۳۱ فروردین ۱۳۸۳

نامه ای به دايی

دايی عزيزم سلام.دايی خوبم،دو سال پيش در همين روز از ما جدا شدی.دو سال است که ما را تنها گذاشته ای.دو سال است که ما را پريشان ساخته ای.

دايی جان!شايد اگر ان چند ماه اخر را در خانه ما نمی گذراندی،شايد اگر ان چند ماه در اتاق من نمی خوابيدی،شايد اگر ان چند ماه اين همه خاطرات قشنگ را برايم نمی ساختی،شايد اگر ذره ذره اب شدنت را به چشم خودم نمی ديدم، امروز اين همه دلتنگت نمی شدم.دايی جان دلم عجيب هوايت را کرده است.

دايی جان! از خدا پرسيدی چرا ان سرطان لعنتی بايد تو را انقدر زود از ما جدا کند؟دايی جان ايا خدا جوابت را داد؟

دايی جان!روز اخری که همديگر را ديديم خاطرت هست؟دستت را گرفتم و بوسيدم . می خواستی حرف بزنی،اما نمی توانستی.دست مرا فشردی و از گوشه ی ان چشمان قشنگت قطره ای اشک جاری شد.دايی جان!وقتی به ياد ان چشمها می افتم ديوانه می شوم.چشمانت پر از حرف بود،پر از سوال،پر از خواهش.اما من به راحتی دستت را از ذستم جدا کردم و از اطاق خارج شدم.

دايی جان!باور کن مرگت را باور نداشتم.فکر می کردم خيلی زود از ان اطاق لعنتی خارج می شوی و به پيش ما باز می گردی و دوباره همان دايی شاد و سرحال و خوش تیپ ما می شوی.دايی جان باور کن اگر می دانستم که به اين زودی ما را ترک خواهی کرد،انقدر راحت ازت جدا نمی شدم.مرا ببخش دايی عزيز من.

دايی جان!روز پنجشنبه مرا ديديدی؟هنگام تماشای سريال ((اواز مه)) زمانی که ان دخترک در جنگل های سبز شمال بر سر قبر پدر و مادرش رفت و بی اختيار داييش به نظرش می امد،من هم بی ختيار به ياد تو افتادم و بی اختيار برايت گريستم.موسيقی زيبای ((مجيد انتظامی)) را می شنيدم و اشک می ريختم.ياد ان خانه ی زيبايت در شمال افتادم.ياد ان همه خاطرات فراموش نشدنی.ان همه لحظات ناب و رويايی که ديگر به هيچ وجه قابل تکرار نيست.

دايی جان!يادت می ايد ان روزی که همراه با هم،سوار بر ان تويوتای قرمز رنگ معروفت شديم و به انجا رفتيم؟در راه چقدر با من حرف زدی.از گذشته گفتی.از نامردی ها و نا مردمی ها گفتی.از اينکه بعد از انقلاب قصد جانت را کردند و حتی می خواستند خانه ات را اتش بزنند.و از اين گفتی که بعدها همان مردم پی به اشتباهشان بردند و مريدت شدن ولی هرگز نفهميدند که با اين کارشان چه ضربه ای به تو زدند.

دايی جان!تو مرا فرهاد نام نهادی. تو ان همه خاطرات قشنگ را برايم ساختی و از مرگت هم خاطره ای ديگر ساختی.خاطره ای تلخ و فراموش نشدنی!

دايی جان!هنوز هم مرگت را باور ندارم.دايی جان دلم برايت تنگ شده است.دايی جان يادت بخير..................

دايی جان!اسوده بخواب که ........


 

٢۸ فروردین ۱۳۸۳

معجزه ارایش

 

امروز صبح دیدمش.اصلا نشناختمش.اولش فکرکردم یکی از همان صدها دختری است که هر روز از کنارش می گذرم و فراموشش می کنم.اما وقتی سلام کرد و همان لبخند همیشگی را تحویلم داد تازه دوزاریم افتاد.یاد دوسال پیش افتادم.اولین بار در نانوایی دیدمش.انجا بود که ان لبخندهای مسخره اش را شروع کرد.نانش را زودتر از من گرفت و در مقابل بلوک به هم برخورد کردیم.ان روز فهمیدم که همسایه ی جدیدمان هستند.

نه تنها دختر جذابی نبود بلکه به معنای واقعی کلمه زشت بود.بعد ها بیشتر شناختمش.این که اسمش پریسا است و انقدر خنگ بوده که سیکل هم نتوانسته است بگیرد را خیلی زود فهمیدم.با خواهرم دوست شده بود و گهگاه به خانه مان هم می امد.دختر خوبی بود.ساده و  بی غل و غش و البته زشت.

تا امروز.امروز بود که با دختر دیگری روبرو شدم.امروز بود که جوجه اردک زشت شهرمان ناگهان به پری دريايی زيبايی تبديل شد. امروز بود که او را نشناختم،از بس که تغییر کرده بود.به جرات میگویم اگر سلام نمی کرد و ان لبخند مسخره ی هميشگی را نمی زد محال بود بتوانم بشناسمش.چطور ممکن بود؟این همه تغییر ان هم در ظرف چند روز؟امروز بود که به معجزه ارایش ایمان اوردم.

او ارایش غلیظی کرده بود.موهایش را رنگ کرده بود.صورت سیاهش از سفیدی می درخشید و در یک کلام ،او زیبا شده بود.این جا بود که خیلی چیزها دستگیرم شد.این که نباید به ظاهر ادم ها دل بست.وقتی انقدر راحت می شود تغییر قیافه داد دیگر ظاهر چه اهمیتی دارد؟

می دانم که این حربه ی مادرش است تا هر چه زودتر شوهر مناسبی برایش پیدا کند.می دانم که می خواهد دختر قورباغه اش را جای قناری به دیگران قالب کند.می دانم که مادرش می خواهد از دستش راحت شود.اینها را می دانم!اما نمی دانم چطور صدای نکره ی دخترش را می خواهد عوض کند.چطور باطن و ذات او را تغییر خواهد داد.ایا موفق می شود اخلاق او را هم ترمیم و اصلاح کند؟

و من به این می اندیشم که اینها را دیگر با هیچ معجزه ای نمی تواند اصلاح کند.و من به این می اندیشم که چرا همه ی ما فقط و فقط به ظاهر طرف می اندیشیم و من به این می اندیشم که نکند قورباغه ی دیگری را جای قناری به من قالب کنند.و من به این می اندیشم که نکند خود من قورباغه ای باشم که به دیگری قالب می شوم!

و من اصولا غلط می کنم که می انديشم!

      

 

 


 

٢٥ فروردین ۱۳۸۳

 

 

من یک بچه کرگدن هستم.می پرسید چرا؟اگر می خواهید دلیلش را بدانید مطلب زیر را بخوانید.این مطلب از نوشته های ((پدرم)) می باشدو در اذر ماه سال ۷۳ در ماهنامه ی روزگار وصل به چاپ رسیده است.

 

کرگدن شده ام!

 

ديروز ديدمش،سر حال و قبراق می رفت.برايم دست تکان داد.امروز صبح اعلاميه اش را روی ديوار ديدم.((انا لله و انا اليه...)).سکته مغزی کرده بود.ديدم ولی درس نگرفتم.گفتم مريض بود و مرده است.من نخواهم مرد.من ميليونها سال زندگی خواهم کرد و موجودی بانکی ام را افزايش خواهم داد.

دارم کرگدن می شوم.چرا لاپوشانی کنم،مدتهاست کرگدن شده ام!ديگر هيچ دردی را احساس نمی کنم.ديروز برادرم از شدت استيصال از من تقاضای مبلغی پول نمود.  گفتم:((ندارم...کاسبی نمی چرخد)).فهميد که دروغ می گويم.من اين را از نگاهش خواندم.اما چه غم.برای يک کرگدن،گرفتاری يک برادر چه اهميتی می تواند داشته باشد؟

برای من مهم نيست ان کس شانه هايش دارد زير پای من له می شود.برای من مهم اين است که هنوز هم اين بالا باشم.ولی اگر ان پايينی شانه خالی کرد،چه خواهد شد؟

پيشترها فکر می کردم در روزهای سخت،ادم ها با يکديگر مهربانتر خواهند شد.چه پيش امده است که در اين روزها اين گونه حريص،تنگ نظر و خودپسند شده ام؟

امروز اگر گردی بر پيراهن من بنشيند غوغا خواهم کرد.فردا که نزديکترين کسانم خروارها خاک را با بی اتيکتی هر چه تمامتر روی سرم خواهند ريخت چه خواهم کرد؟

 

تمام فکر و ذکرم اين است که برای بچه کرگدن ها ارث بيشتری بگذارم.می دانم که بعدها انها پول هايم را خواهند خورد و به من دشنام خواهند داد که چرا بيشتر نگذاشته ام.اينها را ميدانم و باز به راهم ادامه خواهم داد . عبرت نخواهم گرفت.من به کجا می روم؟ما به کجا می رويم؟

خرم ان روز کزين منزل ويران بروم

راحت جان طلبم و ز پی جانان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سليمان بروم

 

 

 

 


 

٢۳ فروردین ۱۳۸۳

ای کاش پدرم کوچک می شد

روزی روی زانوهای پدرم نشسته بودم و به حرفهايش گوش ميدادم.از زندگی اش،رنج ها و ناکامی هايش،غم و غصه هايش تعريف می کرد.در ميان صحبتها دست به جيب برد،پاکت سيگارش را دراورد.يک سيگار از ان بيرون کشيد و روشن کرد.حلقه های دود که به بالا می رفت لحظه ای چند مرا مشغول داشت اما يکباره سرفه ی خشک پدر مرا متوجه او ساخت.گفتم:پدر!چرا سيگار می کشی؟

گفت:کوچولوی من!عجله نکن.بزرگ ميشی خودت می فهمی.حالا بزرگ شده ام،اما هنوز نمی دانم راستی چرا پدرم سيگار می کشد.همين را می دانم که حالا روزی يک بسته بيشتر سيگار می کشد.تصميم دارم فردا از او بپرسم،چرا مصرف سيگارش بالا رفته است.هر چند می دانم باز هم پاسخ خواهد داد:عجله نکن.بزرگتر میشوی،خودت می فهمی.

اما من ديگر دلم نمی خواهد بزرگتر شوم.دلم می خواهد پدرم کوچک شود تا شايد مثل من احتياجی به دود کردن سيگار نداشته باشد.


 

٢٠ فروردین ۱۳۸۳

عشق

ميگه:اخه تو عاشق چی اون شدی بدبخت؟

ميگم:عشق دليل نميخواد خوشبخت!

ميگه:اخه الکی که نميشه!

ميگم:چرا نميشه عزيز؟

ميگه:تا نگی چرا عاشقش شدی،ولت نمی کنم!

ميگم:من عاشق لب های سرخ و قشنگش شدم!

ميگه:منظورت همون منقار بی ريختشه ديگه؟

ميگم:من عاشق بدن نرم و سفيدش شدم!

ميگه:منظورت پرهای هميشه کثيفشه ديگه؟

ميگم:من عاشق پاهای بلورين و خوشگلش شدم!

ميگه:منظورت همون پنجه های زشت با ناخن های بلندشه ديگه؟

ميگم:من عاشق صداش شدم!

ميگه:منظورت همون جيک جيک های ازار دهنده شه ديگه؟

ميگم:اره!اصلا من عاشق همونايی شدم که تو ميگی!

ميگه:خوب ديوونه،بخاطر همينه که ۲۲ سال از عمرت گذشته و هنوز يک نفر پيدا نشده که بهت بگه ((دوستت دارم))!

ميگم:تو از کجا ميدونی تا حالا کسی به من نگفته ((دوستت دارم))؟

شايد همين ((فنچ)) زيبای من هر روز،وقتی که دارم براش غذا می ريزم،به من ميگه ((دوستت دارم)).شايد ((شمس الدين)) گربه ی نازنين مرحوم من،از ان دنيا،هنوز هم مرا دوست دارد.شايد ((اسکار)) خروس فداکار من،که اکنون بدن پاکش در اعماق فاضلابهاست و روحش در اسمانها، دوست داشتن مرا فرياد ميزند.شايد ((عزيز اقا)) لاک پشت دوست داشتنی من،به عشق من ان لاک سنگين را حمل می کند.شايد ((شيرين)) گربه ی زيبای من، با هر ميو ميو اش،شکوفه ای عشق را به سمت من پرتاب می کند.شايد....بازم بگم؟

ميگه:تسليم....تو بردی!


 

۱٧ فروردین ۱۳۸۳

شماره ها

از اون وقتی که تو دل مامانم بودم شماره ها ولم نمی کردند.

می شنيدم که مامانم می گفت چهار ماه ديگه،سه ماه ديگه،دو ماه و حالا اومده بودم بين شماره های بيشتری.

اولين چيزی که ديدم شماره تخت مامانم بود تو بيمارستان.شماره ۵.بعد از اون شماره ۴۹۹ هويت من شده بود.

هر سال تو روز ۱۱ از ماه ۱ تولدم رو جشن می گرفتند و ۲۲ بهم واکسن می زدند.

من از شماره ها بدم می اد ولی حالا بايد شماره تلفن و پلاک خونه مون رو هم حفظ می کردم.

وقتی وارد مدرسه شدم يک شماره برای کلاس،يکی برای رديف صندلی و يکی هم تو دفتر معلم داشتم،و يک شماره پنج رقمی برای بيمه.

اول فکر کردم اگه درس بخونم و دانشمند بشم ممکنه از دست اين لعنتيها خلاص شم.ولی وقتی يه کمی اعداد رياضی و شيمی و فيزيک رو ديدم،ديگه داشتم توشون غرق می شدم.

بعد تصميم گرفتم پولدار بشم و ديگه لازم نباشه به اين چيزها فکر کنم.وضعم که خوب شد،يه شماره حساب و شماره ماشين،رمز گاو صندوق رو هم بايد تحمل می کردم و کلی هم پول می شمردم.

برای همين اين شماره رو هم گذاشتم پيش شماره دانشجويی و شماره پام و می خواستم برم يه جايی که ارامش داشته باشم.

توی تيمارستان که اخرين اميد من بود اتاق شماره ۳۷ تخت ۸ رو به من دادند ولی اونجا هم فايده ای نداشت.

فکر کردم ۱۴۰ سانت اخرين شماره يه که می گم تا طناب دارم رو بخرم،ولی حالا که اين جا خوابيدم هنوز قطعه ۱۰۲ شماره ۱۲ بالای سرم هستش و هر روز می بينمش!


 

۱٤ فروردین ۱۳۸۳

سیمای عزيز و فيلمهايش

نمی دانيد اولين باری که يک فيلم رزمی از تلوزيون خودمان يا همان سيمای محبوب و دوست داشتنی ديدم چه حالی پيدا کردم .يادم نيست چه سالی بود و اسم فيلم چه بود فقط اين در خاطرم هست که کلی ذوق کردم.فيلم خيلی سطحی و به اصطلاح درپيت بود اما من عشق کردم از ديدنش.نه بخاطر خود فيلم بلکه به اين خاطر که سيمای ما فيلمی را نشان ميداد که ما سالها دزدکی در ويدئوی خانگی ميديديم.از ان سال بود که سيل فيلمهای رزمی و جنگی به طرف ما سرازير شد.از ان سال به بعد بود که سيمای عزيز، عاشق و دلباخته ی جوانان شد و فيلمهای خشن يکی پس از ديگری به روی انتن رفت.

تلوزيون ما چون از پخش صحنه های به قول خودشان غير اخلاقی به شدت معذور است فيلمهايی پخش می کند که بسيار غير اخلاقی تر هستند.شما بگوييد.فيلمی که صحبت دختر و پسری جوان و مثلا قدم زدن انها با يکديگر را نشان ميدهد غير اخلاقی تر است يا فيلمی که در ان دخترک بی گناه و بی دفاعی به رگبار بسته ميشود؟بسياری از فيلمهاييی که در کشور ما نمايش داده ميشود فيلمهای هستند که در کشور خودشان دارای درجه ی R هستند.اين درجه که حد نهايی درجه بندی در امريکا محسوب می شود به فيلمهايی تعلق می گيرد که به سبب صحنه های غير اخلاقی فراوان،يا خشونت بالای کلامی و تصويری،مناسب نمايش برای افراد زير ۱۸ سال نيستند.اما در کشور ما نمايش صحنه های فوق خشن هيچ محدوديتی ندارد.

نمايش فيلم در تلوزيون ما استانداردهای خاص خود را دارد(البته اگر استانداردی باشد!).تنها فيلمهايی قابليت پخش دارند که يا بزن بزن باشند يا بازيگران ان از سنين جوانی گذشته و با مرگ دست و پنجه نرم می کنند يا در روستاها می گذرند و يا فيلمهايی که منافع سياسی سازمان را تامين می کنند.غير از اين محال است فيلمی از سيمای عزيز پخش گردد.انها حتی از نمايش فيلمهی ايرانی که کم حاشيه ترين و سالم ترين فيلمهای جهان هستند طفره می روند و گاهی هم که از دستشان در ميرود و  فيلمهای چند سال اخير سينمای ايران را نمايش ميدهند انقدر سانسور می کنند که ادم اخرش نمی فهمد ليلی زن بود يا مرد!

بيچاره بينندگانی هستند که پشت سر هم و با هزار منت اين فيلمها به خوردشان داده می شود و ان بيچاره ها حق هيچگونه اعتراضی ندارند.

 

 


 

۱۱ فروردین ۱۳۸۳

تولدی ديگر

۲۲ سال پيش:در ساعت ۱۲:۱۰ روز چهارشنبه ۱۱ فروردين ماه سال ۱۳۶۱ در ((بيمارستان اريا)) تحت نظر ((دکتر خطيبی)) پسری چشم به جهان گشود که از مدتها قبل خيلی ها چشم انتظارش بودند.اين پسر که دارای قدی برابر ۵۱ سانتيمتر و وزنی در حدود ۳۵۰/۳ کيلوگرم بود، اولين فرزند پسر بزرگ خانواده بود.پسر بزرگ خانواده ديرتر از حد معمول ازدواج کرده بود و حالا همه برای ديدن فرزندش لحظه شماری می کردند.

شايد به اين علت بود که با اينکه برای او دو نام قرار دادند اما همه او را ((داداشی)) صدا می کردند.او را ((فرهاد)) ناميدند و در شناسنامه نام ديگری برايش برگزيدند اما هيچکس او را به اين دو نام صدا نمی کرد.او داداشی همه بود.داداشی پدرش،داداشی عمه اش و داداشی ساير اعضای فاميل.

۲۲ سال بعد:داداشی قصه ی ما حالا ديگه بزرگ شده.۲۲ سالش شده.اما باز هم اونو داداشی صدا می کنند.درست مثل ((علی مصفا)) در فيلم ((پری)).شايد باور ندارند که اون ديگه بزرگ شده و ديگه اين اسم مناسب اون نيست يا شايدم عادت کرده اند.ولی اون ديگه دوست نداره به اين اسم صداش کنن.هر چند که حالا گرفتاريش چند برابر شده.حالا ديگه دختر دختر عمه و پسر پسر دايی هم او را داداشی صدا می کنند.بدبختی نيست؟

اين اقا فرهاد ما،مثلا داره درس می خونه.سال سوم رشته ی صنايع هستش.سال ديگه مهندس ميشه در حاليکه هميشه از رياضی متنفر بوده.اون هميشه عاشق ادبيات و سينما بوده.عاشق اين که کتاب بخونه،فيلم ببينه و مطلب بنويسه.اما حالا ناچاره فرمولهای مسخره رو حفظ کنه و مساله های بی ريخت فيزيک و رياضی رو حل کنه.

اون هميشه دوست داشته که يک روزنامه نگار بشه.عشقش اين بوده که بتونه يه جا بنويسه.اما تا حالا موفق نشده.اما حالا ديگه تصميمشو گرفته.ميخواد هم يه مهندس خوب بشه هم يه روزنامه نگار يا نويسنده ی موفق.يه جورايی ميخواد با خودش کنار بياد که هم ميتونه از رياضی لذت ببره و هم از خواندن کتاب و نوشتن مطلب.

قول ميده سعی خودشو بکنه.حالا اينکه موفق ميشه يا نه،اصلا معلوم نيست و حتی شايد مهم هم نباشه.ولی حداقل پيش وجدان خودش راحته که تمام سعی خودشو کرده.فکر می کنيد موفق بشه؟

در پايان برای بالا بردن روحيه ی اقا فرهاد عزيز و افزايش اعتماد به نفس ايشان،تک بيتی را که قرنها پيش ((نظامی گنجوی)) در وصف ايشان سرود می اوريم:

که هست اينجا مهندس مردی استاد

                                            جوانی نام او فرزانه فرهاد


 

٧ فروردین ۱۳۸۳

شيرين فرهاد

امروز يکبار ديگه با هم قدم زديم.در تمام راه ساکت بود و حرفی نزد.

امروز يکبار ديگه ازش پرسيدم:((منو چند تا دوست داری؟))با چشمای قشنگش به من نگاه کرد و چيزی نگفت.

امروز يکبار ديگه ازش پرسيدم:((اصلا دوستم داری؟)).سر شو پايين انداخت و باز هم سکوت اختيار کرد.

امروز يکبار ديگر بهش دست زدم و نوازشش کردم.خيلی راحت خودشو در اختيار من قرار داد و باز هم حرفی نزد..

امروز يکبار ديگه نگاهش کردم و عشقو تو چشمای قشنگش ديدم ولی نمی دونم چرا سعی می کرد عشقشو از من پنهون کنه.

تا اينکه هديه مو بهش دادم.اون موقع بود که چشماش برقی زد.تا يه تيکه گوشت رو توی دست من ديد شروع به ((ميو ميو کردن)) کرد و عشقشو به من نشون داد.

امروز يکبار ديگه عاشقش شدم.شيرين عزيز،گربه ی دوست داشتنی من،دوستت دارم.

                                            امضا:فرهاد عاشق تو


 

٤ فروردین ۱۳۸۳

خلف ترين فرزند عشق

در چهارده سالگی با حافظ اشنا بودم

ان روزها که درک نمی کردمش

ديوانه وار می سوختم ميان کوچه باغ غزلهايش

امروز بالشی ست،و گه گاه تفالی

بخواندن ((نی نامه ی)) ((مولا)) معتادم

با خواندنش احساس می کنم ((نوستالژی)) چيست

و ميکرب انرا در گاهواره ی من کشت کرده اند.

 

((صادق)) هفده بيت اول انرا

از ((سمفونی پنج)) ((بتهون)) بزرگتر دانست.

((صادق)) خلف ترين فرزند عشق بود

و به ديوار قرن بسته ی تاريک،پنجره ای باز کرد

تا افتاب بتابد

و ((نيما))‌ يادش بخير

دست مرا گرفت و به کهکشان معرفی ام کرد!

 

کتابهايی هست که بخواندنش نمی ارزد

کتابهايی هست که بايد از بر کرد

((بيکن)) فيلسوف دزد انگليسی گفته است:

بعضی کتابها را بايد چشيد

و برخی را

بايد با حمله ی حريصانه ای بلعيد.

تنها کتابهای نادری هستند که بايد خوب،

                   انها را جويد و هضم کرد!

 

اری کتابهايی هست،

که بايد هميشه خواند چو ((حافظ)) و ((مولوی)).

کتابهايی هست که بايد

با خود به قعر اينه برد چون ((بوف کور))

اما کتابی نيست که بتوان ان را سوزاند!

مگر که ((اسکندر)) باشی

يا...

                                                         نصرت رحمانی


Blog Skin