٢٧ بهمن ۱۳۸٤

28 بهمن  سالروز ولادت باسعادت اولين اختر تابناك آسمان ادبيات ايران زمين، حضرت صادق هدايت ( عليه الرحمه) ،بر تمامي پيروان و عاشقان آن ابر مرد، تبريك و تهنيت باد!

 

چه مي ديده ست؟

 

گرچه حاليا ديريست كان بي كاروان كولي

ازين دشت غبارآلود كوچيده ست

و طرف دامن از اين خاك دامن گير بر چيده ست،

هنوز از خويش مي پرسم گاه:

آه

چه مي ديده ست آن غمناك روي جاده ي نمناك؟

 

زني گم كرده بويي آشنا،و آزار دلخواهي؟

سگي ناگاه ديگر بار

وزيده بر تنش گمگشته عهدي مهربان با او

چنانچه پار يا پيرار؟

سيه روزي خزيده در حصاري سرخ؟

اسيري از عبث بيزار و سير از عمر

به تلخي باخته دار و ندار زندگي را در قماري سرخ؟

و شايد هم درختي ريخته هر روز سايه در زيرش

هزاران قطره خون بر خاك روي جاده ي نمناك!

 

چه نجوا داشته با خويش

پيامي دگر از تاريك خون دلمرده ي سودازده، كافكا؟

- ( درفش قهر،

نماي انتقام ذلت عرق يهودي از نظام دهر،

لجن در لج، لج اندر خون و خون در زهر.)-

همه خشم و همه نفرين، همه درد و دشنام؟

درود ديگري بر هوش جاويد قرون و حيرت عصياني اعصار

ابر رند همه آفاق،مست راستين خيام؟

چه نقشي مي زده ست آن خوب

به مهر و مردمي يا خشم و نفرت؟

به شوق و شور يا حسرت؟

دگر بر خاك افلاك روي جاده ي نمناك؟

دگر ره مانده تنها با غمش در پيش آيينه

مگر، آن نازنين عيار وش لوطي؟

شكايت مي كند زآن عشق فرجام ديرينه،

وز او پنهان،به خاطر مي سپارد گفته اش طوطي؟

كدامين شهسوار باستان مي تاخته چالاك

فكنده صيد بر فتراك جاده ي نمناك!

 

هزاران سايه جنبد باغ را،چون باد بر خيزد

گهي چونان گهي چونين.

كه مي داند چه مي ديده ست آن غمگين؟

دگر ديريست كز اين منزل ناپاك كوچيده ست.

و طرف دامن از اين خاك برچيده ست.

ولي من نيك مي دانم،

چون نقش روز روشن بر جيب غيب مي خوانم،

كه او هر نقش مي بسته ست، يا هر جلوه مي ديده ست

نمي ديده ست چون خود پاك روي جاده ي نمناك!

نمي ديده ست چون خود پاك روي جاده ي نمناك!

 

                                        مهدي اخوان ثالث

 


 

٢٢ بهمن ۱۳۸٤

 برای دومين بار:

 

آش همون كاسه همون

 

 سيصد حريف سه نشد! آش همون كاسه همون

زندونا مدرسه نشد! آش همون كاسه همون

بغض زمستون نشكست! آش همون كاسه همون

بهار به اينجا پل نبست! آش همون كاسه همون

شب به ستاره نرسيد! آش همون كاسه همون

سياهي پاپس نكشيد! آش همون كاسه همون

باغچه هاي خونه هاي ما

دوباره مسلخ گله

باز تو مشام واژه ها

بوي كباب بلبله

دوباره قد كشيدن تو شهر قصه سخته

سايه ي تيشه بازم رو شونه ي درخته

اهاي ! اهاي درختا! تيشه ها ريشه دارن

يه جاي اين جنايت دخل هم رو ميارن

شب به ستاره نرسيد! آش همون كاسه همون

سياهي پاپس نكشيد! آش همون كاسه همون

باغچه هاي خونه هاي ما

دوباره مسلخ گله

باز تو مشام واژه ها

بوي كباب بلبله

 

                               يغما گلرويي

 


 

۱٩ بهمن ۱۳۸٤

چه مي شود كرد؟ سرنوشت پر زور تر از من است.

خوب بود كه آدم با همين آزمايش هايي كه از زندگي دارد، مي توانست دوباره به دنيا بيايد و زندگاني خويش را از سر نو اداره كند! اما كدام زندگي؟ آيا در دست من است؟ چه فايده دارد؟

 يك قواي كور و ترسناكي بر سر ما سوارند، كساني هستند كه يك ستاره ي شومي سرنوشت آنها را اداره مي كند، زير بار آن خرد مي شوند و مي خواهند كه خرد شوند...

ديگر نه آرزويي دارم و نه كينه اي، آنچه كه در من انساني بود از دست دادم، گذاشتم گم شود، در زندگي آدم بايد يا فرشته بشود يا انسان و يا حيوان، من هيچكدام از آنها نشدم، زندگانيم براي هميشه گم شد.

من خودپسند،ناشي و بيچاره به دنيا آمده بودم، حال ديگر غير ممكن است كه برگردم و راه ديگري در پيش بگيرم. ديگر نمي توانم دنبال اين سايه هاي بيهوده بروم، با زندگاني گلاويز بشوم، كشتي بگيرم. شماهايي كه گمان مي كنيد در حقيقت زندگي مي كنيد، كدام دليل و منطق محكمي در دست داريد؟

من ديگر نميخواهم نه ببخشم و نه بخشيده شوم، نه به چپ بروم و نه به راست، مي خواهم چشمهايم را به آينده ببندم و گذشته را فراموش كنم.

نه ، نمي توانم از سرنوشت خودم بگريزم ، اين فكرهاي ديوانه ،اين احساسات، اين خيالهاي گذرنده كه برايم مي آيد آيا حقيقتي نيست؟ در هر صورت خيلي طبيعي تر و كمتر ساختگي به نظر مي آيد تا افكار منطقي من.

گمان مي كنم آزادم ولي جلوي سرنوشت خودم نمي توانم كمترين ايستادگي بكنم. افسار من بدست اوست،اوست كه مرا به اينسو و آنسو مي كشاند.

 پستي ، پستي زندگي كه نه مي توانند از دستش بگريزند ، نه مي توانند فرياد بكشند ، نه مي توانند نبرد بكنند، زندگي احمق!

 


 

۱۳ بهمن ۱۳۸٤

سرباز كه مي شوي گويي دنيا برايت وارونه مي گردد!

سرباز كه مي شوي به ناگاه از چشم آدمها مي افتي و مي شوي گم شده اي در غبار!

سرباز كه مي شوي در مي يابي كه انسانها (خصوصا انسانهاي مؤنث) به تو نظر بدي نخواهند داشت!

سرباز كه مي شوي تو به ناگاه محبوب مي شوي، محبوب راننده هاي جوياي مسافر!

سرباز كه مي شوي تو مفتخر به دريافت لقب (( سركار)) مي گردي و تو چقدر ار اين واژه ي منحوس ((سركار)) متنفري!

سرباز كه مي شوي پسرك نوجوان كنار خيابان دلش به حالت مي سوزد و با اصرار تك بليطش را تقديمت مي كند!

سرباز كه مي شوي همدم شبهاي تو مي شود يك چيز دوست داشتني به نام ((تقويم))!

سرباز كه مي شوي ((خدا)) را بيش از پيش در كنارت حس مي كني!

سرباز كه مي شوي دلت براي خيلي چيزها تنگ مي شود.براي ((او)) ، براي دوستانت،براي وبلاگت، براي كتابهايت و براي دكه روزنامه فروشي محلت!

سرباز كه مي شوي از خنده روده بر مي شوي.انقدر سوژه براي خنديدن پيدا مي كني كه يادت ميرود كه هستي و چه آينده اي در انتظارت هست!

سرباز كه مي شوي راه رفتن در خيابان برايت سخت مي گردد.از كنار درختي كه رد مي شوي ناخودآگاه خم مي شوي تا برگش را برداري و ... و بعد يادت مي افتد كه از خودت سوتي در وكرده اي!

سرباز كه مي شوي خواب بر تو حرام مي شود. ناگهان در خواب مي بيني كه فرمان ((بشمار سه ...بيايد بيرون)) صادر شده و تو بي درنگ با سر وضع نامرتب و چشمان پف كرده خودت را به بيرون مي رساني و خنده ي نگهبانان را كه مي بيني تازه متوجه مي شوي كه باز هم سوتي داده اي!

سرباز كه مي شوي با خيلي از واژه ها به طور عملي آشنا مي شوي. واژه هايي نظير : پاچه خواري، زير آب زني ، لوس بازي و .... و نامردي!

سرباز كه مي شوي آدم مي شوي... حقيقتا آدم مي شوي!

 

نتيجه گيري اخلاقي: سربازي خيلي هم بد نيست، فقط خواهشا" وقتشو زياد نكنيد!

 


Blog Skin