ها مي خندند، ماهي ها مي خندند، گلها مي خندند... پس تو هم بخند... و پسرك خنديد وانديشيد به فردايي كه يقينا آبي تر از امروز است!
بوي باغچه
بوي حوض
عطر خوب نذري
شب جمعه
پي فانوس
توي كوچه گم شدن
توي جوي لاجوردي هوس يه آب تني
با اينا زمستونو سر مي كنم
با اينا خستگي مو در مي كنم
با اينا بهارو باور مي كنم!
آري بايد بهار را باور كرد و خنديد... خنديد ... خنديد!
ميعاد در لجن!
ساعت ده صبح... من و آن جايگاه هميشگي... من و دكه ي روزنامه فروشي!
مثل هميشه همچون نديد بديدها چشم مي گردانم تا بيابم آنچه را كه مي خواهم. ناخودآگاه چشمم به ((40 چراغ)) مي افتد... همان مجله ي سابقا" دوست داشتني... مجله اي كه تا سال پيش مشتاق خواندنش بودم و حالا هيچ اشتياقي در من نمي انگيزد ... اما نه!... انگار اين بار خبرهايي هست... تيتر ((آخرين شعرهاي عاشقانه اي كه خوانديد : ميعاد در لجن)) مرا ميخكوب مي كند... 40 چراغ را بر مي دارم، پولش را حساب مي كنم و مي روم، بي خيال روزنامه ها و مجله هاي ديگر!
با اشتياق به دنبال مطلب مورد نظر مي گردم... اندكي بعد صفحه ي 28 پيش رويم گشوده شده است... عكسي از ((هانيه توسلي)) در فيلم ((شب هاي روشن)) در بالاي صفحه خودنمايي مي كند... در كنار عكس اينطور آمده است: (( هانيه توسلي در نمايي از فيلم شب هاي روشن كه دوباره اسم كتاب ميعاد در لجن را بر سر زبان ها انداخت.))
ديگر مطمئن مي شوم كه با مطلبي پيرامون يكي از بت هاي من ((نصرت)) رو به رو خواهم شد...
اما... خيلي زود مي فهمم كه باز خوش خيالي كرده ام... مطلبي است از ((سجاد صاحبان زند)) كه در آن به بررسي عملكرد برخي شعراي معاصر پرداخته است و در اين ميان يادي هم از ((نصرت)) شده است... به اين صورت:
ميعاد در لجن
يادم مي آيد لحظه اي كه داشتم از سالن سينمايي خارج مي شديم كه شب هاي روشن را نمايش مي داد، يكي از يكي ديگر پرسيد: ((اين كتاب ميعاد در لجن رو خوندي؟)) دوستش هم احتمالا سرش را تكان داد يا جواب كوتاهي داد. اين بود كه طرف دوباره گفت: (( پس احتمالا چاپ قديمه))
نصرت رحماني از آن دست شاعرهايي هست كه نگاه تلخي به دنيا دارند. يادم مي آيد اولين شعري كه از او شنيدم، آن قدر برايم جالب و عجيب بود كه تا مدتها بي اختيار زمزمه اش مي كردم. او نگاه مدرني دارد كه كمتر مي توان در شاعرهاي ايراني ديد : (( اين روزها/ با هر كسي كه دوست مي شوم/ فكر مي كنم آن قدر با او دوست بوده ام/ كه ديگر وقت خيانت است)) يا (( ((من جنگجويي هستم/ بي آنكه هرگز جنگيده باشم/ هميشه شكست خورده ام)).
به اينجا كه رسيدم دلم مي خواست دو دستي بزنم توي سرم!...نويسنده حتي به خود اين زحمت را نداده است كه سري به كتاب شاعر بزند تا لااقل شعر شاعر را درست و همانطور كه گفته است، نقل كند!
نصرت در كتاب ((پياله دور دگر زد)) شعر معركه اي دارد به نام ((انهدام)) كه دو قطعه ي نقل شده در بالا مربوط به آن مي شود... در قطعه ي اول واژه ي ((احساس مي كنم)) شاعر تبديل به ((فكر مي كنم)) شده است و چندان جاي گله اي باقي نمي گذارد... اما در قطعه ي دوم جناب ((سجاد خان))، قريحه ي شاعري خود را آزموده است و واژه هايي نو به مجموعه اشعار نصرت مي افزايد!
نصرت مي گويد:
بر سنگ گور من بنويسيد:
يك جنگجو كه نجنگيد
اما...، شكست خورد!
اين كلمات را مقايسه كنيد با آن چه نويسنده ي 40چراغ نوشته است.... خنده دار است!... اگر قرار باشد هر كدام از ما تنها يك چيزهايي از شعر شاعرانمان شنيده باشيم و بعد آن را به دلخواه خودمان با واژه هايي دگر بيان كنيم،فاتحه ي شعر و شاعري را در اين مملكت بايد خواند.
گويي ايشان به گمان اينكه كتاب نصرت چاپ قديم است و در جايي يافت نمي شود بيخيال همه چيز شده اند و ترجيح داده اند از حافظه شان كمك بگيرند... و نيز چون تيتر خور ((ميعاد در لجن)) ملس بوده است، اين عنوان را براي مطلبشان بر گزيده اند!
چه خوب است كه نويسندگان مطبوعات ما اينقدر شعور مخاطبانشان را دست كم نگيرند و سعي كنند مطالبشان هر چه بيشتر صحيح تر و دقيق تر باشد.
بگذريم... فردا روز تولد ((نصرت)) است... 10 اسفند سال 1308 ((نصرت رحماني)) دوست داشتني پاي به اين دنياي فاني گذاشت. .. 71 سال از خدا عمر گرفت...شاهكارهايي به جا گذاشت و رفت به جايي كه سرانجام همه ي ماست... او رفت ، بي آنكه به قدر منزلتش اجر ببيند...تولدش مبارك و خدايش بيامرزد!
شاعر
شاعر نشدم در دل اين ظلمت جاويد
تا شعر مرا دختر همسايه بخواند
شاعر نشدم تا دل استاد اگر خواست
احسنت مرا گويد و استاد بداند
شاعر نشدم تا به لبم بوسه بكارند
بر آج تنم عاج تن تشنه بسايند
اشعار مرا با دف و طنبور بخوانند
يا نام مرا مونس لب ها بنمايند
شاعر نشدم تا بنويسند كه : (( نصرت
ما تشنه ي آغوش هوس خيز تو هستيم
مستانه گنه در شب تاريك چه زيباست
برخيز و بيا كز مي اشعار تو مستيم))
اين نغمه ي من نيست،ببنديد دهان را
خواهم به لب چشمه ي خورشيد بميرم
من شاعر بازو و لب و سينه نبودم
خواهم كه در اين ظلمت جاويد بميرم
دردم همه اين است در اين تيره شب تلخ
زنجير به اشعار من گم شده بستيد
مي سوزم ازين زخم چه گويم، چه سرايم؟
آواز مرا در ته لبها بشكستيد
من مرد جذامي شدم از زخم زبان ها
شعرست مرا مرهم هر زخم،در اين شام
گيرم كه گريزند ز من هر كس و ناكس
اي شعر به گورم بنشيني به سرانجام
آوازه نخواهم اگر آواز بخوانم
زين شهرت بيهوده در اندوه و پريشم
((شاعر نيم و شعر ندانم كه چه باشد
من مرثيه خوان دل ديوانه ي خويشم))
خوشبختي را وقتي كه هست،بايد دو دستي چسبيد!
رومن گاري
وارد ماشين كه مي شوم صداي ((پويا)) به گوش مي رسد:
منو اين همه خوشبختي محاله... محاله... محاله!
امريه را از جيبم خارج مي كنم تا باز هم ببينمش و كيف كنم!
تو رو داشتن مثل خواب وخياله... خياله... خياله!
هنوز هم باورم نمي شود. ادامه ي خدمت در بهترين جاي ممكن!
به ياد صبح مي افتم. به ياد خبرهاي شومي كه از گوشه كنار مي رسيد. اينكه فلان جا افتاده ام و چه ها كه خواهد شد.
امريه كه به دستم رسيد مي خواستم پرواز كنم. تازه فهميدم اين اصطلاح كليشه اي (( در پوست خود نگنجيدن)) يعني چه؟
ديوانه شده بودم انگار... به طرف بچه ها مي دويدم و از سر و كولشون بالا مي رفتم!
آن بالا، همانجايي كه خيلي ها فكر مي كنند هيچ كسي نيست، كسي هست كه ما را مي بيند و به دلهاي ما آگاه هست.
آن بالا كسي هست كه مرا، ما را دوست دارد.
خداي خوب من خيلي چاكرتم!... خيلي... خيلي!... نوكرتم به مولا!
