او یک نگاه داشت به صد چشم می نهاد...........او یک ترانه داشت به صد گوش می سرود.............من صد ترانه خواندم و نشنود هیچکس............من صد نگاه داشتم و دیده ای نبود

آوازي در فرجام


 

 

 [ شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ ]
 

بدرود آقای ناتوردشت

به خدا قسم اگر من نوازنده پیانویی،هنرپیشه ای یا از این جور اشخاص بودم و این کله خرها خیال می کردند که من هم پخی هستم،حتم بدانید خیلی بدم می آمد. حتی دلم نمی خواست برایم کف بزنند. این مردم همیشه برای چیزهایی کف می زنند که چرند و بی معنی هستند. اگر من نوازنده پیانو بودم،توی صندوقخانه منزلمان پیانو می زدم!

از افاضات هولدن کالفیلد در ناتوردشت

.................

برخی هنر را به جهت دستیابی به شهرت،ثروت و اعتبار دنبال می کنند و بعضی دیگر نفس هنر را می طلبند و آنچنان سخاوتمندانه از آفات هنر دوری می جویند که ناخودگاه تحسین آدمی را بر می انگیزند... اینچنین است که حتی مرگشان نیز به حادثه ای دلپذیر تعبیر می شود.

بدرود آقای سلینجر...سپاس بخاطر تمام لحظات دلپذیری که برایمان به ارمغان آوردید...خدانگهدارآقای ناتوردشت!


  ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ - فرهاد - با من بگو ()
 

آشفتگی

 

 [ دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸ ]
 

آشفتگی

به خانه که می رسد همچون همیشه سلامی می گوید و راه اتاقش را در پیش می گیرد.

"امروز زود اومدی داداشی"...پاسخی بر جمله پدر ندارد. تلویزیون را روشن می کند. تیم محبوبش باز هم از حریفش عقب مانده است. با بی حوصلگی به تماشای این بازی اعصاب خرد کن می نشیند. پدر غرق در روزنامه اش است. گاه و بیگاه صدای جواد خیابانی او را به خود می آورد و نیم نگاهی به صفحه تلویزیون می اندازد. پسرک اما غرق در تفکراتش است. یک هفته پیش بود که قول نگارش مطلبی را به سردبیر مجله ای داد. یک هفته گذشت و دریغ از یک کلمه که بر صفحه ای نقش بندد.

همیشه متنفر بوده است از چیزی که آدم ها بهش می گویند بدقولی! اما حالا انگار خودش را در قامت بدقول ترین آدم ها می بیند. به سمت کیبورد کامپیوترش می رود. شروع به نوشتن مطلبش می کند. یک جمله،دو جمله... به جمله سوم که می رسد مغزش هنگ می کند... نمی آید که نمی آید.

دوباره پای تلویزیون می نشیند.. نشستن که نه،ولو می شود. تیم محبوبش آخرین زورش را هم می زند. سر و صدای تماشاگر هم مجددا بلند شده... اما انگار هیچ گوش شنوایی نیست. سرمربی بی خاصیت تیم آنچنان به روی نیمکت زنجیر شده که انگار هیچ چیز توان جدا ساختن وی را ندارد.

ثانیه های پایانی بازی است که تیم محبوبش بالاخره به گل می رسد. گلی تاسف برانگیز! ... هیچگاه فکر نمی کرد که روزی برسد که گل زدن تیم محبوبش او را متاثر کند. ولی این روزها این اتفاق چیز عجیبی نیست. آنقدر چیزهای عجیب و غریب و غیر منتظره دیده است که این در مقابلش هیچ به نظر می رسد.

دوباره در مقابل کامپیوترش قرار می گیرد. صفحه ای را باز می کند و شروع به خواندن خاطرات آن مرد بزرگ می کند. می خواند که شاید افکار آشفته اش منظم گردد.اما دریغ...

شاید اندکی خواب دوای دردش باشد. سرش را که بر بالین می گذارد به خوابی عمیق فرو می رود...

مکن از خواب بیدارم

که گاهی خواب خرگوشی

فرو رفتن به دنیای فراموشی

برای آن کسی که روز و شب بیدار بیدار است

برای آن کسی که چون زمین پیوسته در کار است

گرفتار وگران بار است

بود درمان.

برای من

که از اندیشه سرشارم

دمی در عالم رویا فرو رفتن

بود آغاز بیداری بی پایان

مکن از خواب بیدارم .

ساعاتی بعد بی حوصله تر از همیشه از خواب بر می خیزد. همان آش و همان کاسه!

آغاز بیداری بی پایان؟ ...مسخره است شاعر عزیز...مسخره!


  ۸:٤٥ ‎ق.ظ - فرهاد - با من بگو ()
 

صحاری شب

 

 [ چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸ ]
 

به بهانه شش سالگی این وبلاگ و حال و هوای این روزهای ما و به یاد دوستانی که  تا هنوز  یار و همراه هستند:

صحاری شب

بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید
به آشیانه ی خونین دوباره برگردند

 بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد؛
پیام روشن باران،
زبام نیلی شب،
که رهگذر نسیمش به هر کرانه برد.

 ز خشک سال چه ترسی!
ـ که سد بستی بستند:

                    نه در برابر آب،

                             که در برابر نور

                                    و در برابر آواز و در برابر شور .....


در این زمانه ی عسرت،
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب

                                       زلال تر از آب. 

 تو خامشی، که بخواند؟ 

             تو می روی، که بماند؟ 

                        که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟ 


از این گریوه به دور،
در آن کرانه، ببین:

                      بهار آمده،

                               از سیم خاردار، گذشته.


حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست!
هزار آینه جاری ست.
          هزار آینه اینک، به همسرایی قلب تو می تپد با شوق.

زمین تهی ست ز زندان،
                  همین تویی تنها

                         که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی.
بخوان به نام گل سرخ، و عاشقانه بخوان:

                                   "حدیث عشق بیان کن، بدان زبان که تو دانی"

شفیعی کدکنی

......................................

نگاهی به فیلم سینمایی "کتاب قانون" در آخرین سکانس

 نگاهی به فیلم سینمایی "نیش زنبور" در تهران امروز

 


  ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ - فرهاد - با من بگو ()
 

عجب مرد هنرمندی!

 

 [ پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸۸ ]
 

عجب مرد هنرمندی!

خدا را صدهزار مرتبه شکر که با همت مسئولان و دعای خیر مردم،سرانه مطالعه هر ایرانی روز به روز با سرعت خیره کننده ای در حال افزایش است. اگر در اوایل سال جاری، مشاور فرهنگی رئیس جمهور سرانه مطالعه هر ایرانی را تنها دو دقیقه در شبانه روز می دانست اینک معاون فرهنگی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی صراحتاً اعلام می کند که : سرانه مطالعه و کتابخوانی در ایران 18 دقیقه محاسبه شده است!

البته واضح و مبرهن است که این مساله که به چه طریقی این سرانه مورد محاسبه آقایان قرار گرفته است چندان اهمیتی ندارد بلکه مهم این است که ما موفق شده ایم ظرف مدتی کوتاه،قله های رفیع جهل و جهالت را پشت سر نهاده و آمار خجالت آور خود را به مایه مباهات ایرانیان تبدیل کنیم. این در حالی است که گفته می شود در این آمار،مطالعه کتاب های درسی،قرآن و کتاب های مذهبی لحاظ نشده و بدیهی است  که با افزودن این آمار،رکورد به دست آمده،باشکوه تر از این حرف ها جلوه گر خواهد شد. حتی مسئولی دیگر پا را فراتر نهاده و به درستی اشاره نموده است که با افزودن آمار مطالعات اینترنتی،خواندن ادعیه و حتی نمازهای روزانه! می توان رکوردی دست نیافتنی را در جهان به جای نهاد.

حال که موفق گشته ایم به این افتخارات عظیم نائل آئیم می توانیم با خیال راحت سخن چند ماهه گذشته وزیر ارشاد سابق که فرموده بود : "در مورد سرانه مطالعات حال حاضر کشور، هیچ آماری وجود ندارد و نمی‌دانم آنهایی که در مورد سرانه مطالعه آمار می‌دهند آن را از کجا آورده اند!" را به هیچ انگاریم و باز هم رکورد بی نظیرمان را ارتقاء بخشیم...در این راستا پیشنهاد می شود موارد ذیل نیز در محاسبه سرانه مطالعه مدنظر قرار گیرد:

1-    مطالعه تله تکست و زیرنویس های متعدد تلویزیون (البته اگر تا بحال مورد محاسبه قرار نگرفته باشد)

2-    مطالعه تیترهای روزنامه ها توسط افراد بیکاری که هر روز جلوی کیوسک های روزنامه فروشی پلاس هستند.

3-    محاسبه میزان موسیقی با کلامی که افراد در مکان های مختلف به آن گوش می سپارند (چون کلام آن از روی متنی نوشته شده،خوانده می شود)

4-    محاسبه میزان ساعاتی که افراد در طول شبانه روز به رادیو گوش می سپارند (به همان دلیل بالا)

5-    احتساب جملات قصار،ضرب المثل ها و نقل قول هایی که افراد به نقل از کتب مختلف در محاورات روزمره خود به کار می برند.

6-    و ...

نمونه های فوق نشان می دهد که با اندکی تلاش می توان رکورد کنونی را هر چه بیشتر و بیشتر ارتقاء بخشید تا انشاالله در نزدیکترین زمان ممکن،رکورد ژاپنی ها که به میزان 90 دقیقه در شبانه روز است را بشکنیم تا خیالمان از بابت این حوزه نیز آسوده گردد. خدا بیامرزد پدر و مادر آن که روزگاری گفت: هنر نزد ایرانیان است و بس!


  ٩:٥٤ ‎ب.ظ - فرهاد - با من بگو ()
 

 

 

 [ جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ ]
 

 

میلاد دوست مبارک

هرچند حال و روز زمین و زمان بد است 

یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است 

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای 

آنجا برای عشق شروعی مجدد است   


  ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ - فرهاد - با من بگو ()
 

 

 

 [ چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ ]
 

به آهستگی

تا حالا شده شعری،داستان کوتاهی،ترانه ای یا هر قطعه ادبی دیگری را بخوانی و بی درنگ با آن احساس همذات پنداری کنی؟

این دقیقاً همان حسی است که این روزها خواندن این شعر به من منتقل می کند. نمی دانم می بایست هشدار دوستانه شاعرانه را جدی بگیریم یا نه،فقط امیدوارم پیش از آن که به آهستگی شروع به مردن کنم،درست ترین تصمیم را گرفته باشم!

 

یک هشدار دوستانه
به آهستگی شروع به مردن می کنی،
اگر مسافرت نکنی،
اگر نخواهی،
اگر به صداهای زندگی گوش نکنی،
اگر قدر خود را ندانی.

به آهستگی شروع به مردن می کنی،
وقتی انگیزه درونی خود را می کشی،
وقتی به دیگران اجازه ندهی به تو کمک کنند.

به آهستگی شروع به مردن می کنی،
اگر برده عادتهای خودت شوی،
هر روز از راه های همیشگی بروی،
اگر عادت های خود را تغییر ندهی،
اگر لباس های با رنگ های مختلف نپوشی،
یا اگر با کسانی که نمی شناسی صحبت نکنی.

به آهستگی شروع به مردن می کنی،
اگر احساس عشق نکنی،
واحساسات سرکش آن را،
آن ها که باعث شوند چشمانت برق بزند،
و قلبت سریعتر بتپد.

به آهستگی شروع به مردن می کنی،
اگر زندگیت را تغییر ندهی وقتی از کارت یا عشقت راضی نیستی،
اگر از آنچه ایمن است به آنچه مطمئن نیست خطر نکنی،
اگر به دنبال یک رویا نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی فقط یک بار در زندگیت،
از یک توصیه عاقلانه فرار نکنی...

از امروز شروع به زندگی کن!
امروز خطر کن!
امروز کاری کن!
به خودت اجازه نده به آهستگی شروع به مردن کنی...
فراموش نکن که شاد باشی!

                                                                                                    پابلو نرودا

 


  ٥:٢٢ ‎ب.ظ - فرهاد - با من بگو ()
 

بازی کوتوله ها

 

 [ شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸ ]
 

بازی کوتوله ها

شاید بازیکنان قرمر و آبی خوب می دانستند که قرار است چه شاهکاری در درون مستطیل سبز بیافرینند که هر کدام دست در دست یکی از آدم هایی که به "کوتوله ها" معروف هستند،پای به زمین مسابقه داربی گذاشتند.چه اینکه دقایقی بعد آن ها هیچ تفاوتی با کوتوله ها نداشتند. از سر شکم سیری در زمین می دویدند و فرصت های باد آورده ای که نصیبشان می گشت را به راحتی آب خوردن از کف می دادند. آن ها هیچ شباهتی به دیروز و فردای خود نداشتند و چیزی شبیه همان حالتی را که در پنج بازی گذشته که با تساوی بی خاصیت 1 -1 خاتمه یافته بود، بروز دادند.

وقتی که برای اولین بار اتحاد قرمز و آبی در همنوایی در سردادن شعار "تبانی،تبانی" تجلی یافت،دیگر کسی تردیدی نداشت که این روزها این  سایه سیاست است که پررنگ تر از همیشه بر فوتبال این سرزمین سنگینی می کند.

با این وجود این مهم نیست که قضیه "تبانی" هیچگاه اثبات نمی گردد،باز هم مورد تکذیب قرار می گیرد و معتقدان به آن مورد تمسخر مسئولان قرار خواهند گرفت.آن چه مهم است واکنش مردمی است که  عملکرد کوتوله ها را می نگرند و پس از پایان بازی،به صورتی کاملاً متحد، فریاد اعتراض سر می دهند. اتحاد بی سابقه قرمز و آبی،حتی اگر از سر استیصال باشد،خبر خوشی برای ایرانیان خواهد بود.


  ۳:٠۱ ‎ب.ظ - فرهاد - با من بگو ()
 

نوید جون ویرایش قالب