گلدن گلوب

٢۸ دی ۱۳٩٠

جایزه را که گرفت

از مردمش گفت

مردمی صلح دوست

مردمی که صلاح نبود

از او بدانند

خبرش در سیما

درز نکرد

تا پرنده ی صلح

هاج و واج بماند!


خبردار

٩ دی ۱۳٩٠

از شهر نمی رفت

چون بی خبری را دوست نداشت

یادش رفته بود

حاصل یک عمر خبرداری

چیزی نبود جز

میگرن،دیابت،فشار خون

و  چند سکته ی ناقص

که در راه بود!


با چشمان باز

به دنیا می آییم

می رویم

با چشمان بسته

هستی مان نیست می شود

در فاصله ی یک چشم به هم زدن

بی آن که بفهمیم

عمری

در آفساید بازی کرده ایم!


یک پرس غذا...

۱٤ آذر ۱۳٩٠

مراسم عزاداری تمام شده است.موعد تقسیم غذای نذری فرا رسیده.عزاداران یکی یکی با دست پر از هیات خارج می شوند.عطر خوش غذای نذری همه کوچه را فرا گرفته است.شخصی قوی هیکل با سبدی بزرگ از ظروف یکبار مصرف حاوی غذا از هیات خارج می شود. عده ای دورش جمع می شوند تا شاید سهمی گیرند. مرد نعره می زند: بروید کنار. غذاها برای شماها نیست! پنج تا از ظرف ها را بر می دارد و به یکی از دوستانش می دهد.

مرد نابینایی که مشخص نیست چطور خودش را به آن جا رسانده با لکنت زبان می گوید: یک پرس غذا...انگار کسی صدایش را نمی شنود.مرد تنومند با بی اعتنایی به پیرمردی که عاجزانه طلب غذا می کند،غذاها را یک به یک میان دوستان و نزدیکانش تقسیم می کند. پیرمرد سری تکان می دهد و آهسته از محل دور می شود.صدای مرد نابینا در گوش طنین می اندازد: یک پرس غذا...

......

از حسین می گوئیم و

به یزید اقتدا می کنیم

مرام حسین را نشناخته

حسین حسین می گوئیم و

روی یزید را سفید می کنیم

صد رحمت به آنان که

در نینوا

آب را بر حسین بستند

لااقل به چیزی

اعتقاد داشتند!


کابوس ها

٢۱ آبان ۱۳٩٠

جنگ شده

تیم ملی باخته است

همه بیکار شده اند و

آواره

فردایی نیست

نیروی دریایی

دست به کار شده

همه جا را آب پاشی می کند

از خواب پریده ام

کابوس ها

لحظه ای رهایم نمی کنند!


Blog Skin