عيدانه
سال ۸۲ هم يواش يواش می رود و سال ۸۳ می اید.تنها ۲ روز به اغاز سال ۸۳ باقی است.باورتان می شود؟يکسال گذشت.به همين زودی.می گويند يکسال ۳۶۵ روز است و هر روز ۲۴ ساعت و هر ساعت ۶۰ دقيقه و هر دقيقه ۶۰ثانيه!!!!!!!!!!!!!!تمام اينها در يک چشم بهم زدن سپری شد و يکسال از عمرمان گذشت.
سال ۸۲ سال پرفراز و نشيبی نبود.اوايل سال با جنگ امریکا و عراق اغاز شد.جنگ زودتر از انچه پيش بينی ميشد تمام شد.صدام دستگير شد و ديگر خبری ازش نشد.هر چه فکر ميکنم مهمترين اتفاق سال چه بود چيزی به ذهنم نميرسد.شايد مهمترين اتفاق سال برای ما ايرانيان رد صلاحيت نمايندگان مجلس و تحصن انها بود که ان هم بعد از مدتی در سکوت کامل به پايان رسيد.نه!يادم امد.مهمترين حادثه زلزله ی بم بود که تعداد زيادی از هموطنانمان از بينمان رفتند.کاش ذره ای از کمکهايی که از سرتاسر دنيا به انها شد به دستشان برسد.
در سال ۸۲ در زندگی من هم هيچ اتفاق تازه ای نيفتاد.همه چيز تکراری و يکنواخت بود.دانشگاه رفتم و امدم و ديگر هيچ.بدترين خاطره ی من در اين سال از دست دادن عمه ی عزيزم بود که در يک حادثه ی رانندگی از بين ما رفت و بهترين خاطره ی من شايد راه انداختن اين وب لاگ بود که باعث شد با دوستان خوبی مثل شما اشنا شوم.
می گويند سال ۸۳ سال ميمون است.می گويند اين سال،سال ايده های نو،روش های نو و دنيای نو خواهد بود.می گويند سالی پر جنب و جوش است و هرکسی زودتر بجنبد بار خود را خواهد بست.اميدوارم که اينطور باشد.بياييد از همين اول سال غم هايمان را فراموش کنيم و اميدوارانه به زندگی نگاه کنيم.چاره ای نيست.بهرحال بايد زندگی کرد و با سختيها و مشکلات مبارزه کرد.
هر چه فکر می کنم جز همان شعر زيبای ((شهيار قنبری)) که با صدای ((فرهاد)) جاودانه شد چيز ديگری بخاطرم نمی ايد.شعری که خيليا از حفظ هستند و هنوز هم از شنيدنش لذت می برند.
بوی عيدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی ياس جانماز ترمه ی مادر بزرگ
با اينا زمستونو سر می کنم
با اينا خستگيمو در می کنم
سال خوبی داشته باشيد.عيد همتون مبارک..........................
موضوع انشا:يک روز بارانی را توصيف کنيد.
وقتی باران می ايد مردم تهران شوخی شان گل می کند و هی روی هم گل می پاشند.وقتی باران می ايد ادم می فهمد که کفشش سوراخ است.وقتی باران می ايد ان مرد هم می ايد و می گويد:((عکس،نوار،پاسور و...)).وقتی باران می ايد راديو پيام ترانه ی تاجيکی پخش می کند که:((می خورد باران به شيشه)).وقتی باران می ايد در پارک لاله پيرمردی عصازنان زير لب زمزمه می کند:((توی خيابون ديديمش،زير بارون ديدمش)) و پيرزنی می گويد:((تقصير خودت بود که ته ديگ دوست داشتی)).
وقتی باران می ايد ادم می فهمد که برف پاک کن ماشين ميهن ما پيکان،چه چيز مضری است در روزهای بارانی.وقتی باران می ايد ادم می فهمد که راننده تاکسی بی معرفت هم داريم.وقتی باران می ايد پدر من به اسفالت کاری که پشت بام خانه مان را قيرگونی کرده فحش بی تربيتی می دهد.وقتی باران می ايد ساقی های پارک دانشجو علاقمند تئاتر می شوند و می روند جلوی گيشه ی تئاتر شهر و انجا به توزيع مخدرات می پردازند.وقتی باران می ايد مجری های تلويزيون رمانتيک می شوند و شعرهای بند تنبانی بارانی ميرود روی انتن های خيس.
وقتی باران می ايد دختر همسايه ی ما ترانه ی ((حبيب)) گوش می دهد که می گويد:((بزن باران بهاران فصل خون است)).وقتی باران می ايد تازه ادم می فهمد که فرق بين چتر چينی و المانی چيست.وقتی باران می ايد مادرم می فهمد که شيشه ها را بايد پاک کند.وقتی باران می ايد ادم دلش می خواهد بزند زير اواز.
وقتی باران می ايد ادم از اين نوشته هايی که فقط به درد بچه مدرسه ای ها می خورد می نويسد.وقتی باران می ايد و با ترانه می خورد بر سقف خانه،می شود تهران را تحمل کرد.
بوتيک

ديروز رفتم ديدن ((بوتيک))،فيلم زيبای ((حميد نعمت الله)).فيلمی که خاطره ی ((نفس عميق)) را برايم زنده کرد.از ان فيلمهای دوست داشتنی که مزه اش تا مدتها زير زبانت می ماند و از يادت نمی رود.از ان فيلمهايی که بعد از خارج شدن از سينما تو را به دنيايی ديگر می برد و به تفکر وا ميدارد.حميد نعمت الله در اولين فيلمش قدم بزرگی برداشته است.فيلم او عالی و کم نقص از اب در امده است.
فيلم داستان ساده ای دارد، اما نحوه به تصوير کشيدن همين داستان ساده واقعا شگفت انگيز است.جهان (محمدرضا گلزار) جوانی است که نمی دانيم از کجا امده و پدر و مادرش کجا هستند،فقط ميدانيم که در خانه ای به همراه دوستانش زندگی می کند.دوستانی که هرکدام دنيای خاص خود را دارند.يکی دانشجوی سابق پزشکی بوده است و حالا جوجه فروشی می کند،يکی مريضی نامعلومی دارد و ديوانگی ميکند ديگری از خانه اش بيرون زده است و نميخواهد در بزازی پدرش کار کند و اخری هم عاشق دختری است و قصد ازدواج دارد.در اين ميان جهان با اتی(گلشيفته فراهانی) اشنا می شود.دختری فراری که بی هدف در خيابانها پرسه می زند.او ارزوهای بسياری دارد.رفتن به دريا و خوردن بستنی در ساحل،رفتن به خارج و خواننده شدن و.... جهان از ابتدا فقر و بدبختی را در او می بيند و سعی ميکند که کمکش کند.از طرف ديگر شاپوری معتاد پولداری است که در دنيای پوچ خود غرق شده است و ..............ولش کن.برويد فيلم را ببينيد و خودتان حظ کنيد.
بازيها همه عالی از اب در امده است.گلشيفته فراهانی پس از ((درخت گلابی)) يکبار ديگر نشان داد که بازيگر توانايی است.محمدرضا گلزار هم بازی قابل قبولی ارائه ميدهد و نشان ميدهد که اگر درست هدايت شود حرفهای بيشتری برای گفتن خواهد داشت.رضا رويگری،افسانه چهره ازاد،يوسف تيموری و ان بازيگر نقش بيمار (که نميدانم اسمش چيست) بهترين بازی ممکن را ارئه داده اند.
اقای نعمت الله ممنون.فيلم شما مثل دارويی برای من بود.با انکه فيلم به شدت تلخ و مايوس کننده بود اما همينکه ادم می بيند که کارگردانان جوان سينمای ايران اين چنين زيبا دردهای جامعه را می بينند و به تصوير می کشند احساس غرور می کند.برای ديدن بوتيک عجله کنيد و عکسهايش را در اينجا ببينيد.
احساس پوچی
کمتر از ۱۰ روز ديگه تا اغاز سال جديد باقيست.اما انگار نه انگار.هيچ احساسی ندارم.هميشه قبل از سال نو يه شور و شوق خاص داشتم.يه اشتياق ناب.اما الان هيچی.هيچ احساسی ندارم.
نميدونم چه مرگم شده.چرا اينجوری شده ام؟.ديگه هيچ چيزی شادم نميکنه.هيچی ناراحتم نميکنه.شده ام يه ادم خنثی،بی تفاوت،سرد و بی احساس.
مدتيه اين حس با منه.خيليا سعی کردن منو از اين وضعيت بيرون بيارن.اما صحبتهای هيچ کس تاثيری نکرد.اين روزا با حرفام خيليا رو ازار داده ام.به خيليا بی احترامی کرده ام.حرفايی زده ام که در شرايط عادی امکان نداشت بزنم.
ديگه حوصله ی هيچی رو ندارم.حتی کتاب هم نمی تونم بخونم،حتی فيلم هم نمی بينم،حتی در موقع ديدن فوتبال هم اون اشتياق سابق در من نيست.از خودم بدم اومده.از همه چی بدم اومده.از همه کس،همه.
نمی دونم چرا.برام دعا کنيد.کمکم کنيد.
در دو سوی طول يک خط
پير ماه و سال هستم پير يار بی وفا نه
عمر می رود به تلخی پير می شوم،چرا نه؟
پير می شوی؟چه بهتر! زود می رسی به مقصد
غير از اين به ماحصل هيچ بيش از اين به ماجرا نه
هان!چگونه مقصد است اين؟ مرگ؟پس تولدم چيست؟
امديم تا بميريم اين حماقت است يا نه؟
ـ زاد و مرگ ما دو نقطه ست در دو سوی طول يک خط
هر چه هست طول خط است ابتدا و انتها نه
در ميان اين دو نقطه گام ميزنی به اجبار
در چنين عبور ناچار اختيار و اقتضا نه
ـ نه! قبول خاطرم نيست می توان شکست خط را
می توان مخالفت کرد با همين کلام،با نه!
زاد ما به جبر اگر بود مرگ ما به اختيار است
زهر،دار،رگ زدن،برق،... هست در توان ما،نه؟
نه،به طول خط نظر کن راه سنگلاخ سختی است
صاف می شود وليکن جز به زير گامها نه
گر به راه پا گذاری بس نشانه از تو ماند
کاهلان و بی غمان را مرگ می برد،تو را نه
گر ز راه باز مانی هر که پرسد از نشانت
عابر پس از تو گويد: ((هيچ،هيچ،کو؟کجا؟))نه!
سيمين بهبهانی
اينم بخونيد بد نيست:
يکی خودشو انداخت تو رودخونه که خودکشی کنه.با هزار زحمت نجاتش دادن.بعدا که مطمئن شدن مخصوصا خودکشی کرده به اتهام نااميدی و اشاعه ی افکار پوچ گرايانه اعدامش کردن و جسدش رو انداختن توی همون رودخونه.خاک بر سرها،نمی ذارن ادم راحت بميره!
شنبه
دوباره شنبه شد،شروع هفت روز ترس و دلهره،شروع هفت روز اضطراب
شروع درس های منجمد که v نماد سرعت است و a مساوی است با شتاب
شروع راه خانه تا به مقصد هميشگی و شب درست عکس اين مسير
شروع صبح،ظهر،شب،بخر،بخور،بپاش،بعد هم برو بغلت توی رختخواب
شروع روزمرگی گربه های خانگی و سطل اشغال های روز قبل
شروع کار پارکها و عده ای حشيشی و چهار پنج بچه و يکی دو تاب
شروع عشق های لحظه ای و طرز زندگی فقط برای يک غريزه و ...همين!
لباس ها و کفشهای هرچه مد شده،قيافه های تازه و مدل جديد و باب
شروع من فقط يکی دو روز با تو ام و بعد می روم سراغ سوژه ای جديد
تو هم برو مزاحمم نشو،سوال هم نکن که من به هيچ يک نمی دهم جواب
شروع جمله های پوچ و بی دليل،جمله های از سر زبان،نه از صميم قلب:
نه!زندگی بدون تو برای من جهنم است و پر شدست از شکنجه و عذاب.
شروع دست من نبود...خود به خود خراب شد...و يا که شانس هم به ما نيامده
شروع اشتباه ها و چند دسته گل که می شود به يک بهانه دادشان به اب
شروع جمله های باد هر طرف که می وزيد:هفته ای رفيقتم و هفته ای
نه!من نمی شناسمت...چرا سراغ ديگری نمی روی و ...روی من نکن حساب
.........
شروع روزنامه های ضد هم،فلان وزير اينچنين و انچنان،جناحمان
جناحشان و تيترهای انچنانی و برای جلب اين جناب و ان جناب
شروع فقر عده ای کثير و ثروت کلان برای عده ای قليل،بی دليل!
يکی برای شام می خورد کباب و ان يکی از اه و دود سينه اش شده کباب
و شنبه و نماز و مسجد و همين شناسنامه هايمان که مدرکند مومنيم
و شنبه و عبادت و قبول بندگی،ولی به عشق حوری و بهانه ی ثواب
شروع شاعران مثل من کليشه ای و همچنين دچار مشکلات ريشه ای
غزل بدون قافيه،بدون بيت ناب،يا سپيدهای بی حساب و کتاب
و شنبه...شنبه...شنبه...شنبه های مثل هم که ان شبيه اين و اين درست مثل ان
شروع هفت روز نحس،هفت روز ترس و دلهره،شروع هفت روز اضطراب!
...............................................................................
مری از دوستان عزيز مسيحی ماست که از بد حادثه در اين کشور و اين جامعه زندگی می کند.او عاشق سياست است و سياسی نويسی قهار است.برای ديدن وب لاگش به اينجا برويد.ضمنا مدتی است به همت مری، وب لاگی گروهی اغاز به کار کرده است که گهگاهی من نيز در انجا مطلب خواهم نوشت.برای ديدن وب لاگ جوانان ايرانی به اينجا برويد.
محرم،عاشورا و بازيهای کودکانه
امروز تاسوعاست و فردا عاشورا.محرم امسال هم تمام شد و رفت.همه ميدانند که محرم يعنی همان ده روز اول.ده روز عزاداری و نوحه سرايی و خوشگذرانی! و بعد هيچ.از محرم خاطرات زيادی دارم.از شبهای محرم و روزهای داغ عاشورا.بهترين شبهای عمرم را در محرم گذرانده ام.تک تک لحظاتش برايم خاطره است.
خانه ی مادربزرگ،ميدان بروجردی،هيئت ملکی(چوب بری) پاتوغهای هميشگی ما در شبهای محرم بودند.از ۶،۵ سالگی در هيئت ملکی بوديم.تعصب خاصی نسبت به انجا داشتيم.((علم)) يا ((علامتش)) را که ۱۹ تيغه داشت مثل بت می پرستيديم.از نظر ما بی نظيرترين علم دنيا بود.همه جور ادمی انجا می امد.از ((اکبر دوزاری)) و ((اصغر ننه ليلا)) که از لاتهای گردن کلفت محل بودند و سالی نبود که دعوا و قشقرقی به پا نکنند گرفته تا ((برادران خداورديان)) که در پاکی و صداقتشان ذره ای شک نبود.شبها تا ساعت ۲،۱ انجا بوديم و کيف دنيا را ميکرديم.در دسته اش زنجير ميزديم و کلی عشق می کرديم.
بعدها که بزرگتر شديم خودمان به فکر ساختن هيئت افتاديم.شروع به پول جمع کردن کرديم و خانه ی يکی از همسايه ها شد هيئتمان.همه چيز خريديم.از طبل و سنج گرفته تا علم.شديم يک هيئت به معنی واقعی.دسته می برديم،دسته می اورديم.با بچه های هيئت های ديگه کل می انداختيم .شيرينی خاصی داشت ولی حيف که دو سال بيشتر ادامه نداشت.ان همسايه ما را بخاطر اينکه يکی از بچه ها به دخترش متلک گفته بود به خانه اش راه نداد و ما بدون جا مونديم.تمام اون وسايل و پولها دودر شد و هيئتمان منحل.
روزهای عاشورا خاطره انگيزترين روزها بودند.صبح ((سفيد پوست)) از خونه می رفتم و ظهر ((افتاب سوخته)) و ((سرخ پوست)) برميگشتم.تا چند روز هم صورتم پوست پوست ميشد و مکافاتم شروع می شد.ظهر عاشورا همراه دسته به خيابان پيروزی می رفتيم.چقدر دسته می امد.چقدر شلوغ ميشدجلوی دخترها کلاس ميذاشتيم و زير چشمی نگاهشون می کرديم.انگيزه ی ما انها بودند.هر وقت دسته از جلوی عده ای دختر رد ميشد،همه نهايت تلاششون رو ميکردند که بيشتر به چشم بيايند.
دو سه سالی است که ديگر به ان محل نرفته ام.چون که ديگر مادر بزرگی در ان خانه نيست.چون که ديگر اين کارها بيشتر برايم شکل يک بازی را پيدا کرده است.تمام خاطرات من از محرم همين چيزهايی است که گفتم.همين خاطرات پوچ و بيهوده.ما محرم را دوست داشتيم بخاطر کيفی که ميکرديم.بخاطر گناهی که ميکرديم.بخاطر اينکه محرم برای ما مانند يک نمايش بود.نمايشی که هر سال به روی صحنه ميرفت و ميليونها بيننده داشت.محرم برای ما يک بازی کودکانه بود.بازی کودکانه ای که ادم بزرگا نقش اول ان بودند.
هنوز هم همين است.محرم و عاشورای حسين تبديل به جولانگاه کسانی شده است که نه از سر صداقت و پاکی بلکه بخاطر منافع زودگذر دنيوی به ان دل بسته اند.محرم و حسين را ما نشناختيم و نمی شناسيم.هر چه هست همين ظواهر پوچ است و ديگر هيچ.
.........................................................................................................
انيتا نام دخترک عاقل! و عاشق! شهر ماست که با وجود اينکه ميليونها سال از عمرش ميگذرد و حتی اخيرا وارد دانشگاه نيز شده است و قرار است علامه ی دهر شود با اينحال خود را کودک ميداند و دوست ندارد از دنيای شيرين کودکی فاصله بگيرد.برای ديدنش به اينجا بشتابيد.او کودک فهيمی است.
نه مرگ نه زندگی
ای مرده
بگو چه درو خواهی کرد؟
اگر در مزرعه ی دامنت
جز دانه های اشک چيزی نکاری!
خواهی گفت:اين ماجرا دردناک است،
بسان مرگ
خواهم گفت:از مرگ دردناکتر زندگی ماست
اگر دست از قلبها بزرگتر باشد
مردن بعد از مرگ
پس از در مرگ زيستن است
تو مرده ای پيش از مرگت بوده ای
چرا که بر سنگ فرش دندانهايت حتی سايه سخنی نماسيده است
اگر شک کتابی اسمانی است
می توانی به يقين
تابوت سينه ات را بشکافی
ان چنان که با کليد سکه ای زرين
در سينه ی زنی را می توان گشود
دست در ان تهی رها کنی
تا بيابی که نه شمع دلی در ان شبستان ميسوزد
نه عشقی در ان محراب به سجود رفته
ای مرده
برای مرگ بيهوده گور می کنی
و برای زندگی بيهوده کفن می دری
چون ندانسته
خود را گور به گور کرده ای!
نصرت رحمانی
.........................................................................................
از امروز تصمیم دارم که هر بار لينک يکی از دوستانی که به من لطف دارند و به اين وب لاگ سر ميزنند را در اينجا بياورم و وب لاگشان را معرفی کنم.
رويای عزيز دوستی است که از همان ابتدای اغاز بکار اين وب لاگ مرا مورد لطف خود قرار داد و همواره با نظرات زيبايش مرا دلگرم ساخت.وب لاگ با احساسی دارد که در ان به همراه دوستانش کلی مطلب جالب و خواندنی می نويسد.برای ديدن وب لاگش به اينجا برويد.از رويای عزيز ممنونم و اميدوارم لطفش را هيچگاه از من دريغ نکند.
به ياد ((صادق هدايت)) بزرگترين نويسنده ايران زمين،که هيچکس طاقت ديدن بزرگيش را نداشت و افسوس که امروز هم بجای معرفی شاهکارها و شخصيت برجسته اش سعی در انکار او دارند و او را به عنوان نيهيليست و پوچ گرا معرفی می کنند:
در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را اهسته و در انزوا می خورد و می تراشد.
خاصيت هر نسلی اين است که ازمايش نسل گذشته را فراموش می کند.
گمان ميکنم ازادم،ولی جلوی سرنوشت خودم را نميتوانم بگيرم.افسار من بدست اوست.
فقط در موقع غرق شدن است که ادميزاد به ياد گذشته اش می افتد.
از زمانيکه همه روابط خودم را با ديگران بريده ام ميخواهم خودم را بهتر بشناسم.
من هيچوقت در کيف های ديگران شريک نبوده ام.هميشه يک احساس سخت يا احساس بدبختی جلوی منو گرفته.
ادم بايد کارش را تمام و کمال بکند تا مو لای درزش نرود و گرنه بقيه اش،اينکه کی چه ميگويد،اهميت ندارد.
هر کس با قوه ی تصور خودش کسی ديگر را دوست دارد و اين از قوه ی تصور خودش است که کيف می برد.
بچه ها ادم حسابيند.شعور دارند.
گاهی خنده بيخ گلويم را ميگيرد.اخرش هيچ کس نفهميد ناخوشی من چيست.همه گول خوردند!
در اين بازيگر خانه ی بزرگ دنيا هرکسی يک جور بازی ميکند تا هنگام مرگش برسد.
همه از مرگ ميترسند من از رندگی سمج خودم.
زکی!مردن هم جدی نيست،شايد از هر کار و هرچيز ديگری کمتر جدی باشد.
مرگ همه هستی ها را به يک چشم نگريسته و سرنوشت انها را يکسان ميکند،نه توانگر ميشناسد نه گدا...
مرگ چه لغت بيمناک و شورانگيزی است.اگر مرگ نبود همه ارزويش را ميکردند،فرياد های نااميدی به اسمان بلند می شد،به طبيعت نفرين می فرستادند.
تنها مرگ است که دروغ نمی گويد.
تقديم به دوستانی که خواری و خفت رای دادن را پذيرفتند،چه انهايی که رای باطل دادند و چه........:
دو پايه زير نيش مار خفتن سه پشته روی شاخ مور رفتن
تن روغن زده با زحمت و زور ميان لانه ی زنبور رفتن
به کوه بيستون بی رهنمايی شبانه با دو چشم کور رفتن
برهنه زخمهای سخت خوردن پياده راه های دور رفتن
ميان لرز و تب با جسم پر زخم زمستان توی اب شور رفتن
به پيش من هزاران بار بهتر که يک جو زير بار زور رفتن
شعر از:ملک الشعرا بهار
روزهای خاکستری
ديروز جاتون حسابی خالی بود.روز جمعه بود و ما باز تصميم گرفتيم تو خونه بمونيم.البته اين بار يه نيت ديگه ای هم داشتيم.گفتيم بيرون نميريم تا مبادا شيطون گولمون بزنه و مارو وسوسه کنه که بريم رای بديم.البته يه شيطون تو خونمون داشتيم که سعی داشت هر طوری شده ما رو بکشونه پای صندوقهای رای.اين شيطون که خيليم برام عزيزه اسمش مادره.از صبح رو مخم کار کرد که :((پسر،تو پس فردا ميخوای کار بگيری تو اين مملکت،ميخوای سربازی بری،ميخوای هزار کوفت و زهرمار کنی.برو رای بده.))
شما جای من بوديد چی بهش ميگفتيد؟.حالا که جای من نيستيد پس بيخودی خودتونو قاطی نکنيد.بهش گفتم:((همون دو،سه باری که خر شدم و به اون رييس جمهور خالی بند چاخان بی عرضه ی هيچکاره رای دادم برای هفت پشتم بسه.ديگه نميخوام خر بشم.ديگه نميخوام به کسی سواری بدم.))
خلاصه ختم به خير شد و ما فريب شيطون رو نخورديم.خدايا شکرت.
من نيمدونم تو اين دنيا چی رو بايد باور کرد.کی حقيقت ميگه،کی دروغ.از يکطرف ((سيما)) ی دوست داشتنی و محبوب و هميشه راستگوی ما از حضور حماسی مردم در پای صندوقها خبر ميداد،از طرف ديگر عده ای در ان سر دنيا مدام از مردم تشکر ميکردند که به نظام ((نه)) گفتند.خودم فکر ميکنم و اميدوارم دومی درست باشد.
((ياس نو )) و ((شرق)) هم بسته شدند.امروز که طبق عادت هميشگی رفتم روزنامه بگيرم به خودم ميگفتم شايد دری به تخته خورده باشه و حداقل يکی از اين دو روزنامه چاپ شده باشند.ولی افسوس.جز روزنامه های در پيت هيچی نبود.حتی چلچراغ هم گيرم نيومد.اعصابم خرد شد.چون هميشه عادت دارم تو مينی بوس که ميشينم،سرم فقط تو روزنامه و مجله باشه.اينجوری اصلا دوری راه رو احساس نميکنم.ولی امروز مجبور شدم تمام مدت قيافه ی زشت دخترک مسافر و نگاهها و خنده های چندش اورش را تحمل کنم و دم نزنم.برای خودم متاسفم که تو جامعه ای زندگی ميکنم که حتی حق خواندن را هم از ادم می گيرند.
اينم بخونيد بد نيست:((به يه نفر گفتن تو خيلی بزرگی،ما همگی خرتيم.باورش شد.مردم مجبور شدن همه بهش سواری بدن.))
