٢٤ دی ۱۳۸٤

شبه انفرادي

 

شروع مي كنم به راه رفتن... تصميم ميگيريم قدم هايم را شمارش كنم... در مربعي فرضي به طول چهار در سه متر گام بر مي دارم و زير لب زمزمه مي كنم...يك،دو،سه...ده...بيست و دو...چهل و پنج...هفتاد و هشت...صد!... از شمردن خسته مي شوم... به ساعتم نگاه مي كنم... تنها 5 دقيقه گذشته است... 2 ساعت و 35 دقيقه ي ديگر به پايان اين پست نگهباني مانده است... پست سوم سخت ترين پست است... و اينجا وحشتناكترين جا...اينجا اسلحه خانه ي 531 است... يك انفرادي كامل... امروز، هنگام اولين پست، ناخودآگاه به ياد اكبر گنجي افتادم... درود بر شرف اين مرد... انفرادي يعني شكنجه ي روح...يعني ويراني... باز خودم را لوس كرده ام... اينجا كجا،انفرادي كجا؟...هر چند كه بي شباهت نيست!... شروع مي كنم به ترانه خواندن...

ببار اي برف

ببار اي برف سنگين بر مزارش

 ببار اي برف

 ببار اي برف غمگين بر مزارش!

از پنجره به بيرون خيره مي شوم... برف جاي خود را به باران داده است... برف زيباست اما باران چيز ديگري است... باران است كه آدم را عاشق مي كند ... باران است كه آدم را هوايي مي كند... به يادش مي افتم...كاش بداند چقدر دلتنگش هستم...كاش...

بارونو دوست دارم هنوز

چون تو رو يادم مياره

حس مي كنم پيش مني

وقتي كه بارون مي باره!

باز شروع به راه رفتن مي كنم...نگهبان كه مي شوي همش از خودت مي پرسي:خوب كه چي؟... نگهبان مي شوي كه چه بشود؟...چرا؟...و بعد سريع اين پاسخ در ذهنت نقش مي بندد كه ((ارتش چرا ندارد))...بايد دستورات را بدون چون و چرا از مافوقت بپذيري و انجام دهي... حتي اگر احمقانه ترين دستورات بود...

 نوشته ي روي ديوار نظرم را جلب مي كند: ((دلم گرفت اي هم نفس...پرم شكست تو اين قفس... تو اين غبار،تو اين سكوت.. چه بي صدا ،نفس نفس)) چقدر اين ترانه با اين حال و هوا همخواني دارد...پايين اين شعر چيز ديگري نوشته اند : ((تنهايي آشيانه ي تفكر است)) تصميم مي گيرم من هم چيزي به يادگار بنويسم... شايد اين نوشته، توجه نگهبان بعدي را به نوعي جلب كند و وقتش را پر!

پس مي نويسم :((خوشبخت كسانيكه عقلشان پاره سنگ مي برد،چون ملكوت آسمان مال آنهاست... انجيل ماتئوس)) .حتي اگر ملكوت آسمان هم مال آنها نباشد ،لذت دنيا سهم آنهاست... انسان هر چه بيخيال تر و احمق تر باشد،هر چه مخش را كمتر به كار گيرد خوشبخت تر است... به قول صادق: (( خواندن،نوشتن، فكر كردن همه اينها بدبختي است،نكبت مي آورد.))

باز به ساعتم نگاه مي كنم 1 ساعت و 40 دقيقه ديگر باقيمانده است...صداي چك چك آب روي اعصابم راه مي رود... از پشت در بسته ي آسايشگاه سمت چپ، صداي ميو ميوي گربه اي مي آيد... ياد ((شيرين)) و ((شمس الدين)) بخير... ياد آن روزها بخير...

پاسبخش مي آيد.. او كه مي آيد انگار عقربه ها تازه يادشان مي افتد كه بايد به راه افتند... حرف زدن با او زمان را از خاطر مي برد و فكر را به جايي ديگر پرواز مي دهد... لحظه اي ديگر و باز هم تنهايي و عقربه هاي ساعت كه باز هم انگار از حركت ايستاده اند...

تسبيح آبيم را از جيبم خارج مي كنم... تصميم مي گيرم ذكر بگويم ... ((لااله الا الله بعزتك و قدرتك، لااله الا الله بحق حقك، لااله الا الله فرج برحمتك))... شيخ بهايي در جايي گفته است هركس هفتاد باراين ذكر را بگويد و حاجتش بر آورده نشود مرا لعنت كند... بجاي هفتاد بار،هفتصد بار ذكر مي گويم و با اين كار نيم ساعت ديگر را پشت سر مي گذارم... حالا تنها 10 دقيقه ديگر باقي مانده است...پاهايم سست شده اند...اما نبايد بنشينم...از وظايف عمومي نگهبان اين است كه نخورد،نياشامد،ننشيند،نخوابد و سيگار نكشد!

بايد هر طوري هست اين ده دقيقه ي پاياني را نيز طي كرد...فكري به سرم مي زند... ياد نويسنده ها و كتاب هايشان... در ذهنم مرور مي كنم... فئودور داستايوسكي: ابله،برادران كارامازوف،آزردگان،قمارباز،جنايت و مكافات،شبهاي روشن،خواب عموجان و ... خاطرات خانه ي اموات!

صادق هدايت: بوف كور، سگ ولگرد،توپ مرواري، سه قطره خون، حاجي آقا،سايه روشن و ... زنده به گور!

 رومن گاري : خداحافظ گاري كوپر، زندگي در پيش رو، ليدي ال، سگ سفيد و ... ريشه هاي آسمان!........ دلم براي اين نويسنده ها تنگ شده است، براي كتاب هايشان...

نصرت رحماني : كوچ،كوير،ترمه،ميعاد در لجن،حريق باد،درو، شمشير معشوقه قلم ،پياله دور دگر زد و ... آوازي در فرجام!

مغز ها گنديدند

در و دروازه و دربان در خواب.

خواب و رويا و گمان

پاسداران زمانند و مكان!

بالاخره اين ده دقيقه ي لعنتي تمام مي شود... نفر بعدي مي آيد، سر نيزه را به او مي دهم و انفرادي را ترك مي كنم... حالا فقط و فقط يك چيز مي خواهم... جرعه اي خواب!

 


 

۱٦ دی ۱۳۸٤

از ياداشتهاي يك سرباز  مفلوك

 

كتاب ((داستان هاي كوتاه فرانتس كافكا)) را بر مي دارم و روي تخت دراز مي كشم. كتاب را مقابل چشمانم مي گيرم : (( اگر به پهلوي راستت مي چرخيدي و دست را زير سرت مي گذاشتي،بدت نمي آمد كه به خواب روي....)) .كلمات از مقابل چشمانم رژه مي روند...چپ،راست... چپ،راست... بي نظمي كلمات بدجوري توي ذوق مي زند. صداي افشين مي آيد : (( هنوز ياد نگرفتي نظام از راست يعني چه؟)) و بعد شليك خنده ي بچه ها.او اداي ((مگس)) را در مي آورد. مگس نام گروهبان كوچك اندامي است كه صدايش از ته چاه بيرون مي آيد و بي شباهت به وز وز مگس نيست. او شباهت زيادي به مگس كارتون نيكو دارد و اين لقب از آن جهت به او منتسب شده است.

به خواندن كتاب ادامه مي دهم : ((بدت نمي آمد كه به خواب روي البته مي كوشيدي كه سر بلند كني و برخيزي،اما به جاي برخاستن ،دوست داشتي به گودال عميق تري بغلتي...)). اعتراف مي كنم كه فقط اين كلمات را مي خوانم و جلو مي روم. هر از چند گاهي بر مي گردم و از نو شروع به خواندن مي كنم تا شايد معني و مفهوم كلمات را دريبابم...اما بي فايده است... كلمات فرسنگ ها با من فاصله دارند...كتاب را مي بندم  تا بيش از اين ((كافكا))ي بزرگ را به گند نكشم... چشمانم خود به خود بسته مي شوند.

 در خواب و بيداري هستم كه صداي ((ايست آسايشگاه)) مرا به خود مي آورد... از تخت بلند مي شوم و سيخ مي ايستم... گروهبان ((ميلاني)) آمده است... ((فرانچسكو ميلاني))... موجودي كه در ايتاليا و شهر ميلان متولد شده است و فارسي را به لهجه ي آذري ايتاليايي صحبت مي كند... دومين بمب خنده ي يگان... مايه ي روحيه ي بچه ها... حرف مي زند و ما را مي خنداند و مي رود... تا ساعت 10 چيزي نمانده است... بايد پوتين هايم را واكس بزنم... خاموشي را كه مي زنند پوتين هايم در پشت در آسايشگاه قرار گرفته اند و خودم در روي تخت غلت مي زنم و به خوابي عميق فرو مي روم...

((پاشو... بيدار شو...)) بايد بيدار شد...بيدار باش كه اعلام مي شود فرصتي براي تعلل نيست...بايد بلند شوي و دست به كار شوي... قبل از هر چير تختت را آنكادر كني و كمدت را سر و سامان دهي... و بعد صبحانه اي بخوري يا نخوري و به سر پستت بروي... هنگام تقسيم پست ها هيچ پستي نصيب من نشد و به ناچار من و تعداد ديگري از بچه ها را مسئول انجام نظافت عمومي كردند... نظافت جنگل هاي پشت يگان... بيگاري محض... هر روز صبح گوني ها را بر مي داريم و به آنجا مي رويم تا برگ جمع كنيم ...كه چه بشود؟... نمي دانم... ساعت يك ربع به 7 همگي سر جاي سازمانيمان ايستاده ايم... تمرين رژه آغاز مي شود... امروز پنجشنبه است و قرار است طبق معمول مراسم صبحگاه مركز اجرا شود... ساعت 8 شده است... مراسم با سرود ايران و سخنراني فرمانده ي مركز آغاز مي شود و سپس نوبت به رژه مي رسد.

 به طرف باند رژه حركت مي كنيم... تفنگ ها به دست فنگ مي شود...((گروهان خبر))...چپ... ((خبر))... چپ... ((خبردار))...پاها به صورت عروسكي به حركت در مي آيد... ((نظر به))... پاها به صورت 45 درجه بالا مي آيد... ((راست))... الله اكبر... اينجاست كه پاها 90 درجه بالا مي آيد و ضربات محكم به زمين مي خورند... سرها به سمت راست و چشمها خيره به جايگاه... و صدايي كه از جايگاه به گوش مي رسد: ((گروهان خيلي خوب))... و ما كه پاسخ مي دهيم :سپاس جناب... و آرام آرام از باند رژه خارج مي شويم و ...

امروز پنج شنبه است و پنج شنبه روز قشنگي است اگر نگهبان نباشي... روز آزادي... برگه ي مرخصي ها را مي گيريم و با اشتياق روانه ي خارج پادگان مي شويم... دلمان براي زندگي تنگ شده است... دلمان براي آدم ها تنگ شده است... دلمان براي خودمان تنگ شده است... از آنجا كه خارج مي شوي دلت مي خواهد بال و پر بگيري و پرواز كني... دلت مي خواهد زندگي كني... سلام زندگي!

 


 

٤ دی ۱۳۸٤

 

مي گويند:

بعد از سربازي سحر خيز مي شوي

در زندگي منظم مي شوي

در مقابل سختي ها مقاوم مي شوي

اصلا مرد مي شوي... آدم مي شوي!

 و من نمي دانم كه

آيا همه ي اينها به دو سال آواره گي و در به دري مي ارزد يا نه؟

و من نمي دانم كه

چرا بايد دو سال از سال هاي طلايي عمرم را بي خود و بي جهت تلف كنم!

و من نمي دانم كه ....

 

فقط اين را مي دانم كه بايد بروم

مجبورم كه بروم

به اين اميد واهي

كه آدم مي شوم

مرد مي شوم!

 

 


Blog Skin